عراق؛ جایی که ائتلاف‌ها از سایه درمی‌آیند

حمله مشترک آمریکا و عربستان و پایان عصر «انکار»

پرسشی که این روزها در تحلیل‌ها تکرار می‌شود («آیا جنگ بزرگ‌تری در راه است؟») پرسش درستی است که دیر پرسیده شده است. جنگ بزرگ‌تری در راه نیست؛ این جنگ ماه‌هاست که جریان دارد و تنها «جغرافیای بازتولید» آن تغییر کرده است. خط تماس مدت‌هاست از مرزهای ایران عبور کرده و اکنون در چهار میدان متمایز اما به‌هم‌پیوسته بازتولید می‌شود: خاک عراق، پایگاه‌های آمریکایی در اردن، مسیر دریای سرخ و زیرساخت انرژی در حاشیه جنوبی خلیج‌فارس.

بامداد چهارشنبه هفتم مرداد، جنگنده‌های آمریکایی و سعودی در عملیاتی مشترک، مواضعی را در شرق عراق هدف قرار دادند. حشدالشعبی از دست‌کم بیست کشته و سی و دو زخمی در پایگاه‌های خود در چند استان خبر داد. این رویداد از نظر شمار تلفات بزرگ نیست، اما از منظر تغییر قواعد بازی، مهم‌ترین تحول ماه‌های اخیر به شمار می‌رود.

آنچه ریاض اعلام کرد

تا پیش‌ازاین، نقش علنی و اعلام‌شده عربستان در این رویارویی عمدتاً در سه‌لایه تعریف می‌شد: میزبانی پایگاه، اشتراک‌گذاری اطلاعات و پوشش سیاسی. وجه مشترک این سه‌لایه «انکارپذیری» بود؛ ریاض می‌توانست در برابر تهران ادعا کند که طرف درگیری نیست و در برابر واشینگتن خود را شریک جا بزند. آنچه در این حمله از میان رفت، همین قابلیت انکار بود. وزارت دفاع سعودی در بیانیه‌ای رسمی اعلام کرد که در پاسخ به حملات پهپادی به تأسیسات نفتی استان شرقی و ریاض (که از خاک عراق پرتاب شده بودند)، با هماهنگی ارتش آمریکا دست به این حمله زده است.

تفاوت اینجا در حجم آتش نیست، بلکه در سطح انتساب و پذیرش مسئولیت است. ریاض برای نخستین‌بار در این دور از تنش‌ها، مسئولیت مشارکت مستقیم در حمله‌ای داخل خاک عراق را علناً پذیرفت.

بااین‌حال، باید در برابر وسوسه تیترسازی مقاومت کرد: این اتفاق به معنای «پایان ابهام» نیست. در همان بیانیه تصریح شده که ریاض در پی تشدید تنش نیست؛ کمااینکه در همان هفته، وزرای خارجه ایران و عربستان درباره تنگه هرمز تلفنی گفت‌وگو کردند. ابهام از میان نرفته، بلکه جابه‌جا شده است؛ از این پرسش که «چه کسی شلیک کرد؟» به این پرسش که «این شلیک قرار است چه معنایی داشته باشد؟».

برای فهم زمان‌بندی این رخداد، باید از سطح دکترین نظامی به سطح اقتصاد سیاسی گذر کرد. تا زمانی که هدف حملات، نیروهای آمریکایی در عراق یا کشتی‌ها در تنگه هرمز بودند، عربستان حاشیه امنی داشت: هزینه جنگ را می‌پرداخت، بی‌آنکه وارد آن شود. باهدف قرارگرفتن مستقیم بقیق و تأسیسات استان شرقی، این حاشیه امن از بین رفت. حملات محدود نظامی قابل مهارند، اما اختلال مستمر در جریان صادرات نفت، مستقیماً معماری مالی و سیاسی حکومت سعودی را هدف می‌گیرد؛ از برنامه‌های تنوع‌بخشی اقتصادی گرفته تا سازوکار بازتولید ائتلاف حاکم و قرارداد اجتماعی درون کشوری.

ریاض وارد جنگ نشد؛ چون دکترینش تغییر کرده بود؛ بلکه وارد شد؛ چون فهرست اهداف طرف مقابل تغییر کرد.

تناقض عراق

حشدالشعبی به‌موجب قانون، بخشی از ساختار رسمی نیروهای مسلح عراق است؛ بودجه مصوب، درجه و جایگاه اداری دارد. اما در عمل، بخشی از تصمیم‌های عملیاتی آن خارج از زنجیره رسمی فرماندهی بغداد اتخاذ می‌شود. در نتیجه، حمله به مواضع حشد، هم‌زمان حمله به نیرویی با استقلال عملیاتی و حمله به بخشی از ساختار رسمی دولت عراق محسوب می‌شود. ازاین‌رو، محکومیت حمله توسط بغداد صرفاً تشریفاتی نیست، بلکه از نظر ساختاری اجباری است.

این شکاف در همان روز نخست آشکار شد: درحالی‌که رئیس‌جمهور آمریکا مدعی شد حمله با هماهنگی دولت عراق انجام شده، شورای امنیت ملی عراق در جلسه‌ای اضطراری آن را نقض حاکمیت خواند، نخست‌وزیر سفرش به ریاض را به تعویق انداخت و دستور تحقیق و تفحص صادر کرد. این تناقض یک خطای ارتباطی ساده نیست؛ بغداد موضع واحدی ندارد؛ چون اساساً بازیگر واحدی نیست و زنجیره فرمان و تصمیم‌گیری در دولت عراق یکپارچگی ندارد.

این وضعیت، یکی از نشانه‌های فروپاشی پنهان نهادی است: ظاهر نهاد پابرجاست، اما توان اجرای تصمیم از درون تخلیه شده است. بودجه، یونیفرم و کرسی رسمی سر جای خود هستند؛ آنچه از بین رفته، انحصار مؤثر دولت بر کاربرد سازمان‌یافته زور است. چنین نهادی تنها تا لحظه آزمون بیرونی سالم به نظر می‌رسد.

از میدان نیابتی به رویارویی آشکار

عراق در دو دهه گذشته هیچ‌گاه سرزمین آرامی نبوده است. اشغال، ترور فرماندهان، حمله به پایگاه‌ها و درگیری‌های مستقیم، همگی در همین جغرافیا رخ داده‌اند؛ بنابراین، تحول تازه این نیست که جنگ در عراق «مستقیم» شده، بلکه این است که درجه انتساب و پذیرش مسئولیت آن تغییر کرده است. تا پیش‌ازاین، بخش مهمی از رویارویی منطقه‌ای یا از طریق نیروهای واسطه پیش می‌رفت، یا مسئولیت بازیگران دولتی در آن مبهم نگه داشته می‌شد. اتفاق جدید، پذیرش علنی مسئولیت عملیاتی از سوی عربستان در کنار آمریکا و درون خاک عراق است.

ارزش ترتیبات پیشین برای هر دو طرف در همین قابلیت انکار بود: هزینه‌ها در قلمرو کشوری ثالث و به شکلی کنترل‌شده تسویه می‌شد و چون کسی رسماً مسئولیتی نمی‌پذیرفت، راه مذاکره همچنان باز می‌ماند. با ورود پذیرش رسمی مسئولیت به معادلات، پله‌های نردبان تنش کوتاه‌تر می‌شود و کشور ثالثی که پیش‌تر صرفاً محل انتقال پیام و آدرس مذاکره بود، خود به موضوع اصلی مذاکره بدل می‌گردد.

هزینه این جابه‌جایی را بغداد می‌پردازد؛ هزینه‌ای که صرفاً نظامی نیست، بلکه بخش کمتر دیده‌شده آن مالی و سیاسی است. راهبرد «موازنه» عراق همواره بر رانت‌های عبوری استوار بوده است: واردات انرژی از ایران، ترتیبات ارزی و بانکی با واشینگتن و جذب سرمایه از کشورهای حاشیه خلیج‌فارس. تعویق سفر نخست‌وزیر به ریاض، نشانه کوچکی از یک بحران بزرگ‌تر است: عراق در حال ازدست‌دادن توانایی خود برای اجاره‌دادن موقعیت ژئوپلیتیک خویش است و در کوتاه‌مدت هیچ منبع جایگزین هم‌سنگی برای آن ندارد.

اربعین؛ نه علت، بلکه ضریب

اربعین علت این حمله نیست، اما از نظر زمان‌بندی، متغیر مستقلی را به معادله اضافه می‌کند. وزارت خارجه ایران در بیانیه محکومیت خود تصریح کرد که مواکب و ایستگاه‌های زائران نیز هدف قرار گرفته‌اند. این ادعا مستقلاً تأیید نشده و باید با آن در حد یک ادعا برخورد کرد. اما همین گزاره، حتی به‌عنوان ادعایی تأییدنشده، اثر سیاسی خاص خود را دارد: یک رویداد نظامی را به رویدادی نمادین - مذهبی ترجمه می‌کند؛ جایی که دیگر هزینه نه با شمار تلفات، بلکه با عیار مشروعیت سنجیده می‌شود.

در روزهای پیش‌رو، چند میلیون زائر در بخشی از همان محیط امنیتی و در شبکه‌ای از جاده‌ها، گذرگاه‌ها و شهرهای حساس حرکت می‌کنند که خطر حمله و خطای محاسباتی در آن‌ها افزایش‌یافته است. خطای هدف‌گیری در چنین وضعیتی صرفاً یک «حادثه» باقی نمی‌ماند، بلکه می‌تواند به گسستی سیاسی و مذهبی بدل شود. هر دو طرف این موضوع را می‌دانند؛ به همین دلیل اربعین به طور متناقضی، هم‌زمان هم عامل افزایش ریسک است و هم عامل مهار موقت

قاعده‌ای که عوض شد

مسئله اصلی شمار حملات نیست، بلکه تغییر سه قاعده اساسی است. نخست، مسئله انتساب: یک دولت عربی برای نخستین‌بار علناً خود را طرف عملیاتیِ درگیری با نیروهای هم‌پیمان ایران در خاک یک کشور عربی دیگر معرفی کرده است. دوم، تغییر فهرست اهداف: مرکز ثقل حملات از تأسیسات نظامی به زیرساخت‌های انرژی و لجستیک منتقل شده است؛ به این معنا که اقتصاد دیگر پس‌زمینه جنگ نیست، بلکه خودِ میدان جنگ است. سوم، قلمرو کشور ثالث دیگر زمین بی‌طرف محسوب نمی‌شود.

بااین‌همه آشکارشدن ائتلاف‌ها کامل نیست، بلکه کاملاً گزینشی است. ریاض نقش خود را برای واشینگتن و افکار عمومی داخلی‌اش اعلام می‌کند و هم‌زمان کانال دیپلماتیک با تهران را باز نگه می‌دارد. تهران تسلط کامل بر تنگه هرمز را اعلام می‌کند و هم‌زمان از طریق مسقط درباره «ترتیبات» امنیتی به گفت‌وگو می‌نشیند. بغداد محکوم می‌کند و هم‌زمان وعده تحقیق می‌دهد. آنچه در حال رخ‌دادن است، پایان ابهام نیست، بلکه «حرفه‌ای شدن ابهام» است.

هر بازیگر دقیقاً به‌اندازه‌ای مواضع خود را اعلام می‌کند که بازدارندگی بسازد، و به‌اندازه‌ای در ابهام می‌ماند که راه بازگشت را نبندد.

اتفاقاً این پیکربندی، نه امن‌تر، بلکه بسیار خطرناک‌تر است. پیش‌تر اصل عملیات انکار می‌شد؛ اکنون اصل آن علنی است، اما دامنه اهداف، خطوط قرمز و معیارهای توقف در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند. در چنین نردبانی از تنش، عبور از هر پله آسان‌تر است، چرا که هیچ پله‌ای نقطه توقف طبیعی ندارد. در نهایت، پرسش درست دیگر این نیست که «آیا جنگ گسترده‌تر می‌شود؟»؛ پرسش اساسی این است: وقتی همه بازیگران هم‌زمان هم مواضع خود را اعلام می‌کنند و هم راه بازگشت را باز نگه می‌دارند، اساساً کدام نهاد باقی‌مانده است که بتواند یک خطای محاسباتی را پیش از تبدیل‌شدن به فاجعه متوقف کند؟