مناقشه اخیر میان عبدالکریم سروش و موسی غنینژاد، پرسشی قدیمی را دوباره زنده کرد: آیا روشنفکر، پیش از داوری درباره دیگران، موظف نیست نسبت خود را با گذشتهاش روشن کند؟
عبدالکریم سروش حق دارد با موسی غنینژاد مخالفت کند؛ همانگونه که موسی غنینژاد حق دارد علی شریعتی را نقد کند. در جامعهای که آزادی اندیشه را جدی میگیرد، نه شریعتی از نقد مصون است، نه غنینژاد و نه سروش. من نیز در این یادداشت نمیخواهم درباره درستی یا نادرستی داوری غنینژاد درباره شریعتی حکم بدهم. تعبیر «شیاد» سنگین است و گوینده باید بتواند مسئولیت استدلالی و اخلاقی آن را بپذیرد. مسئله این یادداشت، زبان پاسخ سروش و جایگاه فرادستانهای است که او برای خود قائل میشود. سروش بهجای نقد مدعا، شخصیت و صلاحیت اخلاقی منتقد را ترور میکند. اینجاست که مسئله از یک اختلافنظر درباره شریعتی فراتر میرود و به پرسشی درباره اخلاق نقد تبدیل میشود.
عبدالکریم سروش سالها بر تاریخیبودن، محدودیت و خطاپذیری فهم بشری تأکید کرده است. بخش مهمی از اعتبار فکری او نیز از نقد جزماندیشی و مخالفت با انحصار حقیقت برخاسته است. از کسی با چنین دستگاه فکری انتظار میرود بیش از دیگران مرز میان نقد یک سخن و صدور حکم قطعی درباره گوینده را پاس بدارد. اگر فهم آدمیان تاریخی و خطاپذیر است، چگونه میتوان با چنین قطعیتی درباره شخصیت و انگیزه یک مخالف داوری کرد؟ کثرتگرایی معرفتشناختی در ساحت نظریه، با مطلقگرایی اخلاقی و شخصیتی در مقام عمل سازگار نیست. اگر هیچکس مالک تمام حقیقت نیست، چرا زبان نقد باید چنان باشد که گویی پرونده فکری و اخلاقی طرف مقابل یکسره بسته شده است؟ نظریهای که فقط برای محدودکردن قطعیت دیگران به کار آید، اما در لحظه خشم از زبان صاحب نظریه غایب شود، از حوزه اندیشه به قلمرو امتیاز شخصی سقوط میکند.
مولانا، که سروش سالها با زبان و جهان او سخن گفته، میگوید: ای خنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید چونکه بر سر مر تو را ده ریش هست مرهمت بر خویش باید کار بست
مقصود مولانا تعطیل نقد نیست؛ سخن او درباره تقدم خودنگری بر عیبجویی است. کسی که زخم دیگری را نشان میدهد، نباید زخمهای خود را از یاد ببرد. این ضرورت خودنگری برای روشنفکری که تنها ناظر بیرونی تاریخ نبوده و در نهادسازی و قدرت مداخله داشته، اهمیتی مضاعف مییابد. عضویت سروش در ستاد انقلاب فرهنگی بخشی از کارنامه عمومی اوست. هرچند تقلیل تمام رخدادها و پیامدهای انقلاب فرهنگی به یک فرد، از نظر تاریخی نادقیق و از نظر اخلاقی ناموجه است، اما پرهیز از اغراق نباید به پاککردن گذشته بینجامد. حضور رسمی در یکی از نهادهای مهم فرهنگی جمهوری اسلامی و دفاع از بعضی مبانی آن دوره، از حافظه تاریخی حذف نمیشود.
انسان حق دارد تغییر کند. سروش نیز در طول زمان تغییر کرده، از بخشهایی از گذشته خود فاصله گرفته و برای این تحول هزینه پرداخته است. این تغییر را باید به رسمیت شناخت. اما تغییر موضع، مسئولیت گذشته را محو نمیکند؛ بلکه ضرورت فروتنی در داوری درباره دیگران را بیشتر میکند. کسی که خود مسیر پرفرازونشیب تحول فکری را پیموده است، بهتر از دیگران باید بداند که هیچ انسان و متفکری را نمیتوان در یک صفت خلاصه کرد. کسی که بهدرستی نمیپذیرد تمام کارنامهاش به عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی تقلیل داده شود، باید در فروکاستن دیگران به یک داوری اخلاقی محتاطتر باشد.
پاسخ به یک داوری تند، نباید بازتولید همان منطق با ادبیاتی دیگر باشد؛ چرا که تحقیر، با تغییر نام گوینده، به استدلال تبدیل نمیشود. مشکل مزمن بخشی از روشنفکری ایران فقدان حافظه نیست، بلکه گزینشیبودن حافظه است. گذشته رقیبان با دقتی بیرحمانه به یاد آورده میشود، اما گذشته خودیها و مرادان با سکوت، تأویل یا بخشایش روایت میشود. هرکس برای خطاهای خود زمینه تاریخی میطلبد، اما برای خطای دیگری حکم قطعی صادر میکند. سروش حق نقد دارد، اما هیچکس حق فراموشی ندارد. اعتبار اخلاقی روشنفکر از آنجا آغاز میشود که حافظهاش فقط برای داوری درباره دیگران کار نکند. نقدی که خودِ منتقد را از شمول معیارهایش معاف کند، هرقدر فصیح و آراسته به شعر باشد، هنوز با انصاف فاصله دارد.









