این مقاله را بصورت پادکست بشنوید.
چگونه آیندهی نامعتبر، اقتصاد و جامعهی ایران را در چرخهی انتظار، ریسک و فرسایش قفل کرده است.
در ایران، تعلیق ادامهی سادهی بحران نیست؛ تعادلی خودتقویتکننده است. قدرت با عقب انداختن تصمیمهای پرهزینه برای خود زمان میخرد و هزینهی سیاسیِ تصمیم را به آینده پرتاب میکند؛ اما جامعه هزینهی همین تعویق را در زمانِ حال میپردازد ــ در قالب تورم، فرار به دارایی، سقوطِ سرمایهگذاری و مهاجرت و همین رفتارِ دفاعی، بهنوبهی خود، توانِ دولت را میفرساید و آینده را نامعتبرتر میکند. حاصل، حلقهای بسته است. مسئلهی اصلی نه کمبودِ تصمیم، که سقوطِ اعتبارِ آینده است؛ و خروج از این دام نه با «امید» ممکن است و نه با تعمیرِ فنیِ سیاستها ــ بلکه تنها با بازآفرینیِ اعتبار، که خود یک منازعهی توزیعی است، نه راهحلی بالای منازعه.
۱. زندگی در اتاق انتظار
خانوادهای خرید خانه را عقب میاندازد، نه چون پول ندارد، بلکه چون نمیداند قیمت فردا چه خواهد بود. تولیدکنندهای که سالها منتظر توسعهی خط تولید بوده، خرید ماشینآلات را «فعلاً» متوقف میکند؛ نه از سرِ ورشکستگی، از سرِ محاسبه. جوانی نه کاملاً میماند و نه کاملاً میرود؛ بین رفتن و ماندن، در وضعیتی معلق زندگی میکند که خودش نامی برایش ندارد. کارمندی که یک عمر پسانداز ریالی را فضیلت میدانست، اکنون نگهداشتن پول ملی را نوعی حماقت میبیند و بر فراز همهی این تصمیمهای بهتعویقافتاده، یک جملهی کوتاه نشسته است که به سرود مشترک جامعه بدل شده: «ببینیم چه میشود.»
این جمله را نباید دستکم گرفت. در نگاه اول، عبارتی روزمره و بیضرر است؛ اما وقتی از سطح فرد به سطح جامعه میرود، از یک تعلیقِ ذهنی به یک نظمِ اقتصادی و سیاسی تبدیل میشود. جامعهای که جمعاً «منتظر» است، جامعهای است که جمعاً تصمیمهای سازنده را معلق نگه داشته است.
در ایران، «ببینیم چه میشود» فقط یک جملهی روزمره نیست؛ خلاصهی یک نظم اقتصادی و سیاسی است.
این نوشته میکوشد نشان دهد که این انتظارِ فراگیر، محصول ضعف اراده یا بدبینیِ فرهنگی نیست؛ پاسخی عقلانی به وضعیتی است که در آن آینده از اعتبار افتاده است ــ و دقیقاً همین پاسخِ عقلانی است که، در سطح کلان، به تله تبدیل میشود.
۲. از بحران تا دام تعلیق
برای فهم دقیق مسئله باید سه وضعیت را از هم جدا کرد که در گفتار روزمره درهم میآمیزند: بحران، تعلیق، و دامِ تعلیق.
بحران، بهتنهایی، بهمعنای فشار شدید است؛ اما فشار لزوماً فلجکننده نیست. اگر قواعد آینده روشن باشد ــ حتی اگر آینده سخت باشد ــ جامعه میتواند حول آن برنامهریزی کند. اقتصادی که میداند سال آینده در رکود خواهد بود، میتواند برای رکود آماده شود. بحران، تا وقتی افقش خوانا باشد، مدیریتپذیر است.
تعلیق چیز دیگری است: فشار همراه با آیندهای نامعتبر. در تعلیق، نه وضع موجود قابل اعتماد است و نه آینده قابل اتکا. تصمیمها نه گرفته میشوند و نه کاملاً کنار گذاشته میشوند؛ فقط عقب میافتند. جامعه در یک «حالِ کشدار» زندگی میکند که هیچگاه به آینده نمیرسد.
اما دامِ تعلیق یک قدم فراتر است، و اینجاست که تحلیل از توصیف جدا میشود: دام تعلیق وضعیتی است که در آن واکنشهای عقلانیِ بازیگران به آیندهی نامعتبر، خودِ بیاعتباری را بازتولید میکنند. یعنی درمان و بیماری یکی میشوند: هر کس برای محافظت از خود دست به کاری میزند که در مجموع، وضعیتی را که از آن میگریزد، تشدید میکند.
تعلیق وضعیتی است که در آن آینده نه آنقدر معتبر است که بتوان بر اساس آن برنامهریزی کرد، و نه آنقدر بسته است که بتوان از آن عبور کرد. دامِ تعلیق آنگاه شکل میگیرد که همین بلاتکلیفی، رفتارهایی بسازد که آینده را بازهم نامعتبرتر کنند.
یک نکته را باید همینجا صریح گفت تا در سراسر متن بدفهمی نشود: این دام الزاماً محصولِ طراحیِ آگاهانه نیست؛ اما همینکه شکل گرفت، ذینفع پیدا میکند، و همین ذینفعان دوامش را تضمین میکنند. مقاله دنبالِ توطئهخوانی نیست؛ منطقِ کاملِ این «سود بردن از ابهام» را در بخشِ پایانی باز میکنیم.
اما پرسشِ جدیتر این است: تعلیق چه چیزی را توضیح میدهد که «بحران» بهتنهایی توضیح نمیدهد؟ پاسخ در برهمنشستنِ دو ساز و کار است. نخست، دامی که هیچ بازیگری بهتنهایی نمیتواند از آن بیرون بیاید (coordination trap): رفتارِ دفاعیِ هر فرد عاقلانه است، اما جمعِ همان رفتارها به تعادلی بد میرسد ــ منطقی آشنا، از هجومِ بانکی تا فرار از پولِ ملی. دوم، نظمی که در آن ابهام برای اکثریت هزینه است اما برای گروههای برخوردار رانت (نظمِ دسترسیِ محدود، به تعبیر داگلاس نورث). حرفِ تازهی این نوشته این است که در ایران این دو به هم قفل شدهاند: آن دامِ جمعی خودبهخود تصحیح نمیشود، چون ساختاری توزیعی آن را نگه داشته که گروهی از دوامش سود میبرند. اقتصادِ کلان گرفتارِ یک بنبستِ هماهنگی است، و اقتصادِ سیاسی مانعِ گشودنِ آن.
دفاعِ فردی، فرسایشِ جمعی میسازد ــ و ساختارِ توزیعی مانعِ اصلاحِ آن میشود.
۳. ساعت بیرونی تعلیق: نه جنگ، نه توافق
پیش از آنکه به سراغ رفتار داخلی برویم، باید یک منبع بیرونیِ بیاعتباری را روشن کنیم، چون بخش بزرگی از نامعتبربودنِ آیندهی ایران از بیرون تزریق میشود. بیاعتباریِ آینده در ایران دو سرچشمه دارد: یکی نهادیِ داخلی است (که در بخشهای بعد میآید)، و دیگری ژئوپلیتیکِ بیرونی.
ایران سالهاست در رابطهای معلق با جهان زندگی میکند؛ رابطهای که هیچیک از حالتهای قطعیاش محقق نمیشود. نه جنگِ تمامعیار درمیگیرد و نه صلحِ پایدار برقرار میشود؛ نه تحریم تا مرز فروپاشی پیش میرود و نه رفعِ واقعیِ تحریم اتفاق میافتد؛ نه توافقی قابلاتکا امضا میشود و نه انتظارِ توافق بهکلی منتفی میگردد؛ نه بازگشت کامل به اقتصاد جهانی ممکن است و نه خروج کامل از آن. اقتصاد ایران در فضایی میان همهی این حالتها معلق مانده است.
تعلیق داخلی ایران تا حد زیادی با ساعتی ژئوپلیتیک تنظیم میشود؛ ساعتی که همیشه کار میکند، اما هیچگاه زمان قطعی را نشان نمیدهد.
این نکتهی ظریفی دارد که مستقیماً به استدلالِ اصلی گره میخورد: بخشی از تصمیمگیریِ داخلی نیز عملاً به انتظارِ روشنشدنِ افقِ خارجی گره خورده است ــ تصمیمگیر منتظر است تا بداند در چه جهانی باید تصمیم بگیرد. بدینترتیب انتظارِ ژئوپلیتیک نهفقط علتِ تعلیقِ جامعه، بلکه بخشی از منطقِ تصمیمگیریِ داخلی است؛ تعلیق، پیش از آنکه توطئه باشد، ساختار است و همانطور که در پایان خواهیم دید، این ساعتِ بیرونی صرفاً ورودیِ ثابت نیست: فرسایشِ داخلی خودْ موضعِ چانهزنی را ضعیف و افقِ توافق را دورتر میکند ــ پس آن هم حلقهای از همین مارپیچ است، نه عاملی مستقل.
۴. آیندهی نامعتبر: بحران تعهد، نه بحران تصمیم
منبع دوم بیاعتباری، داخلی و نهادی است. در اینجا باید یک بدفهمیِ رایج را کنار زد: تصور میشود مشکل ایران «نبودِ تصمیم» است ــ که دولت تصمیم نمیگیرد. اما مسئله عمیقتر است. مشکل این نیست که تصمیم اعلام نمیشود؛ مشکل این است که حتی تصمیمهای اعلامشده هم اعتبار کافی ندارند. این همان چیزی است که در ادبیات اقتصاد سیاسی «بحران تعهد معتبر» خوانده میشود: بازیگران باور ندارند که قاعدهی اعلامشده پایدار، عمومی و برگشتناپذیر باشد.
کارنامهی وعدهها این بیباوری را توضیح میدهد. وعدهی کنترل تورم، وعدهی ثبات نرخ ارز، وعدهی تکنرخیسازیِ ارز، وعدهی اصلاح نظام بانکی، وعدهی اصلاح قیمت انرژی، وعدهی تعیینتکلیف فیلترینگ، وعدهی گشایش خارجی ــ همه بارها تکرار و بارها نقض شدهاند. اما نکته این نیست که فهرست بلند است؛ نکته این است که تکرارِ نقض، به یادگیریِ اجتماعی منجر شده است. جامعه آموخته که قاعدهی امروز، تضمینی برای قاعدهی فردا نیست.
وقتی این یادگیری تثبیت شود، اتفاقی بنیادی میافتد: آینده از یک «میدانِ برنامهریزی» به یک «منبعِ خطر» تبدیل میشود. در اقتصادِ سالم، آینده جایی است که بازیگران بر آن سرمایهگذاری میکنند؛ در اقتصادِ تعلیق، آینده چیزی است که باید از آن محافظت شد. همین چرخشِ معنایی ــ از آینده بهمثابهی فرصت، به آینده بهمثابهی تهدید ــ هستهی نهادیِ کل ماجراست.
وقتی قاعدهی فردا معتبر نیست، آینده از میدانِ برنامهریزی به منبعِ خطر بدل میشود.
۵. صبر استراتژیک: پاسخ عقلانی به آیندهی نامعتبر
در برابر آیندهای که تهدید است، طبیعیترین پاسخ صبر است ــ و این صبر، در آغاز، نه انفعال که عقلانیت است. منطقش ساده است: وقتی تصمیمی پرهزینه و تا حد زیادی برگشتناپذیر باشد، خودِ صبرکردن ارزش دارد، چون امکانِ پرهیز از خطای جبرانناپذیر را حفظ میکند (منطقِ گزینههای حقیقی، real options) و هرچه نااطمینانی بیشتر باشد، ارزشِ این صبر بالاتر میرود؛ چون در تعلیق منبعِ نااطمینانی خودِ قاعدهگذار است، این ارزش نه گذرا که مزمن میشود. نتیجه در عمل روشن است: سطحِ بازدهیای که یک پروژه باید وعده دهد تا سرمایهگذار را به اجرا وادارد چنان بالا میرود که حتی طرحهای ظاهراً پرسود هم توجیه نمیشوند. سرمایه دست نگه میدارد، نه چون بازده کم است، بلکه چون ابهام گران است.
به همین دلیل، در سراسر زنجیرهی اقتصادی، همه دست نگه میدارند. سرمایهگذار پروژه را به تعویق میاندازد. تولیدکننده توسعهی ظرفیت را متوقف میکند. خانوار خریدِ بزرگ را عقب میاندازد. جوان تصمیمِ مهاجرت را باز نگه میدارد تا «اوضاع روشن شود» و دولت نیز، به همین منطق، اصلاحِ پرهزینه را به بعد موکول میکند. هرکس، در جایگاه خودش، دارد ریسک را عاقلانه مدیریت میکند.
اما اینجاست که ترکیبِ رفتارهای عقلانیِ فردی به یک نتیجهی غیرعقلانیِ جمعی میرسد. آنچه برای هر بازیگر منفرد بهینه است، در تجمیع، اقتصاد را قفل میکند. این همان هستهی تلهی هماهنگی است: نه کسی خطا کرده، نه کسی نادان است؛ صرفاً جمعِ تصمیمهای درست به یک تعادلِ بد ختم شده است.
در اقتصاد تعلیق، صبر برای فرد عقلانی است؛ اما وقتی به رفتار عمومی بدل میشود، اقتصاد را قفل میکند.
تا اینجا هنوز با «استراتژی» سروکار داریم، نه «فرسایش». بازیگران هنوز آگاهانه محاسبه میکنند و انتظار میکشند. اما همانطور که خواهیم دید، این صبرِ محاسبهشده، اگر طولانی شود، به چیزِ دیگری استحاله مییابد ــ و پیش از آن، باید ببینیم که این «انتظارِ همگانی» اصلاً همگانی و متقارن نیست.
۶. انتقال پسروندهی ریسک: قدرت زمان میخرد، جامعه هزینه میدهد
تصویرِ «همه صبر میکنند» فریبنده است، چون تقارنی را القا میکند که وجود ندارد. اگر همه به یک معنا و با یک هزینه منتظر بودند، تعلیق صرفاً یک رکودِ عمومی بود. اما تعلیق متقارن نیست؛ و نامتقارنبودنِ آن، جایی است که تحلیل از سطح اقتصاد کلان به سطح اقتصاد سیاسی میرسد.
هستهی ماجرا این است: قدرت با تعویقِ تصمیم، هزینهی سیاسیِ خود را به آینده منتقل میکند؛ اما جامعه هزینهی اقتصادیِ همان تعویق را همین امروز میپردازد. تصمیمنگرفتن، خودْ یک تصمیم است ــ تصمیمی که بازندهاش از پیش تعیین شده، ولی نامش هنوز برده نشده است. این یک بازتوزیعِ پسروندهی ریسک (regressive risk-shifting) است: ریسک از جایی که قدرت تصمیم را دارد، به جایی که تحملِ هزینه را دارد، منتقل میشود؛ هم بین دورهای (از امروزِ تصمیمگیر به فردای جامعه) و هم بین طبقاتی.
چند نمونه این سازوکار را عینی میکند. قیمت انرژی تعیین تکلیف نمیشود؛ اما هزینهی این تعویق ناپدید نمیشود، فقط شکل عوض میکند و در قالب تورم، کسری بودجه، ناترازی، خاموشی و فرسودگیِ زیرساخت بر جامعه توزیع میشود. نظام بانکی اصلاح نمیشود؛ هزینهاش به شکل خلقِ نقدینگی، تورمِ مزمن و بیاعتمادیِ مالی پخش میشود. نرخ ارز تعیین تکلیف نمیشود؛ هزینهاش به شکل رانتِ چندنرخی، فساد، وارداتِ ناپایدار و نااطمینانیِ تولید ظاهر میشود. رابطهی خارجی تعیین تکلیف نمیشود؛ هزینهاش به شکل سرمایهگذاریِ ازدسترفته، تجارتِ پرهزینه و افقِ کوتاه بروز میکند.
در همهی این موارد، منطق واحدی کار میکند: تعویقِ تصمیم، لحظهای را که باید بازندهها نامگذاری شوند، به آینده پرتاب میکند. اما «آینده» در اینجا انتزاعی نیست؛ آینده همان جامعهای است که در زمانِ حال، بهصورت تورم و نااطمینانی، صورتحساب را میپردازد.
تعلیق راهی است برای خریدنِ زمان در بالا و توزیعِ ریسک در پایین.
مهمترین مجرای این انتقال، مالیاتِ تورمی (inflation tax) است. تعویقِ اصلاحات از راهِ کسری و خلقِ نقدینگی به تورم میانجامد، و تورم بارِ خود را یکسان توزیع نمیکند: مزدبگیر و دارندهی پساندازِ ریالی ــ که ابزاری برای فرار ندارند ــ تمامِ بار را میکشند، حالآنکه دارندهی ارز، طلا و مسکن، و بهویژه دارندهی دسترسی به ارزِ ترجیحی، مصون میماند و حتی در سمتِ برنده مینشیند. این، مالیاتی است بینام و تنازلی که سنگینترین بارش بر دوشِ آسیبپذیرترین گروههاست ــ و همین ما را به امضای عینیِ آن میرساند.
۷. امضای اقتصادی تعلیق: از سرمایهگذاری به پناهگاه
ادعای این نوشته کیفی نیست؛ امضای کمّیِ روشنی دارد. مشخصترین ردِ تعلیق در دادهها، چرخش از تولید به احتکارِ دارایی است: سرمایه از آینده خارج میشود و به پناهگاه پناه میبرد. این چرخش را میتوان در دو شاخصِ کلیدی دید ــ سقوطِ تشکیل سرمایه، و صعودِ داراییهای پناهگاهی.
دربارهی سقوطِ سرمایهگذاری باید محتاط و دقیق بود، چون دادههای ایران در این زمینه بهشدت واگرا هستند و برداشتنِ گزینشیِ یک عدد، تحلیل را بیاعتبار میکند. تصویرِ صادقانه چنین است: بر پایهی سریهای مرکز آمار ایران، سهمِ سرمایهگذاری از تولید ناخالص داخلی در سالهای اخیر حول ۱۶ تا ۱۸ درصد نوسان کرده و به روایتِ سریِ قیمتِ ثابت، در پاییز ۱۴۰۳ به حدود ۱۴٫۸ درصد رسیده است. در همان حال، منابع بینالمللی ــ جداول پنورلد و شاخصهای بانک جهانی ــ ارقامی بهمراتب بالاتر، در محدودهی ۳۰ تا ۴۰ درصد، گزارش میکنند؛ ارقامی که بهتصریح خودِ جواد صالحی اصفهانی، با رکودِ آشکارِ ساختوساز و فرسودگیِ زیرساختِ نفت و گاز بهسختی جور درمیآید. صالحی اصفهانی خود تأکید میکند که دادهها واگرا هستند و تفسیرِ روندها ساده نیست؛ اما جمعبندیِ محتاطانهاش روشن است: عملکردِ سرمایهگذاریِ ایران ضعیفتر از آن است که رشدِ میانمدت را تداوم بخشد. لنگرِ استدلالِ ما همین جمعبندیِ محتاطانه است، نه پایینترین عدد.
و همینجا آستانهای معنا پیدا میکند که صالحی اصفهانی روی آن انگشت میگذارد: وقتی سهمِ سرمایهگذاری از حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد پایینتر بیفتد، اقتصاد دیگر موجودیِ سرمایهی خود را بازتولید نمیکند، بلکه آن را میخورد ــ درست مثل خانواری که برای گذرانِ زندگی، اثاثیهی خانه را میفروشد. حتی محافظهکارانهترین روایتِ داخلی، ایران را در لبه یا زیرِ همین خط نشان میدهد؛ یعنی نقطهای که در آن، افتِ سرمایهگذاری دیگر صرفاً کندیِ رشدِ آینده نیست، آب رفتن بنیهی تولیدیِ موجود است. این، امضای اقتصادیِ تعلیق در سمتِ تولید است.
در سوی مقابل، داراییهای پناهگاهی جذبِ همان سرمایهای میشوند که از تولید میگریزد. در حوالیِ نیمهی تیر ۱۴۰۵، نرخهای بازار آزاد بیش از آنکه صرفاً قیمتِ روزانه باشند، کارکردِ پناهگاهیِ این داراییها را نشان میدادند: دلار در محدودهی ۱۷۵ هزار تومان، طلای ۱۸ عیار حدود ۱۷٫۵ میلیون تومان و سکهی امامی نزدیک ۱۷۸ میلیون تومان. نکتهی تحلیلی، سطحِ این قیمتها نیست ــ که خود پیامدِ تورم است ــ بلکه کارکردِ آنهاست. در اقتصادِ تعلیق، دلار دیگر صرفاً ارزِ مبادله نیست؛ بیمهنامهای در برابر بیاعتمادی است. طلا پناهگاهِ اضطراب است، و مسکن سنگرِ طبقاتی. این بازارها شاهدند، نه موضوعِ اصلی: نشانهی آنکه پول از افقِ بلند خارج شده و به نقدشوندگیِ اضطراری پناه برده است.
در دام تعلیق، پول از آینده خارج میشود و به پناهگاه میرود.
کنارِ هم این دو شاخص یک گزاره را ثابت میکنند: افقِ بنگاه و خانوار کوتاه شده، ابزارهای ریالیِ بلندمدت اعتبار خود را ازدستدادهاند، و تولید جای خود را به آربیتراژ، احتکار و تبدیلِ دارایی سپرده است. این امضای عینیِ تعلیق است؛ اقتصادی که در آن، عاقلانهترین کار برای بسیاری، تولیدنکردن است.
۸. از صبر استراتژیک تا بیافقی نهادینه
تا اینجا صبر را بهمثابهی استراتژی دیدیم: پاسخی محاسبهشده به نااطمینانی. اما تعلیق، اگر طولانی شود، صبر را از یک استراتژیِ آگاهانه به یک خصلتِ درونیشده تبدیل میکند. این گذار، یک تغییرِ فازِ واقعی است و باید از انتظارِ حسابشدهی بخش پنجم جدا شود.
در مرحلهی نخست، فرد صبر میکند؛ چون محاسبه میکند؛ او هنوز یک افقِ بلند در ذهن دارد و صرفاً ورود به آن را به تعویق انداخته است. اما در مرحلهی بعد، وقتی تعویق سالها ادامه مییابد، خودِ افقِ بلند از فرهنگِ تصمیمگیری حذف میشود. دیگر مسئله این نیست که کسی امروز خانه نمیخرد یا کارخانه نمیسازد؛ مسئله این است که برنامهریزیِ بلندمدت بهمثابهی یک مقولهی ذهنی رنگ میبازد. جامعه یاد میگیرد که فقط کوتاهفکر کند.
پیامدهای این بیافقی، از مرزِ اقتصاد فراتر میرود و به بافتِ اجتماعی نفوذ میکند. روابطِ کاری موقتیتر میشود، چون هیچکس روی آیندهای مشترک شرط نمیبندد. وفاداریِ سازمانی کم میشود، چون سازمان خود بیافق است. تصمیمهای خانوادگی ــ ازدواج، فرزندآوری، ماندن ــ محتاطانهتر و برگشتپذیرتر میشوند. مهاجرت از یک گزینه به یک افقِ ذهنیِ دائمی بدل میشود؛ حتی برای آنها که هرگز نمیروند، «رفتن» به بخشی از چارچوبِ فکری تبدیل میشود. پسانداز معنای تولیدیِ خود را از دست میدهد و به سپرِ دفاعی فرومیکاهد و در بنیادِ همهی اینها، اعتماد اجتماعی ــ که سرمایهی نامرئیِ هر اقتصادِ سالم است ــ آهسته فرسوده میشود.
تعلیق ابتدا یک استراتژیِ دفاعی است؛ اما اگر طولانی شود، به شخصیتِ اقتصادیِ جامعه تبدیل میشود.
این تمایز، صرفاً ظریفکاریِ مفهومی نیست. استراتژی برگشتپذیر است؛ کافی است شرایط عوض شود تا بازیگر از انتظار خارج شود. اما خصلت، برگشتپذیر نیست ــ یا دستِکم بهسادگی برنمیگردد. جامعهای که کوتاه نگری را درونی کرده، حتی اگر آینده ناگهان معتبر شود، مدتها طول میکشد تا دوباره بلند فکرکردن را بیاموزد. اینجاست که هزینهی تعلیق از هزینهای گذرا به زخمی ماندگار بدل میشود: فرسایشی انباشته که پس از رفعِ علتِ اولیه نیز باقی میماند.
۹. حلقهی بازخورد: چگونه جامعه دفاع میکند و دولت ضعیفتر میشود
اکنون میتوانیم مدل را کامل کنیم. تا اینجا دیدیم که بیاعتباریِ آینده، رفتارِ دفاعی میسازد. اما نکتهی محوریِ کل استدلال این است که این رفتارِ دفاعی صرفاً پیامدِ تعلیق نیست؛ خودش تعلیق را عمیقتر میکند. اینجا مدل از خطی به حلقوی تبدیل میشود.
زنجیرهی بازخورد را میتوان گامبهگام دنبال کرد. وقتی مردم به ریال اعتماد نمیکنند و به داراییهای پناهگاهی میگریزند، تقاضای پولِ ملی سست میشود و اثربخشیِ سیاست پولی کاهش مییابد ــ دولت ابزارِ ارزانترِ تأمین مالی را از دست میدهد. وقتی سرمایهگذاری عقب میافتد، پایهی رشدِ آینده نازکتر میشود و ظرفیتِ اقتصاد برای تولیدِ درآمد و شغل تحلیل میرود. وقتی سرمایهی انسانی مهاجرت میکند، ظرفیتِ نهادی و فنیِ کشور ــ همان چیزی که برای اجرای هر اصلاحی لازم است ــ کاهش مییابد. وقتی تولید به آربیتراژ و احتکار میبازد، پایهی مالیاتی و تولیدیِ دولت باریکتر میشود و کسری بودجهی ساختاری عمیقتر.
و اکنون حلقه بسته میشود: دولتی که پایهی پولی، مالیاتی، نهادی و انسانیِ ضعیفتری دارد، توانِ کمتری برای عمل به وعدههایش دارد؛ و وقتی توانِ عمل کمتر شود، وعدهها کمتر باور میشوند؛ و وقتی وعدهها کمتر باور شوند، تعلیق عمیقتر میشود و رفتارِ دفاعی شدت میگیرد ــ که دوباره ظرفیتِ دولت را میکاهد. این یک مارپیچِ نزولی است، نه یک شیبِ ملایم.
جامعه با رفتارهای دفاعی از خود محافظت میکند، اما همین دفاعِ جمعی، ظرفیتِ ساختنِ آیندهی مشترک را کمتر میکند.
این همان چیزی است که در بخشِ دوم وعدهاش را دادیم: نتیجهای که نه از خطای یک بازیگر، بلکه از جمعِ رفتارهای عقلانی بیرون میآید و درست همینجا پرسشِ سختِ نهایی سر برمیآورد: اگر این حلقه دولت را نیز میفرساید، اگر تعلیق حتی به زیانِ قدرت هم هست، پس چرا کسی آن را متوقف نمیکند؟
۱۰. پایداری ساختاری بدون توطئه
پاسخِ ساده و وسوسهانگیز این است که «کسی نمیخواهد» ــ که تعلیق طراحیِ آگاهانهی یک ذهنِ مرکزی است. این پاسخ هم نادرست است و هم تحلیل را ضعیف میکند، چون آن را به نیتخوانی فرومیکاهد. اما پاسخِ مقابل ــ که تعلیق صرفاً محصولِ ناتوانی و بیکفایتی است ــ نیز ناکافی است، چون توضیح نمیدهد که چرا این ناتوانی اینقدر بادوام است. حقیقت در میانهی این دو، و دقیقتر از هر دو، قرار دارد: پایداریِ ساختاری بدون توطئه.
کلیدِ حل، در همان پرسشی است که بخشِ پیش با آن بسته شد: اگر تعلیق به زیانِ قدرت هم هست، چرا قدرت تحملش میکند؟ پاسخ این است که «قدرت» یک ارادهی واحد نیست؛ ائتلافی است از گروههای ذینفع با منافعِ ناهمسو. ممکن است تعلیق در مجموع به زیانِ کلِ ساختار باشد، اما هیچ زیرمجموعهای از آن، بهتنهایی، نه انگیزهی پایاندادنش را دارد و نه حاضر است هزینهاش را بپردازد. آنچه برای کل زیانبار است، برای هر جزء عقلانی میماند ــ و این دقیقاً منطقِ کنشِ جمعی است.
استدلال این است: تعلیق لازم نیست از ابتدا طراحی شده باشد؛ کافی است که پس از شکلگیری، ذینفع پیدا کند و هیچ ائتلافی برای پایاندادنش قدرتِ کافی نداشته باشد. ابهام برای اکثریت هزینه است، اما برای گروههای برخوردار میتواند فرصت باشد ــ و همین عدمِ تقارنِ نفع، تعلیق را از یک شکستِ سادهی حکمرانی به یک نظمِ توزیعیِ خود پایدار تبدیل میکند.
آنچه در تعلیق نابرابر توزیع میشود، صرفاً ثروت نیست؛ دسترسی است ــ به اطلاعاتِ زودهنگام دربارهی تغییرِ قواعد، به ارزِ ترجیحی، به مجوز و انحصار، به اعتبارِ بانکی، به قراردادِ دولتی، به مصونیتِ حقوقی و به مجرای خروجِ سرمایه. کسی که این دسترسیها را دارد، از همان ابهامی سود میبرد که برای دیگران فلجکننده است. برای او، نااطمینانی نه ریسک، بلکه رانت است.
تعلیق را لازم نیست کسی از ابتدا طراحی کرده باشد؛ کافی است گروههایی از آن سود ببرند و هیچ ائتلافی برای پایاندادنش قدرتِ کافی نداشته باشد.
اینجاست که چرا حلقه شکسته نمیشود روشن میشود. هر اصلاحِ واقعی ــ تکنرخی سازی ارز، اصلاحِ بانکها، آزادسازیِ قیمت انرژی، گشایشِ خارجی ــ به ناگزیر رانتِ گروهی از ذینفعان را آشکار و حذف میکند. یعنی هر تصمیمِ واقعی، یک بازندهی مشخص و ذینفوذ میسازد و چون این بازندگان قدرتِ سازمانیافته دارند و منتفعانِ اصلاح (اکثریتِ پراکنده) قدرتِ سازمانیافته ندارند، ائتلافِ حلِ مسئله هرگز به حدِ نصابِ لازم نمیرسد. تعلیق ادامه مییابد نه چون کسی آن را میخواهد، بلکه چون هیچ نیرویی بهاندازهی کافی قوی برای پایاندادنش شکل نمیگیرد. این تفاوتِ ظریف اما بنیادی میانِ «توطئه» و «تعادل» است.
در برابر این استدلال یک اعتراضِ جدی هست که باید صریح به آن پاسخ داد، وگرنه کلِ تز روی هوا میماند: شاید آنچه «دام» مینامیم چیزی جز نااطمینانیِ شدید نباشد ــ همان تجربهای که هر اقتصادِ تحریمزده یا بحرانی از سر میگذراند ــ و با رفعِ منبعِ نااطمینانی، مثلاً یک توافقِ خارجیِ معتبر، خودبهخود برطرف شود. اگر چنین باشد، مسئله نه ساختاری بلکه موقعیتی است، و عنوانِ سنگینِ «تعادلِ خود پایدار» بیش از اندازه بزرگ است.
اما همین اعتراض، معیارِ ابطالِ روشنی به دست میدهد ــ و تز را دقیقاً بر همان معیار میسنجیم. اگر تعلیق صرفاً نااطمینانیِ بیرونی بود، یک توافقِ معتبر باید بیدرنگ قفلِ سرمایهگذاری را بگشاید. اما مدلِ دامِ توزیعی پیشبینیِ متفاوتی دارد: حتی توافق هم قفل را تنها نیمهباز میکند، چون منبعِ دومِ بیاعتباری ــ ائتلافِ داخلیِ ذینفعانِ ابهام و ناترازیِ ساختاریِ بودجه، بانک و انرژی ــ با امضای هیچ توافقی از میان نمیرود.
شاهدِ نزدیک، سالهای پس از برجام است؛ اما باید دقیق خواند. آن گشایش سرانجام با خروجِ آمریکا فروریخت، و آن فروپاشی البته تکانهای بیرونی بود ــ پس نباید آن را شاهدِ تز گرفت. شاهدِ واقعی، جای دیگری است: حتی در اوجِ خوشبینیِ بیرونی و پیش از هر تکانه، بازگشتِ سرمایه کمعمق و کج ماند. بخشِ عمدهی جریان به واردات، مصرف و موقعیتگیریِ سوداگرانه رفت نه به تشکیلِ سرمایهی بلندمدت؛ سرمایهگذاریِ خارجیِ مستقیم محتاط ماند؛ و ناترازیِ بانکها و چندنرخیِ ارز دستنخورده باقی ماند. یعنی حتی وقتی منبعِ بیرونیِ نااطمینانی موقتاً رفع شد، قفلِ داخلی مانع شد گشایش به سرمایهگذاریِ مولد ترجمه شود. کمعمقیِ آن رونق ــ نه علتِ فروپاشیاش ــ چیزی است که «نااطمینانی» را از «دام» جدا میکند: اولی با رفعِ علتِ بیرونی برمیگردد، دومی نمیگردد، چون علتش هرگز تنها بیرونی نبوده است. این، هم استحکامِ تز است و هم مرزِ آن.
۱۱. نتیجه: اعتبار، نه امید ــ و اعتبار بهمثابهی منازعه، نه تعمیر
مسئلهی اصلیِ ایران، برخلافِ روایتِ رایج، این نیست که تصمیمهای بزرگ عقبافتادهاند؛ عقب افتادن تصمیم معلول است، نه علت. علت این است که آینده از اعتبار افتاده است. تا وقتی قواعدِ بازی معتبر، پایدار و عمومی نباشند، جامعه بهجای تولید پناه میگیرد، بهجای سرمایهگذاری صبر میکند، و بهجای ساختنِ آینده، ریسکِ آن را میانِ داراییها، مهاجرت و بقا پخش میکند.
از اینجا نتیجهی معمول این است که «باید اعتبار را بازگرداند» ــ و همینجا باید در برابرِ یک فریبِ زبانی ایستاد. اگر «اعتبار» را تعمیری فنی بپنداریم ــ چند سیاستِ درست و چند وعدهی محقق شده ــ آنگاه صرفاً واژهای خوشآهنگتر برای همان «امید» است. اما اگر تعلیق یک نظمِ توزیعیِ قفلشده باشد، بازآفرینیِ اعتبار عملی فنی نیست؛ یک منازعهی توزیعی است. معتبر کردن آینده یعنی شکستنِ رانتِ ذینفعانِ ابهام و نامگذاریِ بازندهها ــ همان کاری که کل مقاله نشان داد چرا انجام نمیشود. اعتبار وقتی بازمیگردد که قدرت آماده شود لحظهای را که تا کنون به آینده پرتاب میکرد در زمانِ حال بپذیرد و هزینهی سیاسیِ تصمیم را، بهجای انتقال به جامعه، خود بر عهده بگیرد.
به همین دلیل، تعلیق را نمیتوان با فراخواندنِ مردم به امید یا دولت به شجاعت شکست. تعلیق یک حالتِ روحی نیست؛ یک تعادلِ ساختاری است، و تعادلها تنها وقتی میشکنند که آرایشِ نیروهایی که آنها را نگه داشته تغییر کند. تا آن زمان، جامعه به حرکتِ خود ادامه میدهد ــ کار میکند، خرید میکند، سفر میرود ــ اما زیرِ همهی اینها منطقی دفاعی نشسته که جهتِ حرکت را عوض کرده است.
جامعهای که آینده را باور نمیکند، از حرکت نمیایستد؛ اما حرکتش دیگر رو به ساختن نیست، رو به نجاتیافتن است.
یادداشتِ منابع
دادههای سهمِ سرمایهگذاری از تولید و بحثِ واگراییِ منابع بر پایهی تحلیلِ جواد صالحی اصفهانی، «معمای سرمایهگذاری ایران» (وبلاگِ Tyranny of Numbers، فروردین ۱۴۰۴/آوریل ۲۰۲۵) و سریهای مرکز آمار ایران، جداول پنورلد و شاخصهای توسعهی بانک جهانی است. نرخهای بازار آزادِ دلار، طلا و سکه مربوط به حوالیِ نیمهی تیر ۱۴۰۵ و برگرفته از گزارشهای روزانهی بازار (فرارو و شبکهی اطلاعرسانی طلا و ارز، TGJU) است.









