سازش، بقا یا مقاومت؟

تأملی درباره بحران مشروعیت و انتخاب‌های تاریخی یک ملت

در زندگی ملت‌ها لحظه‌هایی هست که دیگر دعوا فقط بر سر سیاست‌گذاری، کارآمدی یا توزیع منابع نیست. مسئله از این‌ها عبور می‌کند و به سطحی عمیق‌تر می‌رسد: به خودِ امکان زیستن با کرامت. در چنین لحظه‌ای، مردم دیگر فقط از یک حکومت ناراضی نیستند؛ احساس می‌کنند با ساختاری روبه‌رو هستند که نه برای نمایندگی آن‌ها، بلکه برای مهار آن‌ها ساخته شده است.

وقتی یک نظام سیاسی راه‌های اصلاح را می‌بندد، صدای اعتراض را با قوه قهریه پاسخ می‌دهد و بقای خود را بیش از هر چیز به نهادهای امنیتی و ماشین سرکوب گره می‌زند، دیگر نمی‌توان بحران آن را فقط با واژه‌هایی مثل ناکارآمدی، فساد یا سوءمدیریت توضیح داد. مسئله عمیق‌تر از این‌هاست. مسئله، فرسایش مشروعیت است؛ شکافی چنان عمیق میان دولت و ملت که رابطه میان این دو، کم‌کم از جنس نمایندگی بیرون می‌آید و به رابطه‌ای آمیخته به ترس، اجبار و انقیاد نزدیک می‌شود.

از بحران مشروعیت تا احساس گروگان‌بودن در وطن

در چنین وضعی، طبیعی است که بخشی از جامعه حکومت را نه به‌عنوان یک دولت متعارف، بلکه به‌مثابه نیرویی ببیند که در درون مرزهای همین سرزمین، مردم را در وضعیتی شبیه گروگان‌بودن نگه داشته است. این تعبیر البته باید با دقت به کار رود. سخن از «اشغال» در اینجا یک تعبیر حقوقی کلاسیک نیست، بلکه توصیفی است از تجربه زیسته مردمی که حس می‌کنند در کشور خودشان نیز حق تعیین سرنوشت ندارند. آنچه این احساس را می‌سازد، فقط فقر و فساد نیست؛ مجموعه‌ای از سرکوب، تحقیر، بی‌افقی و بسته شدن راه‌های تغییر است.

این همان نقطه‌ای است که بحران سیاسی از سطح نارضایتی معمول فراتر می‌رود. دیگر مسئله فقط این نیست که حکومت بد عمل می‌کند؛ مسئله این است که بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند این ساختار اساساً برای بازتولید سلطه ساخته شده است، نه برای پاسخ‌گویی. از اینجا به بعد، زبان اعتراض نیز تغییر می‌کند. مردم دیگر فقط خواهان اصلاح یک سیاست یا تعویض یک مدیر نیستند؛ آن‌ها نسبت خود را با کل ساختار سیاسی زیر سؤال می‌برند.

فرسایش ماشین سرکوب و تغییر موازنه قدرت

تحولات اخیر این بحث را وارد مرحله تازه‌ای کرده‌اند. وقتی موازنه قدرت دستخوش تغییر می‌شود و حملات خارجی تنها به اهدافی محدود و نمادین ختم نمی‌شوند، بلکه به نقاطی می‌رسند که در سازوکار کنترل داخلی نقش دارند، پرسشی جدی پیش می‌آید: آیا ما فقط با یک منازعه خارجی روبه‌رو هستیم، یا هم‌زمان با فرسایش ستون‌های داخلی سرکوب نیز مواجه شده‌ایم؟

اینجا باید با دقت حرف زد. هیچ تحلیل جدی نباید میان «رخداد» و «تفسیر» مرز را از بین ببرد. اینکه برخی مراکز مرتبط با نظم امنیتی و کنترل داخلی آسیب ببینند، یک واقعیت میدانی است. اما اینکه هدف نهایی این فرایند، آزاد کردن مردم باشد، نتیجه‌گیری شتاب‌زده‌ای است. قدرت‌های خارجی معمولاً از منظر منافع خود عمل می‌کنند، نه از منظر رهایی ملت‌ها. با این حال، نیت بازیگران خارجی هرچه باشد، پیامد عملی بعضی تحولات می‌تواند چیز دیگری باشد: محدود شدن توان حکومت برای کنترل خیابان، ارعاب جامعه و بازتولید اقتدار از طریق ترس.

همین‌جا یکی از حساس‌ترین نقاط بحث شکل می‌گیرد. تضعیف ماشین سرکوب، حتی اگر محصول بازی قدرت‌ها باشد و نه حاصل دغدغه اخلاقی آن‌ها، می‌تواند از نظر سیاسی یک متغیر تعیین‌کننده باشد. نه به این دلیل که راه رهایی را به‌طور خودکار باز می‌کند، بلکه به این دلیل که نخستین شرط هر تغییر جدی، سست شدن سازوکار قهر است. جامعه‌ای که هر بار در همان نقطه اول با نیروی سرکوب خفه می‌شود، حتی فرصت تبدیل نارضایتی به کنش تاریخی را پیدا نمی‌کند. از این منظر، هر شکافی در دستگاه سرکوب، صرفاً یک حادثه نظامی نیست؛ می‌تواند تغییری در نسبت میان ترس و امکان باشد.

چرا جامعه از تغییر می‌ترسد؟

اما درست در همین نقطه است که بخش مهمی از جامعه دچار تردید می‌شود. گروهی از مخالفان حکومت، با وجود همه نفرتی که از وضع موجود دارند، از هر سناریویی که بوی مداخله نظامی، فروپاشی ناگهانی یا جنگ بدهد، به‌شدت می‌ترسند. این ترس را نباید ساده‌سازی کرد. بسیاری از آن‌ها از سر سازش‌کاری حرف نمی‌زنند. ترسشان واقعی است: ترس از سوریه‌ای شدن، از جنگ داخلی، از تجزیه، از خلأ قدرت، از فروپاشی زیرساخت‌ها، از فروریختن همان حداقل نظمی که زندگی روزمره را هرچند ناقص، اما هنوز ممکن می‌کند.

این نگرانی‌ها را باید جدی گرفت. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار، تحریم، تورم، سرکوب و بی‌ثباتی زیسته، طبیعی است که از هر جهش بزرگ و هر آینده نامطمئن بترسد. انسان فقط با امید زندگی نمی‌کند؛ با ترس هم زندگی می‌کند. و گاهی ترس، از امید نیرومندتر می‌شود.

اما اینجا یک پارادوکس تلخ وجود دارد که نمی‌توان از کنارش گذشت. چگونه ممکن است جامعه‌ای سال‌ها رنج مزمن را تحمل کند، اما از رنج فشرده و کوتاه‌مدت تغییر بترسد؟ چگونه ممکن است مردمی با سرکوب مداوم، فرسایش اقتصادی، مهاجرت گسترده، زوال محیط زیست، سقوط امید جمعی و تحقیر روزمره کنار بیایند، اما وقتی حرف از تغییر جدی به میان می‌آید، ناگهان فقط هزینه‌های آن را ببینند و نه هزینه‌های دوام وضع موجود را؟

روان‌شناسی عادت به رنج

پاسخ، تا حد زیادی در روان‌شناسی فردی و جمعی نهفته است. ذهن انسان و جامعه اغلب به رنج مزمن عادت می‌کند، اما از رنج فشرده و نامطمئن می‌ترسد. استبدادهای فرسایشی دقیقاً از همین سازوکار نیرو می‌گیرند. آن‌ها جامعه را چنان به درد مستمر خو می‌دهند که هراس از تغییر، از خودِ وضع موجود ترسناک‌تر به نظر می‌رسد. در نتیجه، مردم لزوماً از سر رضایت یا باور تن به این وضعیت نمی‌دهند؛ گاه فقط از سر خستگی، احتیاط و فرسودگی است که به ادامه وضعی تن می‌دهند که در اعماق وجودشان آن را نامطلوب می‌دانند.

از همین‌رو، ایده «صبر کنیم تا آگاهی بیشتر شود» یا «بگذاریم تغییر به‌تدریج و بدون هزینه رخ دهد» همیشه به‌اندازه‌ای که به نظر می‌رسد واقع‌بینانه نیست. در بعضی جوامع، زمان به نفع جامعه کار می‌کند. اما در برخی دیگر، زمان دقیقاً همان چیزی است که ماشین سلطه از آن تغذیه می‌کند. هر ماه تأخیر، فقط یک ماه نیست؛ می‌تواند لایه‌ای دیگر از تخریب نهادها، مهاجرت نیروهای مولد، تهی شدن طبقه متوسط و عادی شدن سرکوب باشد. بنابراین مسئله فقط این نیست که تغییر چه هزینه‌ای دارد؛ مسئله این است که تعویق تغییر هم هزینه دارد، و گاهی هزینه‌اش از خودِ تغییر کمتر نیست.

تاریخ چه می‌گوید؟ درس فرانسه اشغالی

برای فهم این وضعیت، تاریخ می‌تواند آینه‌ای مفید باشد، البته اگر با احتیاط به آن نگاه کنیم. مقایسه ایران امروز با فرانسه تحت اشغال نازی‌ها، اگر به‌معنای یکسان‌گرفتن این دو وضعیت باشد، قیاسی نادرست است. یکی اشغال خارجی در متن یک جنگ جهانی بود و دیگری حکومتی داخلی با زمینه‌ها و پیچیدگی‌های خاص خود. اما تاریخ قرار نیست همیشه شباهت‌های کامل به ما بدهد. گاهی فقط الگوهایی از رفتار جمعی و انتخاب‌های اخلاقی را پیش چشم می‌گذارد.

فرانسه اشغالی از این نظر مهم است. آنجا نیز جامعه یک‌دست نبود. همه قهرمان نبودند و همه خائن هم نبودند. گروهی مقاومت کردند، گروهی سازگار شدند، گروهی همکاری کردند، و گروهی دیگر فقط می‌خواستند به هر شکل ممکن زنده بمانند و روز را به شب برسانند. مسئله فقط نبرد با دشمن نبود؛ مسئله این بود که یک ملت در لحظه تحقیر تاریخی، خود را چگونه تعریف می‌کند. آیا به زندگی کوچک و تن‌داده‌شده رضایت می‌دهد، یا حاضر است برای بازپس‌گیری شأن جمعی، هزینه بدهد؟

درس فرانسه، اگر بخواهیم منصف باشیم، این نیست که هر جامعه‌ای باید نسخه دوگل را تکرار کند. درس اصلی آن شاید این باشد که رهایی، معمولاً فقط با یک عامل به دست نمی‌آید. نه مقاومت داخلی به‌تنهایی همیشه کافی است، نه شوک خارجی به‌تنهایی. آنچه لحظه تاریخی را می‌سازد، نسبت میان این دو است: از یک سو فرسایش قدرت مسلط، و از سوی دیگر آمادگی جامعه برای آنکه پس از شکاف، به‌جای فرو رفتن در هرج‌ومرج، افق تازه‌ای بسازد.

سازش همیشه عقلانیت نیست

در نهایت، مسئله امروز ما فقط این نیست که «جنگ خوب است یا بد» یا «مداخله خارجی مشروع است یا نامشروع». این‌ها پرسش‌های مهمی‌اند، اما پرسش اصلی شاید عمیق‌تر باشد: یک ملت تا کجا حاضر است هزینه تعویق را بپردازد؟ تا کجا می‌تواند با این امید زندگی کند که شاید روزی، جایی، بدون تکان‌های سخت، بدون خطر و بدون درد، راهی برای خروج پیدا شود؟

سازش همیشه نام دیگر عقلانیت نیست. گاهی فقط اسم محترمانه‌تری است برای عقب انداختن پرسشی که دیر یا زود با شدتی بیشتر برمی‌گردد. همان‌طور که مقاومت هم لزوماً یک ژست رمانتیک یا هیجان‌زده نیست. مقاومت، در ساده‌ترین و عمیق‌ترین معنایش، گاهی فقط پذیرفتن این واقعیت تلخ است که تداوم وضع موجود نیز بی‌هزینه نیست و چه‌بسا در درازمدت از تغییر پرهزینه‌تر باشد.

پرسش نهایی تاریخ

تاریخ با ملت‌ها مهربان نیست. از آن‌ها نمی‌پرسد که آیا انتخاب آسانی پیش رویشان بوده یا نه. فقط در پایان نگاه می‌کند و می‌بیند در لحظه تعیین‌کننده، کدام نیرو بر وجدان جمعی غلبه کرده است: عادت به تحمل، ترس از آینده، یا اراده برای عبور از وضع موجود. پرسش امروز ما نیز، در ژرف‌ترین لایه خود، همین است.