این مقاله را می توانید بصورت پادکست گوش کنید.
اقتصاد سیاسی اعتماد، رانت و قاعدهگریزی در ایران
مقدمه: صحنهای که هر روز تکرار میشود
ساعت دو نیمهشب است. یکی از ساکنان ساختمان در گروه واتساپ پیام میگذارد:
«لطفاً صدای موسیقی را کمتر کنید. بچهها خوابند.»
چند دقیقه بعد پاسخ میآید:
«شما مدیر ساختمانی؟»
شخص دیگری مینویسد:
«هر کی ناراحته زنگ بزنه پلیس.»
بحث بالا میگیرد. چند نفر طرف این را میگیرند، چند نفر طرف آن را. صبح روز بعد همه دوباره در آسانسور به هم سلام میکنند؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
در نگاه اول، مسئله فقط یک مهمانی پر سر و صداست. اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، موضوع چیز دیگری است. در بسیاری از موقعیتهای روزمره، درخواست رعایت یک قاعده مشترک نه بهعنوان دفاع از نظم جمعی، بلکه بهعنوان تلاش برای اعمال قدرت شخصی فهمیده میشود. کسی که خواهان رعایت قاعده است، بهجای آنکه نماینده یک قاعده عمومی تلقی شود، به فردی تبدیل میشود که میخواهد برای دیگران تعیین تکلیف کند.
این فقط ماجرای یک ساختمان نیست. همان منطق را در خیابان، اداره، بازار، مدرسه، شبکههای اجتماعی و دهها موقعیت دیگر میبینیم. قواعد وجود دارند، اما اغلب شکنندهاند؛ نه به این دلیل که کسی آنها را نمیشناسد، بلکه به این دلیل که بسیاری از افراد مطمئن نیستند دیگران نیز به همان قواعد پایبند خواهند ماند.
پرسشی که معمولاً اینجا مطرح میشود این است: چرا این افراد قانون یا قاعده را رعایت نمیکنند؟ اما این پرسش از همان ابتدا ما را به سمت اخلاق فردی میبرد. گویی مسئله اصلی در شخصیت افراد، تربیت خانوادگی یا ضعف وجدان مدنی نهفته است.
پرسش مولدتر چیز دیگری است: چه نوع نظمی است که در آن، نقض قاعده برای افراد عقلانی میشود؟
تفاوت این دو پرسش، تفاوت یک موعظه اخلاقی با یک تحلیل اقتصاد سیاسی است. این نوشته میکوشد مسئله را نه از زاویه منش افراد، بلکه از زاویه ساختارهایی بررسی کند که قاعدهگریزی را بازتولید میکنند؛ ساختارهایی که در آنها رابطه اغلب بر قانون پیشی میگیرد و اعتماد عمومی بهتدریج فرسوده میشود.
۱. فرهنگ مهم است، اما همه چیز را توضیح نمیدهد.
رایجترین جواب این است: «ایرانیها قانونگریزند. نظم ندارند. فقط به منفعت شخصی خودشان فکر میکنند.»
این توضیح در نگاه اول جذاب است، چون ساده است. همه چیز را به یک «خصلت ملی» نسبت میدهد و خیال ما را راحت میکند. اما یک مشاهده ساده، این توضیح را به هم میریزد.
خیلی از همان رانندههایی که در ایران از شانه خاکی میروند، وقتی در تورنتو یا فرانکفورت رانندگی میکنند، پشت خط سفید میایستند و قانون را رعایت میکنند.
پس چه اتفاقی افتاده است؟
آدم همان آدم است، اما رفتار عوض شده است. اگر رفتار عوض شده، پس نمیتوان همه چیز را با «ذات ایرانی» یا «فرهنگ تغییرناپذیر» توضیح داد.
البته باید مراقب باشیم از این مثال بیش از حد نتیجه نگیریم. این مثال فقط یک چیز را نشان میدهد: قانونگریزی ایرانیان ذاتی و همیشگی نیست.
اما این مثال بهتنهایی نمیگوید علت اصلی چیست. شاید در کشور دوم، هزینه تخلف بالاتر است. شاید قانون جدیتر اجرا میشود. شاید مردم به سیستم اعتماد بیشتری دارند. شاید هم کل فضای اجتماعی طوری است که قانونمداری به رفتار عادی تبدیل شده است.
از طرف دیگر، مهاجران هم نماینده کامل همه جامعه نیستند. آنها گروهی انتخابشدهاند و ممکن است با میانگین جامعه تفاوتهایی داشته باشند. پس باید بااحتیاط حرف بزنیم.
بنابراین، این بخش قرار نیست پاسخ نهایی بدهد. فقط میخواهد یک پاسخ ساده و رایج را کنار بزند: اینکه بگوییم «ایرانی ذاتاً قانونگریز است».
اگر فرهنگ بهتنهایی پاسخ کافی نیست، باید سراغ پرسش مهمتری برویم: چه ساختاری باعث میشود یک فرد در یک جامعه قانون را دور بزند، اما در جامعهای دیگر همان قانون را رعایت کند؟
۲. قانون فقط اخلاق نیست؛ یک بازی جمعی است
ما معمولاً قانون را مجموعهای از دستورها و مقررات میدانیم؛ چیزهایی که دولت مینویسد، تصویب میکند و به مردم ابلاغ میکند.
اما در زندگی روزمره، قانون فقط متنِ آییننامه نیست. قانون یعنی اینکه من حدس بزنم دیگران چه رفتاری میکنند.
مثلاً من پشت چراغقرمز میایستم. چرا؟ چون چند ثانیه یا چند دقیقه وقتم را از دست میدهم، اما انتظار دارم دیگران هم همین کار را بکنند. اگر همه بایستند، ایستادن من هم معنا دارد. اما اگر همه رد شوند، ایستادن من تبدیل میشود به زیان، خطر و عقب ماندن.
پس رعایت قانون فقط به این بستگی ندارد که در آییننامه چه نوشتهاند. به این همبستگی دارد که من فکر کنم دیگران چه میکنند.
اینجا نکته اصلی روشن میشود: جامعه میتواند در دو وضعیت کاملاً متفاوت گیر کند.
در وضعیت اول، اعتماد بالاست. بیشتر مردم قانون را رعایت میکنند، چون انتظار دارند دیگران هم رعایت کنند. در چنین فضایی، قانونشکنی هم پرهزینه است، هم چندان فایدهای ندارد.
اما در وضعیت دوم، اعتماد پایین است. مردم قانون را رعایت نمیکنند، چون انتظار دارند دیگران هم رعایت نکنند. در این وضعیت، کسی که بخواهد تنها آدم قانونمدار باشد، احساس میکند بازنده است.
هر دو وضعیت میتوانند پایدار شوند. یعنی وقتی جامعه در یکی از آنها افتاد، تغییردادن آن سخت میشود. چون هر فرد با خودش میگوید: «چرا من رعایت کنم وقتی بقیه رعایت نمیکنند؟»
مثال سادهاش همان چهارراه است.
فرض کنید به چهارراهی رسیدهاید که همه از چراغقرمز رد میشوند. در چنین جایی، ایستادن پشت چراغقرمز فقط یک انتخاب اخلاقی ساده نیست. ممکن است خطرناک هم باشد، چون ماشین پشت سر انتظار ندارد شما بایستید.
اما حالا همان راننده را در شهری تصور کنید که همه پشت خط سفید میایستند. او هم میایستد. نه چون شخصیتش عوض شده، بلکه چون فضای بازی عوض شده است. او انتظار دارد دیگران قانون را رعایت کنند، پس خودش هم رعایت میکند.
پس تفاوت فقط در آدمها نیست. تفاوت در انتظاری است که آدمها از رفتار یکدیگر دارند.
از اینجا به یک نتیجه مهم میرسیم:
کسی که در جامعه کماعتماد از چراغقرمز رد میشود، لزوماً آدم شرور یا ذاتاً بیاخلاقی نیست. او دارد در همان فضایی که گیر افتاده، بهصرفهترین رفتار را انتخاب میکند.
این به معنای دفاع از قانونشکنی نیست. معنایش این است که برای فهم قانونگریزی، نباید فوراً سراغ «بد بودن آدمها» برویم. باید ببینیم جامعه چه بازیای ساخته که در آن، رعایت قانون برای فرد پرهزینه و تخلف کمهزینه شده است.
۳. چرا ایران در وضعیت بد گرفتار شده است؟
اگر مسئله فقط این بود که مردم با هم هماهنگ نیستند، شاید راهحل سادهتر به نظر میرسید. کافی بود همه با هم تصمیم بگیرند قانون را رعایت کنند تا وضعیت بهتر شود.
اما مسئله ایران فقط این نیست.
پرسش مهمتر این است: چرا این وضعیت بد اینقدر ماندگار شده است؟ چرا سالها و دههها ادامه پیدا میکند؟ چرا خودش را دوباره تولید میکند؟
برای پاسخ، باید از سطح رفتار فردی بالاتر برویم و به ساختار قدرت نگاه کنیم.
در بعضی جوامع، دسترسی به فرصتها برای همه یکسان نیست. قراردادها، مجوزها، حمایت قانون، موقعیتهای اقتصادی و حتی امنیت شغلی، بر اساس رابطه، نزدیکی به قدرت و عضویت در حلقههای خاص توزیع میشود.
در چنین نظمی، قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود.
اما این فقط یک «اشکال اجرایی» نیست. یعنی مسئله این نیست که قانون خوب است، اما بد اجرا میشود. در بسیاری از موارد، همین اجرای نابرابر قانون بخشی از خودِ سازوکار قدرت است.
قانون گزینشی اجرا میشود تا به بعضیها امتیاز بدهد و بعضیها را کنترل کند. رانت به خودیها میرسد. فشار و محدودیت بیشتر به غیرخودیها وارد میشود. بهاینترتیب، قانون بهجای اینکه ابزار عدالت عمومی باشد، به ابزار حفظ قدرت تبدیل میشود.
در چنین وضعیتی، مردم کمکم یاد میگیرند که قانون همیشه یک قاعده عمومی نیست. گاهی باید آن را دور زد. گاهی باید از رابطه استفاده کرد. گاهی باید راه میانبر پیدا کرد. چون خودِ سیستم هم به آنها نشان میدهد که مسیر رسمی، همیشه مسیر واقعی نیست.
پس وقتی میگوییم ایران در وضعیت بد گیرکرده، منظور فقط این نیست که مردم قانون را رعایت نمیکنند. مسئله عمیقتر است: ساختاری شکلگرفته که در آن قانونگریزی، رابطه بازی و بیاعتمادی مدام بازتولید میشود.
نکته مهم این است که این منطق فقط به نفت مربوط نیست. نفت میتواند آن را تقویت کند، اما علت اصلی آن نیست. حتی در جوامع غیرنفتی هم ممکن است چنین نظمی شکل بگیرد؛ نظمی که در آن دسترسی به فرصتها محدود است و قانون بهجای آنکه برای همه یکسان باشد، بسته به جایگاه فرد تغییر میکند.
اینکه ایران را نمونهای از این نوع نظم بدانیم، یک فرضِ ازپیشساختهشده نیست. کافی است به شیوه توزیع فرصتها در ایران نگاه کنیم.
در بسیاری از موارد، دسترسی به مجوزها و پروانهها فقط بر اساس قانون و ضابطه عمومی نیست؛ به رابطه، وابستگی و نزدیکی به مراکز قدرت همبستگی دارد.
دسترسی به وام و تسهیلات بانکی هم همیشه بر پایه اعتبارسنجی بیطرفانه انجام نمیشود؛ گاهی رابطه و نفوذ، نقش مهمتری از توان واقعی بازپرداخت دارد.قراردادهای دولتی هم اغلب از مسیر رقابت آزاد و شفاف به دست نمیآیند؛ بلکه از مسیر نزدیکی به مرکز تصمیمگیری و تخصیص منابع توزیع میشوند.
حتی مصونیت از مجازات هم برابر نیست. بعضیها هزینه تخلف را میپردازند، بعضیها نه.
اینها چند استثنای پراکنده نیستند. کنار هم که گذاشته شوند، یک الگوی روشن میسازند: فرصت، حمایت و مصونیت در ایران به شکل گزینشی توزیع میشود. همین الگوست که ایران را به نمونهای از «نظم با دسترسی محدود» نزدیک میکند؛ نه نیت این فرد یا آن مقام.
اما نفت این وضعیت را نیرومندتر و بادوامتر کرده است.
در کشورهایی که نفت ندارند، حتی اگر حکومت قانون را نابرابر اجرا کند، باز برای تأمین هزینههای خود به مالیات مردم نیاز دارد. همین نیاز، یک محدودیت مهم ایجاد میکند. حکومتی که باید از شهروند مالیات بگیرد، ناچار است تا حدی به خواسته، نارضایتی و قدرت چانهزنی او توجه کند.
اما درآمد نفتی این وابستگی را کم میکند.
وقتی حکومت میتواند بخش مهمی از هزینههای خود را بدون تکیه مستقیم بر مالیات مردم تأمین کند، نیازش به پاسخگویی هم کمتر میشود. در چنین وضعیتی، دولت میتواند منابع را میان گروههای نزدیک به قدرت توزیع کند، بدون اینکه ناچار باشد رضایت عمومی را به همان اندازه جدی بگیرد.
پس نفت ریشه اصلی این نظم نیست، اما آن را بسیار مقاومتر کرده است.
به بیان ساده، مشکل اصلی ساختاری است که در آن دسترسی به فرصتها محدود و گزینشی است. نفت هم باعث شده این ساختار در ایران دوام بیشتری پیدا کند و سختتر تغییر کند.
اما توضیح ما هنوز کامل نیست.
اگر وضعیت بد خودش را حفظ میکند، پس نقش بازیگر قدرتمند چیست؟ چرا گروهی که از این وضعیت سود میبرد، باید در آن دخالت کند؟
یک مثال ساده کمک میکند.
فرض کنید توپی ته یک گودال افتاده است. توپ خودش همانجا میماند. برای ماندن در ته گودال، لازم نیست کسی آن را نگه دارد.
نقش بازیگر قدرتمند این نیست که هر لحظه توپ را ته گودال نگه دارد. کار او چیز دیگری است.
اول اینکه لبه گودال را بلند نگه میدارد. یعنی حتی اگر مردم بتوانند با هم هماهنگ شوند و توپ را تا نزدیکیِ خروج از گودال بالا بیاورند، او دوباره شرایطی میسازد که توپ به پایین برگردد.
به زبان سادهتر، او فقط وضعیت بد را حفظ نمیکند؛ وضعیت خوب را هم ناپایدار میکند.
دوم، و مهمتر، از همان هماهنگی مردم جلوگیری میکند. چون تنها چیزی که میتواند توپ را از گودال بیرون بیاورد، هماهنگی جمعی است.
پس نقش بازیگر مسلط، فقط حفظ منفعلانه وضع موجود نیست. او فعالانه مانع گذار به وضعیت بهتر میشود.
حالا تصویر کاملتر میشود.
منطق تعادل توضیح میدهد چرا رفتار شهروندان در یک جامعه کماعتماد عقلانی به نظر میرسد. یعنی چرا فرد با خودش میگوید: «وقتی دیگران رعایت نمیکنند، چرا من رعایت کنم؟»
اما ساختار رانتی توضیح میدهد چرا کل سیستم خودبهخود به سمت وضعیت بهتر حرکت نمیکند.
مهمتر از آن، نشان میدهد که نقطه اصلی اصلاح فقط پایین جامعه نیست.
وقتی بازیگری در بالای هرم از تداوم وضعیت بد سود میبرد و فعالانه راه تغییر را میبندد، دعوت اخلاقی از شهروندان برای رعایت یکطرفه قانون کافی نیست.
در چنین وضعیتی، مشکل فقط این نیست که مردم قانون را رعایت نمیکنند. مشکل این است که ساختار قدرت، رعایت عمومی قانون را پرهزینه، ناپایدار و گاهی حتی بیمعنا میکند.
۴. دو سازوکار در یک محیط
اینجا برمیگردیم به همان مسیری که نوشته را با آن شروع کردیم: از ردشدن از چراغقرمز تا فرار سرمایه.
در نگاه اول، شاید این دو شبیه هم به نظر برسند. هر دو نوعی زیر پا گذاشتن قاعدهاند. هر دو ظاهراً یعنی ترجیحدادن منفعت شخصی بر منفعت عمومی.
اما باید دقیقتر نگاه کنیم. این دو رفتار از نظر اخلاقی ممکن است شبیه به هم باشند، اما از نظر تحلیلی یکی نیستند.
یک نوع تخلف، میان مردم عادی رخ میدهد: عبورازچراغقرمز، شکستن صف، سبقتگرفتن از شانه خاکی، یا رعایتنکردن نوبت. اینها بیشتر نتیجه بیاعتمادی میان شهروندان است. برای چنین رفتاری لازم نیست حتماً یک مقام قدرتمند یا یک فرد مصون از قانون پشت ماجرا باشد. کافی است هرکس فکر کند دیگران قانون را رعایت نمیکنند. در چنین فضایی، او هم با خودش میگوید: «چرا من تنها کسی باشم که رعایت میکند؟»
اما نوع دیگری از تخلف وجود دارد: فرار سرمایه، فرار مالیاتی بزرگ، رانتجویی، گرفتن امتیاز انحصاری، یا استفاده از رابطه برای دورزدن قانون. اینها فقط واکنش آدمهایی نیست که در یک محیط بد گیر افتادهاند. اینها بخشی از همان سازوکاریاند که محیط بد را میسازد و نگه میدارد.
اینجا تفاوت اصلی روشن میشود.
در تخلفهای روزمره، مردم معمولاً به رفتار همدیگر واکنش نشان میدهند. اگر فکر کنند دیگران رعایت نمیکنند، خودشان هم کمتر رعایت میکنند.
اما در تخلفهای بزرگ، مسئله فقط واکنش نیست. اینجا گروههایی هستند که به قدرت، ثروت و مصونیت دسترسی دارند. آنها قانون را زیر پا میگذارند، اما هزینه واقعی آن را نمیپردازند.
البته نباید سادهسازی کنیم. منظور این نیست که هر رانندهای که از چراغقرمز رد میشود، مستقیم به رفتار یک مقام یا یک ثروتمند مصون نگاه کرده و از او یاد گرفته است. تخلفهای روزمره بیشتر میان خود مردم شکل میگیرد و علت مستقیمش این است که هرکس انتظار دارد دیگران هم قانون را رعایت نکنند.
اما مصونیتِ بالادستی اثر مهمتری دارد. وقتی مردم میبینند قانون برای قدرتمندان یکسان اجرا نمیشود، کمکم باور عمومی به قانون از بین میرود. این تصور شکل میگیرد که «قاعده برای همه نیست».
در چنین فضایی، بیاعتمادی میان مردم هم بیشتر میشود. شهروندان راحتتر به این نتیجه میرسند که رعایت قانون فقط برای آدمهای بیقدرت است.
پس مصونیت در بالا، علت مستقیم تکتک تخلفهای پایین نیست؛ اما زمینهای میسازد که در آن قانونگریزی عادیتر، قابلقبولتر و پایدارتر میشود.
خطای بسیاری از بحثهای عمومی از همینجا شروع میشود: رانندهای را که از چراغقرمز رد میشود، با صاحب قدرتی که از رانت و مصونیت استفاده میکند، در یک گروه میگذارند و هر دو را فقط «بیقانونی» مینامند.
اما این دو یکی نیستند.
راننده متخلف، بیشتر محصول یک محیط بیاعتماد است؛ محیطی که در آن هرکس فکر میکند دیگران قانون را رعایت نمیکنند، پس خودش هم رعایت نمیکند. اما صاحب قدرت رانتی، فقط محصول این محیط نیست. او بخشی از همان سازوکاری است که این محیط را میسازد و ادامه میدهد. پس شباهت این دو رفتار در ظاهر است، نه در ریشه و سازوکار.
هر دو در یک خاک نهادی رشد میکنند؛ خاکی که در آن قانون برای همه یکسان نیست و اعتماد عمومی ضعیف شده است. اما یکی بیشتر نتیجه این خاک است، و دیگری یکی از عواملی است که همین خاک را آلوده و نابرابر نگه میدارد.
۵. وقتی قدرتمندان هم مجبور به رعایت قانون میشوند
حالا طبیعی است که به کشورهایی نگاه کنیم که اعتماد عمومی در آنها بالاتر است. اما باید درست نگاه کنیم.
توضیح ساده، اما غلط، این است که بگوییم مردم آن کشورها ذاتاً قانونمدارترند. این همان توضیح فرهنگی است؛ فقط این بار با لحن مثبت و ستایشآمیز.
توضیح دقیقتر این است که در آن کشورها، قانون به شکل قابلپیشبینیتری اجرا میشود. افراد قدرتمند کمتر از قانون فرار میکنند. هزینه تخلف بالاتر است و به همین دلیل، همکاری و رعایت قانون برای شهروند عادی عقلانیتر میشود.
پس همان فرد، با همان عقل و همان محاسبه، در یک محیط به قانون پشت میکند و در محیطی دیگر قانون را رعایت میکند.
اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم مسئله اصلی فقط «اعتماد» نیست. حتی فقط خودِ «قانون» هم نیست، اگر قانون را صرفاً متنِ نوشتهشده بدانیم.
مسئله اصلی این است: آیا قدرت هم واقعاً زیر قانون است یا نه؟
در جامعهای که قانون درستکار میکند، صاحبان قدرت و ثروت هم باید پاسخگو باشند. اگر تخلف کنند، هزینه میدهند. نهفقط روی کاغذ، بلکه در عمل.
اعتماد از همینجا ساخته میشود.
مردم وقتی میبینند قانون فقط برای ضعیفترها نیست و دست قدرتمندان همبسته است، کمکم باور میکنند که قاعده برای همه معنا دارد.
پس تعادل خوب با نصیحتکردن مردم ساخته نمیشود. با این ساخته میشود که قدرت هم محدود شود، قدرتمندان هم پاسخگو باشند، و قانون برای بالا و پایین جامعه یکسان عمل کند.
۶. قانونگریزی همیشه از بیاخلاقی نمیآید
حالا میتوانیم مهمترین حرف این نوشته را روشن بگوییم.
در یک وضعیت بد، دورزدن قانون همیشه نشانه بیاخلاقی نیست. گاهی یک انتخاب عقلانی است.
کسی که در جامعهای بیاعتماد و نابرابر قانون را دور میزند، لزوماً آدم بیاخلاقی نیست. او به محیطی پاسخ میدهد که خودش او را به این رفتار هل میدهد.
وقتی مسیر رسمی پرهزینه است، وقتی قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود، وقتی رعایت قاعده فقط برای بعضیها هزینه دارد، طبیعی است که افراد به دنبال راه میانبر بروند.
به همین دلیل، تصور اینکه با نصیحت، آموزش شهروندی یا چند کمپین فرهنگی میتوان این رفتار را عوض کرد، خطای بزرگی است. این نگاه خیال میکند مشکل در نیت آدمهاست؛ انگار مردم فقط باید قانع شوند که «آدمهای بهتری» باشند.
اما مسئله عمیقتر از این است.
ازیکطرف، منطق رفتار فردی توضیح میدهد چرا دورزدن قانون برای شهروند عادی گاهی عقلانی میشود. فرد با خودش میگوید: «وقتی دیگران رعایت نمیکنند، وقتی قانون برای همه یکی نیست، چرا من باید تنها کسی باشم که هزینه میدهد؟»
از طرف دیگر، ساختار رانتی توضیح میدهد چرا این وضعیت بد خودش را اصلاح نمیکند. چون کسانی از آن سود میبرند، و همانها توان بیشتری برای حفظ آن دارند.
وقتی این دو را کنار هم بگذاریم، به نتیجهای ناخوشایند اما مهم میرسیم:
تا وقتی ساختاری که این رفتار را تولید میکند تغییر نکند، خواستنِ رفتار متفاوت از مردم، خواستنِ چیزی غیرواقعبینانه از آدمهای واقعبین است.
اگر قانونگریزی در یک محیط خاص عقلانی شده، راهحل فقط تغییر نیت افراد نیست. باید محیطی را تغییر داد که قانونگریزی را به انتخابی بهصرفه تبدیل کرده است.
نتیجه: مشکل فقط قانون نیست؛ مهار قدرت است
پرسشی که از آن شروع کردیم این بود: چرا مردم قانون را رعایت نمیکنند؟
حالا میتوانیم بگوییم این پرسش، از اول کمی اشتباه طرح شده بود.
پرسش دقیقتر این است: چرا بسیاری از مردمباور ندارند که قانون برای همه یکسان اجرا میشود؟
و این باور فقط یک بدبینی ساده نیست. در بسیاری از موارد، مردم از تجربه روزمره خود به همین نتیجه رسیدهاند. آنها دیدهاند که دسترسی به فرصتها، مجوزها، قراردادها، و حتی مصونیت از مجازات، برای همه یکسان نیست.
پس مشکل فقط در ذهن مردم نیست که با نصیحت یا آموزش حل شود. وقتی خودِ نظم موجود نابرابر است، بیاعتمادی مردم هم بیدلیل نیست.
به همین دلیل، نتیجه این بحث نمیتواند فقط یک توصیه اخلاقی باشد. مقالهای که نشان داده قانونگریزی در یک محیط خراب میتواند عقلانی شود، نمیتواند در پایان فقط به مردم بگوید: «لطفاً بهتر رفتار کنید.»
اعتماد با موعظه ساخته نمیشود. اعتماد وقتی ساخته میشود که مردم ببینند قدرتمندان هم زیر قانوناند، هزینه تخلف میدهند و نمیتوانند با رابطه، ثروت یا مقام از قاعده فرار کنند.
این به معنای بیاهمیتبودن رفتار مردم نیست. روشن است که رفتار اجتماعی، فرهنگ عمومی و هنجارهای روزمره مهماند. اما تا وقتی قدرت واقعاً مهار نشود، انتظار اصلاح پایدار از پایین جامعه واقعبینانه نیست.
مهار قدرت شرط لازم اصلاح رفتار عمومی است، نه جایگزین آن.
چون در زنجیره قانونگریزی، نخستین قاعده شکن اثرگذار معمولاً شهروند عادی نیست؛ آن فرد یا گروهی است که قدرت، ثروت و مصونیت دارد و هزینه تخلف را نمیپردازد.
پس نمیتوان بار اصلاح را فقط بر دوش مردم عادی گذاشت.
وقتی صاحبان قدرت و ثروت بیرون از قاعده میایستند، رعایت قاعده برای بسیاری از شهروندان به انتخابی پرهزینه تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، مطالبه قانونمداری از پایین، بدون قانونمداری در بالا، بیشتر به یک آرزو شبیه است تا یک برنامه اصلاحی.
مسئله از ابتدا کمبود قانون نبود.
مسئله این بود که قانون برای چه کسانی الزامآور است و برای چه کسانی نه.









