معماران پرونده ایران در دولت دوم ترامپ

سه منطق، چهار چهره، و آزمون‌هایی که هنوز ادامه دارند

مقدمه: صحنه‌ای از اسلام‌آباد

در بامداد یکشنبه، دوازدهم آوریل ۲۰۲۶، پس از بیست ویک ساعت گفت‌وگوی بی‌وقفه، معاون رئیس‌جمهور ایالات متحده، جی‌. دی. ونس، در برابر جمعی از خبرنگاران در اسلام‌آباد ایستاد. در کنار او، استیو ویتکاف و جرد کوشنر دو تاجر مسکن نیویورکی که اکنون در جایگاه «فرستادگان ویژه صلح» بودند، سکوت کرده بودند. ونس با صدایی تلخ اما کنترل‌شده گفت ایران «پیشنهاد نهایی ما را نپذیرفت». مذاکره‌کنندگان ایرانی به ریاست محمدباقر قالیباف و عباس عراقچی دقایقی بعد با خطاب به دوربین‌ها اعلام کرد که طرف مقابل نتوانست اعتماد آن‌ها را جلب کند. جنگ شش‌هفته‌ای، صدها میلیارد دلار خسارت و انسداد تنگه هرمز، به یک نقطه روشن تبدیل نشده بود.

این لحظه، اگر نه بزرگ‌ترین، دست‌کم روشن‌ترین تصویری است که تا امروز از سیاست ایرانیِ دولت دوم دونالد ترامپ در اختیار داریم. صحنه، چهار چیز را هم‌زمان به ما می‌گوید: نخست که در رأس هیئت آمریکایی، معاون رئیس‌جمهوری ایستاده که سال گذشته، پیش از آغاز جنگ، در محافل درونی کاخ سفید صریح‌ترین مخالف همین جنگ بود. دوم که در کنار او دو چهره بدون پیشینه دیپلماتیک و با پیوندهای گسترده تجاری با خلیج‌فارس ایستاده‌اند. سوم که وزیر خارجه آمریکا مارکو روبیو، کسی که هم‌زمان مشاور امنیت ملی است در این صحنه غایب است؛ او در همان شب در میامی، در کنار ترامپ، مسابقه UFC تماشا می‌کرد. چهارم که این ترکیب نامتوازن، پس از یک جنگ پرهزینه و پس از گذراندن همه درهای دیپلماسی، نتوانست حتی چارچوب یک توافق را تولید کند.

پرسش مرکزی این مقاله از همین‌جا آغاز می‌شود: وقتی می‌گوییم «ترامپ در قبال ایران تصمیم می‌گیرد»، در واقع چه کسی و بر اساس چه منطقی تصمیم می‌گیرد؟ پاسخ، برخلاف تصور رایج، یک نام نیست. پاسخ، سازوکاری است که در آن سه منطق متعارض که شامل منطق اجبار، منطق معامله، و منطق عدم مداخله است در بدنه‌ای نابرابر از مقام‌های رسمی، فرستادگان ویژه و نفوذهای خویشاوندی - تجاری با یکدیگر درگیرند. نکته کلیدی اینکه وزن نهادی این سه منطق یکسان نیست: روبیو دو کرسی استراتژیک را در اختیار دارد، ونس معاون رئیس‌جمهور و حالا مذاکره‌کننده ارشد است، ویتکاف فرستاده ویژه رسمی، و کوشنر در موقعیتی مبهم میان نقش رسمی «فرستاده ویژه صلح» و پیوندهای خانوادگی و تجاری است، موقعیتی که در هفدهم آوریل، موضوع تحقیقی گسترده در کمیته قضایی مجلس نمایندگان قرار گرفت.

تز این مقاله روشن است: سیاست ایرانیِ دولت دوم ترامپ، نه محصول یک اراده واحد، بلکه برآیند جدال نامتوازن سه منطقی است که هر کدام در کالبد یک یا چندچهره تجسم یافته‌اند. آوریل ۲۰۲۶ یک امتیاز تحلیلی مهم به ما داده است: هر سه منطق در سیاست عملی به بوته آزمایش گذاشته شده‌اند. منطق اجبار در جنگ ۴۰ روزه‌ای که با توافق پایدار به پایان نرسید، با محدودیت‌های خود روبه‌رو شد. منطق معامله در مذاکرات ژنو و اسلام‌آباد به توافقی قابل‌اجرا دست نیافت. منطق عدم مداخله که در آغاز کار صدایی حاشیه‌ای داشت، اکنون در چهره ونس به کانون توجه بازگشته است. این مقاله می‌کوشد نشان دهد چرا هر یک از این منطق‌ها با موانع خاص خود روبه‌رو شد و چرا، در وضعیت فعلی، احتمال شکل‌گیری چارچوبی ترکیبی بالا رفته است احتمالی که البته هنوز به تحقق نرسیده و چند متغیر حساس سرنوشت آن را تعیین خواهد کرد.

۱. دولت به‌مثابه میدان: چارچوب نظری

ابهام «ترامپ تصمیم می‌گیرد»

نوآم چامسکی سال‌ها پیش نظام سیاسی آمریکا را با عبارتی تیز توصیف کرد: «دموکراسی در تصمیم‌سازی، دیکتاتوری در اجرا» [۱]. این عبارت در ظاهر متناقض است، اما وقتی بادقت تجزیه‌اش کنیم، هسته‌ای مفهومی دارد که برای فهم سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران به طرز خیره‌کننده‌ای سودمند است. تمایز میان «تصمیم‌سازی» و «تصمیم‌گیری» همان مرز باریک است میان یک فرایند شبکه‌ای پرشمار که در آن بازیگران متعدد، منافع متعارض و اسناد رقیب با هم درگیر می‌شوند، و آن عمل لحظه‌ای که در آن یک فرد یا یک نهاد، «نه» یا «آری» می‌گوید. آمریکا در لایه اول دموکراتیک است به این معنا که قدرت پراکنده، قابل‌مذاکره و چندصدایی است. اما در لایه دوم، پس از آنکه تصمیم از دل آن شبکه بیرون آمد، اجرای آن بسته و یکدست است.

این تمایز ظریف، کل روش‌شناسی این مقاله را تعیین می‌کند. اگر بخواهیم بفهمیم چرا دولت ترامپ در یک‌زمان بر ایران بمب می‌ریزد و در زمانی دیگر برای آن میز مذاکره می‌چیند، نباید صرفاً به شخصیت ترامپ نگاه کنیم. باید به آن «میدان نیرو»یی نگاه کنیم که تصمیم از دل آن بیرون می‌آید.

دولت به‌مثابه میدان نیرو

رالف میلیباند در کتاب کلاسیک خود «دولت در جامعه سرمایه‌داری» استدلال می‌کند که دولت یک «جعبه‌ابزار» در دست طبقه حاکم نیست؛ بلکه عرصه‌ای است که در آن نیروهای طبقاتی، فراکسیون‌های سرمایه و نخبگان سیاسی بر سر جهت‌گیری‌های کلان با یکدیگر درگیرند[۲]. نیکوس پولانزاس این ایده را پیش برد و دولت را «تراکم مادی یک رابطه نیرو میان طبقات و فراکسیون‌های طبقاتی» تعریف کرد[۳]. در این خوانش، آنچه ما به‌عنوان «سیاست دولت» می‌بینیم، در واقع تعادل موقتی است که از درون یک کشاکش همیشگی بیرون‌آمده.

سی. رایت میلز در «هیئت حاکمه» (۱۹۵۶) نشان داده بود که در آمریکا، سه حلقه درهم‌تنیده نخبگان شرکتی، فرماندهان نظامی، و طبقه سیاسی مرکز قدرت واقعی‌اند[۴]. نکته کلیدی تحلیل میلز این بود که این سه حلقه یک «طبقه» یکپارچه نیستند؛ بلکه شبکه‌ای از پیوندهاست که در موقعیت‌های مختلف، زاویه‌ها و اولویت‌های متفاوت می‌یابد. امروز، هفت دهه پس از میلز، باید حلقه چهارمی را به این شبکه اضافه کرد: فرستادگان ویژه و مشاوران غیر دیوان‌سالار که در دولت ترامپ، به‌ویژه در دور دوم، نقشی بی‌سابقه یافته‌اند.

سه مدل تصمیم و یک عادت‌واره

گراهام آلیسون در اثر کلاسیک «جوهر تصمیم‌گیری» درباره بحران موشکی کوبا، سه مدل تفسیری را شرح می‌دهد[۵]. مدل نخست، «بازیگر عقلانی»، فرض می‌کند دولت به‌مثابه یک فرد با منافع منسجم عمل می‌کند. مدل دوم، «رفتار سازمانی»، می‌گوید آنچه به‌عنوان تصمیم دولت می‌بینیم، در واقع نتیجه رویه‌های استاندارد عملیاتی نهادهای دولتی است. مدل سوم، «سیاست بوروکراتیک»، تصمیم را محصول چانه‌زنی و ائتلاف‌سازی میان بازیگران درون دولت می‌داند. هر سه مدل برای تحلیل دولت ترامپ مفیدند، اما در دور دوم او، مدل سوم به طرز استثنایی مسلط است: سیاست، نتیجه چانه‌زنی میان منطق‌های رقیب در درون اتاق‌های بسته است.

اما مدل‌های آلیسون یک ضعف اساسی دارند: آن‌ها نمی‌گویند چرا بازیگر الف یک گزینه را «معقول» می‌داند و بازیگر ب همان گزینه را دیوانه‌وار. اینجا پی‌یر بوردیو به کمک می‌آید. مفهوم «عادت‌واره» (habitus) بوردیو توضیح می‌دهد که هر بازیگر، حاصل یک خاستگاه طبقاتی، تربیت، و میدان حرفه‌ای خاص است، و این خاستگاه یک «ساختار ذهنی» در او به وجود می‌آورد که مرز عقل سلیم او را تعیین می‌کند[۶]. یک تاجر مسکن نیویورکی که سی‌سال قراردادهای هتل بسته است، جهان را از چشم «معامله» می‌بیند؛ یک سناتور کوبایی تبار فلوریدایی که با داستان فرار از کاستروی ۱۹۵۹ بزرگ شده، جهان را از چشم «فرار از استبداد» می‌بیند؛ و یک سرباز سابق تفنگ‌دار اهل اوهایو که در عراق جنگیده، جهان را از چشم «جنگ‌هایی که به ما نفعی نمی‌رسانند» می‌بیند. این سه عادت‌واره، سه منطقی را می‌سازند که در این مقاله محور تحلیل‌اند.

این است آن ترکیب نظری که به ما اجازه می‌دهد به پرسش اصلی بازگردیم. «ترامپ در قبال ایران تصمیم می‌گیرد» در واقع یک گزاره ساده‌سازانه است. آنچه در حال رخ‌دادن است، تراکم تصمیم در میدانی از نیروهاست که در آن سه عادت‌واره متمایز، سه منطق رقیب را تولید می‌کنند. چهره‌ها حامل این منطق‌ها هستند، نه مبدع آن‌ها. وظیفه ما نخست شناختن منطق‌ها و سپس فهمیدن این است که کدام چهره چگونه کدام منطق را در عرصه عمل نمایندگی می‌کند.

۲. ربع قرن آمریکا و ایران: زمینه تاریخی

پیش از ورود به تشریح سه منطق، نگاهی کوتاه به تاریخ لازم است نه به‌عنوان یک توالی خطی، بلکه به‌عنوان بازآرایی‌های پارادایمی در درون هژمونی رو به افول آمریکا. این بازآرایی‌ها، کادر تاریخی است که درون آن منطق‌های امروز شکل‌گرفته‌اند.

دوران جورج دبلیو بوش (۲۰۰۱-۲۰۰۹) نقطه اوج پارادایم نومحافظه‌کارانه بود. پس از حمله یازدهم سپتامبر، حلقه‌ای از روشنفکران راست‌گرا شامل پل ولفوویتس، ریچارد پرل، داگلاس فیث و دیک چنی طرحی را به اجرا گذاشتند که در سال ۲۰۰۰ «پروژه قرن جدید آمریکایی» نام گرفت، استفاده از قدرت نظامی بی‌رقیب آمریکا برای بازسازی خاورمیانه در قالب یک نظم مطلوب[۷]. ایران در این طرح به‌عنوان بخشی از «محور شرارت» معرفی شد و قرار بود پس از افغانستان و عراق نوبت به آن برسد. اما تجربه عراق به‌قدری فاجعه‌آمیز بود که نو محافظه‌کاران اعتبار نهادی‌شان را تا حد زیادی از دست دادند. بااین‌حال، نظریه‌ای که ایران یک تهدید موجودیتی است و فقط با فشار سخت حل می‌شود به طور موقت کنار گذاشته شد و امروز به شکلی تازه در حلقه نزدیک به روبیو، تد کروز و لیندسی گراهام بازتولید می‌شود.[۸]

باراک اوباما (۲۰۰۹-۲۰۱۷) پارادایم کاملاً متفاوتی آورد. در سخنرانی قاهره در ژوئن ۲۰۰۹، او «آغازی تازه» با جهان اسلام را اعلام کرد. هدف راهبردی او نه تسلط نظامی، بلکه تبدیل ایران به یک بازیگر متعارف در نظام منطقه‌ای از طریق مذاکره بود. نتیجه این رویکرد، برجام (۲۰۱۵) بود یک توافق چندجانبه که در آن ایران به‌ازای کاهش تحریم‌ها، برنامه هسته‌ای خود را به‌شدت محدود کرد[۹]. اما پارادایم اوباما ضعف ساختاری داشت: برجام بیش از آنکه پایان یک نزاع باشد، تعلیق یک نزاع بود، بدون حل ریشه‌ای پرونده‌های منطقه‌ای و موشکی. بن رودز، مشاور اوباما، بعدها اعتراف کرد که تیم او هرگز نقشه‌ای روشن برای گام دوم نداشت[۱۰].

ترامپ در دور اول (۲۰۱۷-۲۰۲۱) پارادایم سومی ساخت که مایک پومپئو در خاطرات خود آن را «فشار حداکثری» نامید[۱۱]. این پارادایم دو ویژگی داشت. یکم، خروج از برجام و احیای تحریم‌ها در ابعادی بی‌سابقه. دوم، کنارگذاشتن ایران از محاسبات منطقه‌ای و ساختن یک ائتلاف جایگزین بر اساس توافقات ابراهیم (توافقی که جرد کوشنر معمار آن بود و کشورهای عربی را، بدون منتظر ماندن برای حل مسئله فلسطین، به اسرائیل وصل می‌کرد)[۱۲]. این دور، منطق دیگری را هم در خود نهفته داشت: منطق معامله‌گری تجاری که در آن سیاست بین‌الملل به زنجیره‌ای از قراردادهای دوجانبه تقلیل می‌یابد. اما ترامپ نیمی از معادله را فراموش کرد: تحریم، فشار بی‌پایان بدون یک «خروجی معقول» که طرف مقابل بتواند به آن چنگ بزند، به بن‌بست می‌رسد.

دوران جو بایدن (۲۰۲۱-۲۰۲۵) نه ادامه اوباما بود و نه گسست از ترامپ؛ یک خلأ پارادایمی بود. بایدن نه اراده سیاسی بازگرداندن برجام را داشت و نه توان ساختن یک چارچوب تازه. حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و سپس جنگ غزه او را به حامی ناگزیر اسرائیل تبدیل کرد[۱۳]. وقتی ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵ بار دیگر وارد کاخ سفید شد، میراث بایدن عملاً صفر بود. میزی خالی، اما پر از پرونده‌های بحرانی.

اما دور دوم ترامپ، برخلاف دور اول، یک گروه یکدست از نو محافظه‌کاران سنتی را در اختیار نداشت. ترامپ به‌صراحت گفته است که نمی‌خواهد دیگر بولتون و پمپئو اطراف او باشند. در عوض، او حلقه‌ای تازه‌ساخت: چهره‌هایی که هر یک نماینده یک منطق متفاوت‌اند و در عرصه تصمیم با هم رقابت می‌کنند. این ساختار نوین چندصدایی حاد در درون یک دولت واحد دقیقاً آن «میدان نیروی» بی‌سابقه است که در این مقاله می‌کوشیم تشریحش کنیم.

۳. سه منطق در نزاعی نامتوازن

سه منطق در درون دولت دوم ترامپ با یکدیگر درگیرند. آن‌ها نه ایدئولوژی تمام‌عیارند و نه صرفاً سلیقه‌های شخصی؛ بلکه سه عادت‌واره سیاسی متمایزند که هر کدام یک تصور متفاوت از «سیاست» و «قدرت» در ذهن پیروانشان شکل داده است. نام‌گذاری این سه منطق به‌عنوان «اجبار»، «معامله»، و «عدم مداخله»، نه یک بازی با کلمات، بلکه تمایزی مفهومی است که به ما اجازه می‌دهد منطق‌ها را از شخصیت‌های معمارانشان جدا کنیم و هر یک را در عرصه عمل، به طور مستقل، ارزیابی کنیم.

۳-۱. منطق اجبار

منطق اجبار قدیمی‌ترین و نهادینه‌ترین این سه منطق است. هسته مفهومی آن ساده است: ایران یک تهدید موجودیتی است که فقط با فشار مرکب - تحریم‌های فلج‌کننده، انزوای دیپلماتیک، تهدید مداوم نظامی و در صورت لزوم حمله هوایی - قابل‌مهار است. این منطق مدعی است که مذاکره با تهران بی‌فایده است، چون جمهوری اسلامی یک بازیگر عقلانی در معنای متعارف آن نیست و فقط زبان اجبار را می‌فهمد. این همان منطقی است که در دوران بوش، به اشکال مختلف، در اطراف محور شرارت بیان می‌شد.

حاملان امروزیِ این منطق دو دسته‌اند. نخست، حلقه‌ای از سناتورهای جمهوری‌خواه (تد کروز، لیندسی گراهام، تام کاتن) که هیچگاه از نو محافظه‌کاری سنتی فاصله نگرفته‌اند. دوم، شبکه‌ای از اندیشکده‌ها و گروه‌های لابی به‌ویژه کمیته روابط‌عمومی آمریکا و اسرائیل (AIPAC) و بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها (FDD) که در چند دهه اخیر اسلوب گفتمانی روابط ایران و آمریکا را تا حد زیادی تعیین کرده‌اند. جان میرشایمر و استیون والت در کتاب جنجالی خود نشان داده‌اند که این شبکه چگونه توانسته در طول سال‌ها، تعریف «منافع ملی آمریکا» در قبال ایران را به قرائت خاص خود گره بزند[۱۴].

ویژگی کلیدی این منطق، اتکای آن به یک تمثیل تاریخی مشخص است: تمثیل «مونیخ». مطابق این تمثیل، هر مذاکره با یک حکومت اقتدارگرا به معنای تسلیم است و تاریخ به ما آموخته که تنها زبانی که چنین حکومت‌هایی می‌فهمند، قدرت نظامی است. این تمثیل، به‌رغم سادگی بیش از حدش، هنوز در دستگاه فکری «شبکه اجبارگرا» محور مرکزی است. اما مشکل این منطق آن است که هرگز به این پرسش پاسخ روشنی نمی‌دهد: اگر فشار به ظرفیت نهایی رسید و طرف مقابل تسلیم نشد، چه باید کرد؟

آوریل ۲۰۲۶ مهم‌ترین آزمون عملی این منطق در سال‌های اخیر بود. جنگ ۴۰ روزه‌ای که از میانه فوریه آغاز شد، دقیقاً بر اساس منطق اجبار توجیه شد. مارکو روبیو خود، در یک اعتراف صادقانه که بعداً تلاش کرد از آن عقب‌نشینی کند، به خبرنگاران گفت: «اسرائیلی‌ها می‌خواستند این کار را بکنند چه ما وارد می‌شدیم چه نمی‌شدیم. پس اگر اسرائیلی‌ها این کار را می‌کردند، ما فکر کردیم ایرانی‌ها احتمالاً به پایگاه‌های ما در خاورمیانه حمله خواهند کرد، پس ما هم وارد شدیم» [۱۵]. این اعتراف، دو نکته را برجسته می‌کرد: یکم که در این جنگ، ایالات متحده به‌احتمال زیاد نه بازیگر مبتکر، بلکه شریک اسرائیل بود. دوم که منطق اجبار در اجرای خود، به‌جای بردن ایران تا مرز تسلیم قطعی، وضعیتی پیچیده در تنگه هرمز ساخت که هنوز حل نشده است. مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی در مارس ۲۰۲۶ تخمین زد که هزینه این جنگ برای اقتصاد آمریکا در روز ششم به حدود ۱۱.۳ میلیارد دلار رسیده بود[۱۶]. این سطح از هزینه اقتصادی، درحالی‌که اهداف راهبردی اعلام‌شده (پذیرش قطعی شرایط آمریکا از سوی ایران) در کوتاه‌مدت تحقق نیافت، منتقدان درونی و بیرونی را به پرسش درباره کارایی این منطق واداشت پرسشی که مخاطبان آن هنوز پاسخ روشنی به آن نداده‌اند.

۳-۲. منطق معامله

منطق دوم، ریشه‌ای کاملاً متفاوت دارد. این منطق نه از دل نو محافظه‌کاری، بلکه از دل «واقع‌گرایی تجاری» ترامپ می‌آید. هسته مفهومی آن این است: سیاست بین‌الملل در نهایت مجموعه‌ای از معاملات دوجانبه است که می‌توان آن‌ها را، مثل یک قرارداد ملکی پیچیده، با ترکیب فشار و انگیزه، به نتیجه رساند. کلیدواژه‌های این منطق از دنیای معاملات تجاری می‌آیند: «اهرم» (leverage)، «نقطه توافق» (deal point)، «حرکت پلکانی» (incremental step). در این منطق، هر بحران در واقع یک فرصت است برای یافتن آن ترکیب منافع مشترک که دو طرف را به توافق می‌رساند.

حاملان اصلی این منطق استیو ویتکاف و جرد کوشنر هستند دو چهره‌ای که در بخش‌های بعدی به‌تفصیل به آن‌ها می‌پردازیم. اما درست است که اشاره کنیم: این منطق در دولت ترامپ یک پیشینه موفق هم دارد. توافقات ابراهیم (۲۰۲۰) که کوشنر آن را معماری کرد، بر همین منطق بنا شده بود. این توافق، مسئله فلسطین را کنار گذاشت یا به زبان منطق معامله، «از مسیر بحرانی خارج کرد» و کشورهای عربی را از طریق پیوندهای اقتصادی و امنیتی به اسرائیل وصل کرد. در نگاه منتقدان، این یک تعلیق بود نه حل‌کردن بحران؛ اما در نگاه طراحانش، یک موفقیت بی‌سابقه بود که نشان می‌داد بحران‌های دیرین می‌توانند بافکر تجاری گشوده شوند[۱۲].

این منطق در دور دوم ترامپ، برای پرونده ایران نیز به کار گرفته شد. آغاز مذاکرات در آوریل ۲۰۲۵ در مسقط، با ریاست ویتکاف و عراقچی، بر اساس ایده‌ای بود که پیش‌تر کوشنر در مورد طرح صلح غزه عمل کرده بود: توافق پلکانی، امتیاز در برابر امتیاز، ایجاد فشار زمانی برای بستن معامله. ترامپ ضرب‌الاجل شصت‌روزه تعیین کرد کاری که در دنیای معاملات ملکی به آن «قفل زمانی» می‌گویند. ایران باید در این مهلت امضا می‌کرد یا با پیامدها روبه‌رو می‌شد.

اما این منطق در مواجهه با پرونده هسته‌ای ایران، با یک محدودیت بنیادی برخورد کرد. دیپلمات باسابقه آرون دیوید میلر که در وزارت خارجه آمریکا به شش وزیر خدمت کرده، در ارزیابی مذاکرات اسلام‌آباد گفته است: «ایران و آمریکا زیر نظر کوشنر و ویتکاف؟ شکست. در دیپلماسی نمره F می‌گیرند» [۱۷]. میلر توضیح داد که مشکل اصلی این دو نفر این است که «حس فوریتی که یک توافق قابل دست‌یابی است» را به‌طرف ایرانی منتقل نکردند؛ و این، شرط اساسی موفقیت هر مذاکره است. کوشنر در مصاحبه‌ای با لکس فریدمن گفته بود: «من نیاز به سردرد ندارم و نیاز به درس تاریخ ندارم» [۱۸] جمله‌ای که به طور عیان نشان می‌دهد چگونه منطق معامله، متن تاریخی را به‌عنوان مانعی بر سر راه بستن قرارداد می‌بیند، نه به‌عنوان ساختاری که خود آن قرارداد را ممکن یا ناممکن می‌سازد.

شکست مذاکرات ژنو در فوریه ۲۰۲۶ و سپس عدم دست‌یابی به توافق در مذاکرات اسلام‌آباد در آوریل ۲۰۲۶، دو ضربه متوالی به اعتبار این منطق در رسانه‌های تخصصی وارد کرد. بر پایه گزارش برخی رسانه‌ها، ویتکاف و کوشنر در نحوه انتقال مواضع ایران به ترامپ، به‌ویژه در مورد آمادگی تهران برای کاهش ذخایر اورانیوم غنی‌شده، دقت کافی نشان نداده بودند ادعایی که البته خود آنان و کاخ سفید رد کرده‌اند. یک دیپلمات عرب در گفت‌وگو با گاردین، از این دو چهره با عنوان «دارایی‌های اسرائیل» نام برد و دیپلماسی آنان را «نامتعارف و مخرب» خواند. ارزیابی این اتهامات از بیرون دشوار است، اما حتی اگر اغراق‌آمیز باشند، یک واقعیت ساختاری را عریان می‌کنند: منطق معامله، وقتی در بستر یک پرونده تمدنی و فنی قرار می‌گیرد، محدودیت‌هایی دارد که با هنر قرارداد بستن به‌تنهایی قابل‌جبران نیست.

۳-۳. منطق عدم مداخله

منطق سوم تازه‌ترین و درعین‌حال، پیچیده‌ترین این سه منطق است. این منطق که می‌توان آن را «جکسونیسم نوین» یا «جفرسونیسم احیاشده» نامید، از دل جنبش «آمریکا اول» (America First) و بدنه مردمی ماگا بیرون‌آمده است[۱۹]. هسته مفهومی آن این است: ثروت، انرژی و جان آمریکایی باید صرف شکوفایی خود آمریکا شود، نه جنگ‌هایی که در آن سر دنیا برای منافع گروه‌های خاص انجام می‌شوند. این منطق به‌هیچ‌وجه صلح‌طلب نیست؛ بلکه در داخل امریکا، کاملاً می‌تواند اقتدارگرا باشد و در خارج، در نقاطی که «به ما مربوط می‌شود»، به‌شدت خشن است. اما معیار اصلی آن این است: این جنگ چه نفعی برای مردم امریکا دارد؟

والتر راسل مید در کتاب خود «مشیت خاص» چهار سنت سیاست خارجی آمریکا را از هم جدا کرد: همیلتونی (تجاری - جهان‌وطن)، ویلسونی (لیبرال - مداخله‌گر)، جفرسونی (محدودیت خواه - دموکراسی‌محور)، و جکسونی (پوپولیستی - ناسیونالیستی). آنچه امروز در بدنه ماگا جریان دارد، ترکیبی است از جفرسونیسم («درهای آمریکا را ببند و به خود بپرداز») و جکسونیسم («اگر کسی به ما حمله کرد، بی‌رحمانه پاسخ می‌دهیم، اما در کار دیگران دخالت نمی‌کنیم»). این ترکیب، برخلاف تصور رایج، از دل ایدئولوژی بیرون نمی‌آید؛ بلکه از دل یک تجربه زیسته بیرون می‌آید تجربه طبقه کارگر سفیدپوستی که بیست سال بود فرزندانش در جنگ‌های خاورمیانه می‌مردند و در عوض، کارخانه‌های محلی‌اش بسته می‌شد.

خروجی این منطق در دولت فعلی، معاون رئیس‌جمهور جی. دی. ونس است. او در جلسات درونی کاخ سفید، پیش از آغاز جنگ با ایران، صریح‌ترین صدای مخالف بود. استدلال او این بود که یک جنگ گسترده با ایران خطر آشوب منطقه‌ای، تلفات غیرنظامی و واکنش سیاسی در داخل آمریکا را در پی خواهد داشت. روزنامه نیوزویک در گزارشی مفصل درباره او نوشت: «ونس از دایره محافظه‌کاران ملی گرا برخاسته که سیاست خارجی مداخله‌گر را یک خطای تمدنی می‌دانند» [۲۰]. اما وقتی ترامپ تصمیم به حمله گرفت، ونس از موضع اعتراضی فاصله گرفت و به صف مبارزه پیوست الگویی که از آن زمان به «شک درونی، وفاداری بیرونی» شناخته می‌شود.

ترامپ خود برای این چارچوب نامی ساخته است ("دانرو"، ترکیب "دونالد" و "مونرو") نامی که بیش از آنکه یک دکترین منسجم باشد، بسته‌بندی سیاسی یک جدال درونی است: دخالت محدود در جغرافیاهایی که به‌روشنی برای ما اهمیت دارند، و عدم ورود در جاهای دور. یکی از نمادهای همین منطق سوم است: دخالت محدود در جغرافیاهایی که به‌روشنی برای ما اهمیت دارند، و عدم ورود در جاهای دور. اما این شعار بیشتر یک بسته‌بندی سیاسی است تا یک دکترین منسجم. در واقع، آنچه در درون ماشین تصمیم جریان دارد، همچنان کشاکش میان منطق اجبار، منطق معامله و منطق عدم مداخله است، و «دانرو» ترامپی نامی است که او بر این مجموعه ناهمخوان گذاشته.

آوریل ۲۰۲۶ نقطه پیچیده‌ای برای این منطق بود. پس از آنکه نه منطق اجبار در صحنه جنگ به اهداف اعلام‌شده خود رسید و نه منطق معامله در میز ژنو به توافق انجامید، ترامپ ونس را مأمور اصلی مذاکرات اسلام‌آباد کرد. چرا؟ چون دو چیز درهم‌تنیده شده بود. نخست، بر پایه گزارش‌های چندین رسانه، طرف ایرانی به ترامپ و تیمش پیام فرستاده بود که آمادگی بیشتری برای گفت‌وگو با ونس دارد تا با ویتکاف و کوشنر. دوم، پاکستان در نقش میانجی اصلی نیز همین نظر را داشت. ترامپ در یک حرکت تاکتیکی، کسی را که در اصل مخالف جنگ بود، به چهره مذاکرات تبدیل کرد. این، یک آزمون مهم برای منطق سوم بود و هر چند مذاکرات اسلام‌آباد بدون توافق به پایان رسید، انتخاب ونس به‌عنوان مذاکره‌کننده اصلی، نشانه‌ای بود از اینکه وزن نسبی این منطق در درون کاخ سفید افزایش‌یافته است.

۴. چهار تجسم انضمامی

اکنون که سه منطق را از هم جدا کرده‌ایم، می‌توانیم به چهار چهره‌ای بنگریم که امروز حامل این منطق‌ها هستند. مهم است که به یاد داشته باشیم: این چهار چهره از نظر وزن نهادی یکسان نیستند. روبیو دو کرسی استراتژیک را در دست دارد؛ ونس معاون رئیس‌جمهور و مذاکره‌کننده ارشد است؛ ویتکاف فرستاده ویژه رسمی است؛ و کوشنر در موقعیتی مبهم میان نقش رسمی و نفوذ خانوادگی ایستاده است. هر چهره، تجسم انضمامی یک یا چند منطق است، اما هیچ یک نمی‌تواند کل منطق متناظر را نمایندگی کند. پرتره‌های زیر، بیش از آنکه بیوگرافی باشند، نشان می‌دهند هر چهره چگونه به قدرت رسید و به کدام منطق گره‌خورده است

۴-۱. مارکو روبیو: الگوی تفسیری کوبایی - آمریکایی

مارکو آنتونیو روبیو در ۲۸ مه ۱۹۷۱ در میامی، در خانواده‌ای از مهاجران کوبایی متولد شد. والدین او در سال ۱۹۵۶ پیش از انقلاب کوبا از هاوانا مهاجرت کرده بودند؛ اما داستان رسمی خانواده که روبیو در ابتدای دوران سیاسی‌اش تلاش کرد آن را ترویج کند، تصویری متفاوت ارائه می‌داد: فرار از دست کمونیست‌ها. وقتی روزنامه‌ها این روایت را به چالش کشیدند، جنجالی کوچک ایجاد شد، اما روبیو با چابکی از آن عبور کرد[۱۵]. این جزئیات، فقط یک حاشیه بیوگرافیک نیست؛ نشان می‌دهد که روبیو از همان آغاز، سیاست را به‌عنوان روایت می‌فهمید روایتی که هر بار می‌توان رنگ و لعاب تازه‌ای به آن داد.

پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده حقوق دانشگاه میامی، روبیو از دفتر یک نماینده جمهوری‌خواه فلوریدا آغاز کرد و سپس وارد مجلس ایالتی فلوریدا شد. در ۲۰۱۰ به سنای ایالات متحده راه یافت و در ۲۰۱۵ به‌عنوان کاندیدای ریاست‌جمهوری وارد رقابت‌های درون‌حزبی شد، اما از ترامپ شکست خورد. در آن رقابت‌ها، روبیو انتقادات تندی علیه ترامپ مطرح کرد؛ اما پس از باخت، به یکی از حامیان وفادار سیاست‌های خارجی ترامپ در دور اول تبدیل شد. این چرخش، الگویی است که دکستر فیلکینز در مقاله مفصل خود در نیویورکر، به‌دقت توصیف کرده: «روبیو در دوران حرفه‌ای‌اش در موقعیت‌های مختلف چیزهای متفاوتی گفته است، و اساساً آنچه که در لحظه مناسب‌تر است را بیان می‌کند».

در دور دوم ترامپ، روبیو به جایگاهی بی‌سابقه رسید: هم وزیر امور خارجه و از اول مه ۲۰۲۵، مشاور امنیت ملی شد. ترکیب این دو کرسی پنجاه سال است که در آمریکا رخ نداده؛ از دوران هنری کیسینجر در دولت نیکسون به این‌سو. روزنامه نیویورک‌تایمز به او لقب «وزیر همه چیز» داده است و در یک مقطع، او هم‌زمان سرپرست USAID (آژانس توسعه بین‌المللی ایالات متحده) و آرشیو ملی آمریکا نیز بود[۲۱]. این تراکم قدرت، روبیو را به تنها چهره از حلقه سنتی جمهوری‌خواهان در دولت دوم ترامپ تبدیل کرد که مرکز ثقل نهادی دارد واقعیتی که تحلیل ما را پیچیده می‌کند، زیرا نمی‌توان گفت منطق معامله کاملاً بر کاخ سفید مسلط است وقتی دو کرسی کلیدی در دست یک چهره حامل منطق اجبار است.

از ساده‌سازی روایت باید دوری کرد چون: ضدیت روبیو با جمهوری اسلامی، از ضدیت او با کوبای کاستروی سرچشمه نمی‌گیرد. چنین تبیینی، هم ساده‌سازی است و هم گمراه‌کننده. درست‌تر این است که بگوییم تجربه سیاسیِ کوبایی - آمریکایی برای روبیو یک «الگوی تفسیری» فراهم آورده است الگویی که در آن، حکومت‌های اقتدارگرا نه با مذاکره، بلکه با فروپاشی از درون از میان می‌روند، و نقش آمریکا، تسریع همان فروپاشی از طریق فشار است. وقتی او درباره ایران صحبت می‌کند، گاه بی‌آنکه خود متوجه باشد، از همان واژگان مربوط به کوبا استفاده می‌کند: «رژیم مشکل اصلی‌اش با مردم ایران است»، «تحریم‌ها به جیب رژیم ضربه می‌زند، نه به مردم ایران» [۱۵]. این الگوی تفسیری، ایدئولوژیک نیست، یک عینک است؛ عینکی که هر پرونده‌ای را در یک قابل تکراری قرار می‌دهد.

اما روبیو آوریل ۲۰۲۶ را در وضعیت خاصی می‌گذراند. او در جلسات اسلام‌آباد حضور نداشت درحالی‌که معاون رئیس‌جمهور مذاکره اصلی را هدایت می‌کرد، روبیو در میامی در کنار ترامپ نشسته بود. تحلیل سیاسی، این غیبت را علامتی جدی تفسیر کرده: ترامپ به‌جای یک وزیر خارجه در صحنه‌ای که می‌توانست پیروزی دیپلماتیک را رقم بزند، کسی را فرستاده که به منطق «عدم مداخله» نزدیک‌تر است. اگر ونس پیروز می‌شد، برای روبیو یک شکست سیاسی بود؛ اگر شکست می‌خورد (که شد)، برای او یک فرصت است که جایگاه تند خود را تحکیم کند. در سایه رقابت ۲۰۲۸، این آرایش داخلی، اهمیتی فراتر از پرونده ایران دارد.

۴-۲. استیو ویتکاف: دلال - دیپلمات از برانکس

استیو ویتکاف در ۱۹۵۷ در محله فقیرنشین برانکس نیویورک، در خانواده‌ای یهودی باریشه مهاجرتی از روسیه تزاری به دنیا آمد. پدرش خیاط بود و مادرش خانه‌دار. ویتکاف پس از تحصیل در دانشگاه هافسترا و گرفتن مدرک حقوق، به‌عنوان وکیل املاک در نیویورک کار را آغاز کرد. در این جایگاه، با یکی از موکلان جوان خود که تاجر املاک بود به نام دونالد ترامپ آشنا شد. ویتکاف بعدها روایت کرده که دوستی جدی آن‌ها در یک رستوران ساندویچ‌فروشی شکل گرفت، وقتی ترامپ در کیفش پول پیدا نکرد و ویتکاف هزینه غذای او (ژامبون با پنیر سوئیسی) را پرداخت. این روایت که ممکن است تا حدی اغراق شده باشد، یک چیز را به‌خوبی نشان می‌دهد: رابطه این دو از آغاز، رابطه‌ای میان دو تاجر بوده، نه میان یک سیاست‌مدار و مشاورش.

ویتکاف از دهه ۸۰ میلادی شروع به خرید و بازسازی خانه‌های قدیمی در نیویورک کرد و در ۱۹۹۷ شرکت «گروه ویتکاف» را تأسیس کرد که به یکی از نام‌های بزرگ بازار املاک نیویورک تبدیل شد. در ۲۰۰۷ زمینی به مبلغ ۶۰۰ میلیون دلار در لاس‌وگاس خرید تا پروژه‌ای عظیم از هتل - کازینو را راه بیندازد. اما بحران مالی ۲۰۰۸ و سپس همه‌گیری کرونا، این پروژه را به لبه ورشکستگی برد. راه خروج، جذب سرمایه‌گذاری از قطر بود اتصالی که بعداً پایه روابط او با خلیج‌فارس شد. پروژه در ۲۰۲۳ با هزینه ۳.۷ میلیارد دلار افتتاح شد، اما پیوندهای مالی ویتکاف با کشورهای عربی، میراثی شد که تا امروز همراه او مانده.

وقتی ترامپ ویتکاف را به‌عنوان فرستاده ویژه خاورمیانه انتخاب کرد، بسیاری در واشنگتن تعجب کردند. آرون دیوید میلر در مصاحبه‌ای با مجله تایم گفته است که تصورکردن یک دلال املاک در نقش مذاکره‌کننده پرونده‌های هسته‌ای، «مثل فرستادن یک مکانیک اتومبیل به اتاق عمل جراحی قلب» است[۲۲]. اما دفاعیه ترامپ بر این بود که ویتکاف از یک چیز سررشته دارد: قرارداد بستن و ترامپ معتقد بود که همه مسائل خاورمیانه، در نهایت، یک قرارداد هستند.

در سنت سیاست خارجی آمریکا، حضور تجار و سرمایه‌داران در کرسی‌های دیپلماتیک کلان سابقه دارد نمونه کلاسیکش آورل هریمن، سرمایه‌دار راه‌آهنی که در دوران جنگ سرد در مذاکرات با استالین و خروشچف حضور داشت[۲۳]. اما این صرفاً یک اشاره پیشینه‌ای است، نه قیاسی ساختاری؛ هریمن فارغ‌التحصیل دانشگاه ییل بود، نیم‌قرن تجربه سیاسی داشت، و از دوران دانشجویی با روزولت دوست بود. سنت تاجر - میانجی در آمریکا عجیب نیست، اما موفقیت آن به ترکیبی از دانش فنی، ارتباطات نهادی و حمایت بوروکراتیک بستگی داشته که در مورد ویتکاف فراهم نبوده است.

مذاکرات اولیه ویتکاف با عراقچی در آوریل و ژوئن ۲۰۲۵ در مسقط و رم آغاز شد. هیئت ایرانی ابتدا این گفت‌وگوها را سازنده توصیف کرد. اما دو مشکل ساختاری از همان آغاز قابل‌مشاهده بود. نخست، ویتکاف هیچ پیشینه‌ای در حوزه سیاست هسته‌ای نداشت و گاه سؤالات فنی او، به گفته یک مقام ایرانی که به مطبوعات نقل شد، سطح دانش پایین ویتکاف را نشان می‌داد. دوم، بر پایه برخی گزارش‌های رسانه‌ای و نقل‌قول‌های دیپلمات‌های درگیر در مذاکرات، شیوه انتقال مواضع طرف ایرانی به ترامپ، با آنچه میانجی‌های دیگر مشاهده می‌کردند، همخوانی کامل نداشت ادعایی که کاخ سفید و خود ویتکاف آن را رد کرده‌اند، اما در تحلیل‌های مجله تایم و رسانه‌های دیگر بازتاب یافت. وقتی مهلت شصت‌روزه گذشت و توافقی به دست نیامد، اسرائیل حمله خود را آغاز کرد و ویتکاف که به‌عنوان معمار صلح شناخته می‌شد، در عمل در زنجیره رویدادهایی قرار گرفت که به جنگ منتهی شد.

۴-۳. جرد کوشنر: مرز میان رسمی و غیررسمی

جرد کوری کوشنر در ۱۰ ژانویه ۱۹۸۱ در لیوینگستون نیوجرسی، در یک خانواده یهودی ارتودوکس اشکنازی به دنیا آمد. پدرش چارلز کوشنر، سرمایه‌دار ساختمان‌ساز، فرزند یک نجات‌یافته از هولوکاست بود که از بلاروس به آمریکا مهاجرت کرده بود. ثروت، سنت مذهبی سخت‌گیر و روابط گسترده سیاسی، سه ویژگی خانه کوشنر بود. در سال ۲۰۰۴، پدر در یک پرونده جنجالی فساد مالیاتی توسط دادستان جمهوری‌خواه به نام کریس کریستی محاکمه و به زندان محکوم شد. در آن زمان جرد ۲۳ سال داشت. او زمام شرکت را به دست گرفت و هر هفته برای دیدار پدر به آلاباما می‌رفت. این تجربه، به گفته خود او در خاطراتش، نگاه او به قدرت و عدالت را تا ابد تغییر داد.

کوشنر در ۲۰۰۶ روزنامه نیویورک آبزرور را خرید و در ۲۰۰۷ با ایوانکا ترامپ آشنا شد. ازدواج آن‌ها در ۲۰۰۹، پس از تغییر دین ایوانکا به یهودیت ارتودوکس، رخ داد. در دور اول ترامپ (۲۰۱۷-۲۰۲۱)، کوشنر به‌عنوان «مشاور ارشد» رئیس‌جمهور منصوب شد انتصابی که به لحاظ قانونی (به دلیل قانون ضد خویشاوندسالاری سال ۱۹۶۷) مورد چالش قرار گرفت؛ اما در عمل حفظ شد. او در آن دوره معمار توافقات ابراهیم بود زنجیره‌ای از توافقات عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و امارات، بحرین، سودان و مراکش. کوشنر در خاطرات خود این توافقات را به‌عنوان «بزرگ‌ترین دستاورد دیپلماتیک چند دهه اخیر» توصیف می‌کند[۲۴].

اما نقطه منحصربه‌فرد کوشنر این است: در دور دوم ترامپ، او ابتدا هیچ سمت رسمی نداشت. گزارش‌ها نشان می‌داد که او به طور فعال در مذاکرات اوکراین، خاورمیانه و ایران دخیل است، اما دفتر رسمی یا پاسخ‌گویی نهادی ندارد. در فوریه ۲۰۲۶، وضعیت تا حدی روشن شد: ترامپ در جلسه بنیان‌گذاری «شورای صلح»، کوشنر را رسماً به‌عنوان «فرستاده ویژه صلح» معرفی کرد همان عنوانی که ویتکاف نیز در اختیار دارد[۲۵]. اما این رسمی‌سازی، مسئله را حل نکرد؛ بلکه آن را بغرنج‌تر کرد. چون هم‌زمان، شرکت سرمایه‌گذاری «کوشنر، افینیتی پارتنرز» داراییِ تحت مدیریتی بالغ بر ۶.۱۶ میلیارد دلار داشت که ۹۹ درصد آن از دولت‌های خارجی به‌ویژه عربستان سعودی، امارات و قطر تأمین می‌شد[۲۶].

این ترکیب، یک تعارض منافع ساختاری است که نه با اصلاحات قانونی ساده حل می‌شود و نه با اعلان مسئولیت. روز ۱۷ آوریل ۲۰۲۶، جیمی راسکین، عضو ارشد دموکرات کمیته قضایی مجلس نمایندگان، تحقیق گسترده‌ای را علیه کوشنر آغاز کرد و او را متهم کرد که «نمی‌شود هم‌زمان دیپلمات و مهره مالی پادشاهی عربستان بود» [۲۶]. راسکین اسناد و مکاتبات کوشنر با دولت‌های سعودی، امارات، قطر و اسرائیل را از سال ۲۰۲۴ درخواست کرده است. این تحقیق، هر قدر هم که به دلیل نبود رأی اکثریت دموکرات‌ها به‌زحمت پیش برود، یک پیام سیاسی دارد: مرز میان «فرستاده ویژه صلح» و «بازیگر خصوصی با منافع عربی» دیگر قابل‌دفاع نیست.

فلسفه سیاسی کوشنر را می‌توان در جمله‌ای از گفت‌وگوی او با لکس فریدمن خلاصه کرد: «من نیاز به دردسر ن و درس تاریخ ندارم. می‌خواهم یک چیز ساده بدانم: آن نتیجه‌ای که شما قبول می‌کنید چیست؟» این جمله، هسته منطق معامله را در خود دارد. اما در مواجهه با پرونده ایران، پرونده‌ای با چهار دهه تاریخ مناقشه و لایه‌های حقوقی - فنی عمیق، این رویکرد ناگزیر با محدودیت‌هایی روبه‌رو می‌شود. برای ایران که از سال ۱۹۷۹ در تعاملات خود با آمریکا «تاریخ» را پیش‌شرط هر «معامله» می‌داند، گفت‌وگو با طرفی که اصل تاریخ را کنار می‌گذارد دشوار است. عدم دست‌یافتن به توافق در چنین پرونده‌ای، در نگاه بسیاری از دیپلمات‌های باسابقه، دور از انتظار نبود.

۴-۴. جی. دی. ونس: شکاک درونی که مذاکره‌کننده شد

جیمز دیوید ونس در ۱۹۸۴ در میدل‌تاون، اوهایو، در خانواده‌ای از طبقه کارگر سفیدپوست آپالاچی به دنیا آمد. والدین او در کودکی از هم جدا شدند و ونس عمدتاً توسط پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. پس از دوران دبیرستان، به تفنگ‌داران دریایی پیوست و در عراق خدمت کرد. سپس از دانشگاه اوهایو مدرک علوم سیاسی و از دانشکده حقوق ییل دکترای حقوق گرفت. در ۲۰۱۶ کتاب «مرثیه‌ای برای هیل‌بیلی» را منتشر کرد خاطره‌ای از خانواده و جامعه‌ای که در آن بزرگ شده بود، کتابی که به یک پدیده فرهنگی تبدیل شد و فیلمی بر اساس آن توسط نتفلیکس ساخته شد[۲۷].

نکته جذاب درباره ونس این است: او در ۲۰۱۶ منتقد جدی ترامپ بود. او را «هیتلر آمریکا» خوانده بود و در شبکه سی‌ان‌ان به‌عنوان یک محافظه‌کار روشنفکر، به سیاست‌های ترامپ به‌شدت انتقاد می‌کرد. اما در سال‌های ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۲، یک چرخش بنیادین در او رخ داد. او به کاتولیک گروید، با پدیده ناسیونالیسم مذهبی آشنا شد، و به‌تدریج به ترامپ نزدیک شد. در ۲۰۲۲ با حمایت ترامپ به سنای ایالات متحده راه یافت و در ۲۰۲۴ به‌عنوان معاون رئیس‌جمهور انتخاب شد، جوان‌ترین معاون رئیس‌جمهور قرن بیست و یکم آمریکا.

موقعیت ونس در دولت دوم ترامپ، از آغاز، متناقض بود. او نماینده بدنه ماگای «آمریکا اول» بود، گروهی که به جنگ‌های خاورمیانه با دیده بدبینی می‌نگرد. اما هم‌زمان، معاون رئیس‌جمهوری شد که بعدها تصمیم به حمله به ایران گرفت. در جلسات درونی کاخ سفید، ونس صریح‌ترین صدای مخالف جنگ بود؛ ترامپ بعدها این مخالفت را «یک تفاوت فلسفی کوچک» خواند. اما وقتی تصمیم گرفته شد، ونس مطابق الگویی که در تمام دوران معاونتش حفظ کرد در صف رسمی قرار گرفت و دیگر اختلاف خود را علناً بیان نکرد[۲۰].

این همان الگویی است که نیوزویک در گزارش ویژه خود درباره او آن را «شک درونی، وفاداری بیرونی» نامید. ونس در انظار عمومی از جنگ دفاع کرد، اما در محافل خصوصی، به طور فعال در جست‌وجوی راه‌های پایان آن بود. طی جنگ، او با فرمانده ارتش پاکستان، فیلدمارشال عاصم منیر، در تماس مداوم بود و چارچوب‌های آتش‌بس را بررسی می‌کرد. وقتی آتش‌بس در ابتدای آوریل اعلام شد، ونس ناگهان به کانون توجه بازگشت. او رهبری هیئت آمریکایی را به اسلام‌آباد بر عهده گرفت درحالی‌که چند هفته قبل، ترامپ در جلسه کابینه، وقتی می‌خواست به‌روزرسانی جنگ را بشنود، ونس را طرف صحبت و مشورت قرارداده بود، نه وزیر خارجه یا دفاع.

مذاکرات اسلام‌آباد بدون توافق به پایان رسید، اما نفس انتخاب ونس به‌عنوان مذاکره‌کننده اصلی، نشانه‌ای بود از آنکه منطق عدم مداخله در درون کاخ سفید فضای بیشتری یافته است. بر پایه گزارش‌های چندین رسانه، هیئت ایرانی به ترامپ پیام فرستاده بود که آمادگی بیشتری برای گفت‌وگو با ونس دارد. پاکستان نیز همین را خواسته بود. ترامپ، صرف‌نظر از نتیجه مذاکرات، با این انتصاب پیامی فرستاد: او در این مرحله می‌خواهد سیگنالی بفرستد که پرونده را از مسیر جنگ دور می‌بیند، حتی اگر منطق اجبار همچنان در دسترس باشد[۲۸].

اما ونس، در این نقطه، در موقعیتی پیچیده است. انتصابش به‌عنوان مذاکره‌کننده اصلی، آخرین فاصله میان او و جنگ را برداشت. اگر جنگ بد تمام شود، او به‌عنوان معاون رئیس‌جمهور بهای سیاسی آن را خواهد پرداخت. اگر صلح به دست آید، اعتبار سیاسی‌اش را برای رقابت ۲۰۲۸ محکم می‌کند. رقابت او با روبیو در همان انتخابات، اکنون با پرونده ایران گره‌خورده است رقابت میان دو روایت متعارض: روایت عدم مداخله که می‌گوید «ما جنگ‌های بی‌پایان نمی‌خواهیم» و روایت اجبار که می‌گوید «ما نمی‌توانیم ضعف نشان دهیم». سرنوشت پرونده ایران، در نهایت، به این رقابت داخلی نیز گره‌خورده است.

۵. بلوک مستغلات: یک فرضیه قابل‌دفاع

تا اینجا یک الگو در چهار تجسم ما قابل‌مشاهده بود، اما به آن اشاره نکرده بودیم. حالا وقت آن است. اگر چهار چهره را کنار هم بگذاریم، سه نفر از آن‌ها «دونالد ترامپ، جرد کوشنر، و استیو ویتکاف» از یک خاستگاه طبقاتی - حرفه‌ای مشترک می‌آیند: سرمایه مستغلات نیویورک. این مشاهده، اگر تصادفی بود، ارزش تحلیلی نداشت. اما وقتی در نظر می‌گیریم که این سه نفر، در دولت دوم ترامپ، مرکز ثقل دیپلماسی خاورمیانه را تشکیل می‌دهند، باید بپرسیم: آیا این هم‌خاستگاهی، به یک «بلوک طبقاتی» تبدیل شده است؟ و اگر شده، آیا این بلوک مزیت ساختاری در میدان تصمیم‌سازی دارد؟

این بخش، یک «فرضیه» را پیشرو می‌گذارد، نه یک «یافته». ادعای ما این است که شواهد کافی وجود دارد تا این پیوند را جدی بگیریم، اما آن شواهد هنوز به حدی نیست که بتوان آن را حکم قطعی دانست؛ بنابراین، به‌جای نام‌گذاری این بلوک، چهارستون استدلال را بررسی می‌کنیم که هر یک دلیلی جداگانه برای این فرضیه است. اگر هر چهارستون استوار باشند، می‌توان فرضیه را قابل‌دفاع دانست. اگر نباشند، باید آن را کنار گذاشت. این رویکرد، وام‌دار چارچوب بوردیویی «میدان قدرت» است که در آن تحلیل‌گر نه به دنبال اثبات یک توطئه، بلکه به دنبال کشف الگوهای بازتولید عادت‌واره طبقاتی در نهادهای عمومی است[۲۹].

ستون یکم: زبان سیاست

واژگانی که ترامپ، کوشنر و ویتکاف درباره دیپلماسی به کار می‌برند، به طور مشخص از دنیای معاملات ملکی و نه از سنت سیاست خارجی آمریکا می‌آیند. کلیدواژه‌ها را مقایسه کنیم. در سنت دیپلماتیک کلاسیک آمریکا، واژگانی چون «منافع ملی»، «توازن قوا»، «مهار»، «بازدارندگی گسترده» و «ائتلاف راهبردی» غالب‌اند. این واژگان، سنت فکری را از جرج کنان تا هنری کیسینجر به هم وصل می‌کنند. اما واژگانی که ترامپ و تیم او به کار می‌برند، چیز متفاوتی‌اند: «معامله»، «اهرم»، «ارزش‌گذاری»، «برنده - برنده»، «پیشنهاد نهایی»، «زمان بستن قرارداد». این‌ها واژگان دفتر املاک منهتن‌اند، نه اداره سیاست خارجی.

این جابه‌جایی واژگانی، نه یک ویژگی ساده‌انگارانه، بلکه نشانه یک تغییر عمیق‌تر در ساختار تفکر است. وقتی ترامپ می‌گوید «ما بُردیم، صرف‌نظر از نتیجه مذاکرات»، این یک جمله سیاسی در معنای کلاسیک نیست؛ این یک موضع‌گیری یک تاجر است که برنامه‌ریزی کرده که از هر سناریوی ممکن، سود ببرد. این گفته، منطق معامله را عریان می‌کند: حتی شکست یک مذاکره، اگر خوب بسته‌بندی شود، به یک پیروزی گفتمانی تبدیل می‌شود.

ستون دوم: شیوه مذاکره

شیوه مذاکره ترامپ - کوشنر - ویتکاف، الگویی مشترک دارد که می‌توان آن را «الگوی قرارداد ملکی» نامید. چهار مؤلفه این الگو: نخست، توافق‌های پلکانی به‌جای یک توافق جامع یکباره، زنجیره‌ای از توافقات کوچک که هر یک، پلی به بعدی است (دقیقاً مشابه مراحل بستن یک قرارداد املاک پیچیده). دوم، امتیاز در برابر امتیاز، بدون چارچوب اصولی پیش‌زمینه‌ای (در مقابل مذاکرات سنتی که در آن‌ها چارچوب اصولی از اول مشخص می‌شود). سوم، ایجاد فشار زمانی ضرب‌الاجل‌ها، اولتیماتوم‌ها، و «روزهای پایان فصل» که در آن طرف مقابل مجبور به تصمیم می‌شود. چهارم، کنارگذاشتن مسائل تاریخی/نظری به نفع تمرکز بر «نتیجه».

این الگو دقیقاً همان الگویی است که کوشنر در توافقات ابراهیم اجرا کرد و در طرح صلح غزه ۲۰۲۵ نیز به کاربرد. نتیجه در مورد ابراهیم، یک موفقیت مشروط بود؛ در مورد غزه، پیشرفت جزئی که به طور ناپایدار ادامه دارد. در مورد ایران، این الگو دو بار آزموده شد در ژنو (فوریه ۲۰۲۶) و اسلام‌آباد (آوریل ۲۰۲۶) و دو بار شکست خورد. چرا؟ چون پرونده هسته‌ای ایران، برخلاف روابط عادی‌سازی عربی - اسرائیلی، یک پرونده حقوقی - فنی عمیق است که بدون چارچوب اصولی پیش‌زمینه‌ای (برجام، NPT، قطعنامه‌های شورای امنیت)، قابل‌حل نیست. تلاش برای بستن آن همچون یک قرارداد هتل، به «سوءتعبیر مواضع» منتهی می‌شود[۲۲] اتهامی که بعداً در گزارش‌های رسانه‌ای مطرح شد.

ستون سوم: ترجیح ابزاری

سومین شاهد، ترجیح ابزاری این بلوک است. سرمایه‌گذاری در املاک، ذاتاً با ریسک جنگ ناسازگار است. یک سرمایه‌دار مسکن، از یک جنگ در منطقه‌ای که پروژه‌اش در آنجاست، هیچ سود نمی‌برد حتی اگر در جنگ «طرف برنده» باشد. این چیزی است که در عادت‌واره این طبقه نهادینه شده است. در نتیجه، وقتی این بلوک در عرصه سیاست خارجی عمل می‌کند، اولویت طبیعی او پیوند اقتصادی بر پیوند امنیتی، و تحریم اقتصادی بر اقدام نظامی است. توافقات ابراهیم، دقیقاً بر اساس همین ترجیح بنا شده بود: به‌جای اتحاد نظامی در برابر ایران، ایجاد پیوندهای اقتصادی (خطوط لوله، سرمایه‌گذاری متقابل، فناوری) که منطق همسایگی اقتصادی را جایگزین منطق دشمنی نظامی می‌کرد.

در پرونده ایران نیز، بر پایه گزارش‌های واشنگتن‌پست و نیویورک‌تایمز در فوریه و مارس ۲۰۲۶، فشار اصلی برای تشدید نظامی از سوی اسرائیل و عربستان سعودی می‌آمد، نه از درون حلقه معامله‌گر تیم ترامپ[۳۰]. این واقعیت، در نگاه اول، متناقض به نظر می‌رسد مگر کوشنر در جیب خود پول سعودی‌ها را ندارد؟ اما دقت کنید: هزینه جنگ برای کوشنر به‌عنوان سرمایه‌دار، بیش از سود او به‌عنوان دیپلمات است. جنگ، بازارهای پروژه‌های عربی را بی‌ثبات می‌کند. این، عادت‌واره طبقاتی در خالص‌ترین شکل آن است حتی وقتی که با ایدئولوژی رسمی طرف حامی جنگ همسو به نظر می‌رسد.

ستون چهارم: کانال دسترسی

چهارمین شاهد که در ابتدا بیشتر یک ضعف به نظر می‌رسید و حالا یک مزیت ساختاری است: موقعیت دوگانه کوشنر. تا فوریه ۲۰۲۶، کوشنر هیچ سمت رسمی نداشت؛ اما در همه مذاکرات حیاتی حضور داشت. حتی پس از انتصاب رسمی به‌عنوان «فرستاده ویژه صلح»، موقعیت او همچنان مبهم است هم در اسناد رسمی کاخ سفید حضور دارد و هم به‌عنوان «مشاور غیررسمی و بدون حقوق» توصیف می‌شود. در نگاه اول، این ابهام یک مشکل است. اما در منطق بلوک مستغلات، این ابهام دقیقاً همان مزیت ساختاری است.

چرا مزیت؟ چون کوشنر، با این موقعیت، بوروکراسی دیپلماتیک سنتی را به طور کامل دور می‌زند. او نه نیاز به تأیید کنگره دارد، نه پاسخگو به وزارت خارجه است، نه مقید به پروتکل‌های سازمانی. دسترسی مستقیم او به رئیس‌جمهور که بر اساس پیوند خانوادگی و نه ساختار نهادی است یک «میان‌بر» درون ماشین تصمیم است. در مدل سیاست بوروکراتیک آلیسون، وقتی یک بازیگر بتواند بدون عبور از سلسله‌مراتب رسمی، دسترسی مستقیم به تصمیم‌گیرنده نهایی داشته باشد، وزن او بالاتر از جایگاه رسمی‌اش می‌رود. این، دقیقاً همان مزیتی است که از دور اول ترامپ تا امروز، کوشنر از آن بهره برده است.

محدودیت‌های فرضیه

چهارستون بالا، فرضیه ما را قابل‌دفاع می‌کند، اما نه مسلط. سه محدودیت جدی، این فرضیه را از تبدیل‌شدن به یک حکم قطعی باز می‌دارد. نخست، روبیو دو کرسی استراتژیک را در اختیار دارد جایگاهی که حامل منطق اجبار را در مرکز ماشین تصمیم می‌نشاند. این یک وزنه سنگین در برابر بلوک معامله‌گراست. دوم، ونس به‌عنوان معاون رئیس‌جمهور و حالا مذاکره‌کننده ارشد، یک منطق سوم را وارد معادله کرده است که با منطق معامله هم‌سو نیست. سوم، لابی اسرائیل، با حضور خود در حلقه نزدیک کنگره و رسانه‌ها، یک استقلال نسبی از بلوک مستغلات دارد.

آوریل ۲۰۲۶ خود مهم‌ترین آزمون این فرضیه بود. اگر بلوک مستغلات به طور قطعی مسلط بود، انتظار می‌رفت مذاکرات اسلام‌آباد به نتیجه‌ای دست یابد. اما این نشد، نه صرفاً به دلیل امتناع طرف ایرانی از امتیازدادن، بلکه به این دلیل که منطق معامله در برابر پرونده‌ای که چارچوب اصولی می‌طلبد، ابزارهای لازم را در اختیار ندارد. شواهد مطرح‌شده در این بخش دلالت می‌کنند که چنین بلوکی قابل‌شناسایی است و احتمالاً از مزیت ساختاری نسبی برخوردار است، اما این مزیت نه آن‌چنان است که بتواند سایر منطق‌ها را به حاشیه براند؛ بلکه در جدال با آن‌ها، به‌ویژه در پرونده‌های بزرگ، الگویی از «تعلیق ناکارآمد» شکل می‌گیرد وضعیتی که در آن نه راه‌حل معاملاتی به ثمر می‌نشیند و نه راه‌حل بدیل به‌روشنی جایگزین می‌شود. فرضیه، در نهایت، نه ابطال می‌شود و نه اثبات قطعی می‌یابد؛ بلکه به سطح یک الگوی قابل‌ردیابی فرومی‌نشیند.

جمع‌بندی: تاریخ تکلیف ندارد، اما الگو دارد

در آغاز این مقاله گفتیم که تصمیمات سیاسی تاریخ، تکلیف ندارند. این گزاره، اگر به‌درستی فهمیده شود، اصل هر تحلیل سیاسی جدی است. اما تاریخ الگو دارد و آنچه در آوریل ۲۰۲۶ در اسلام‌آباد رخ داد، یکی از روشن‌ترین الگوهای سیاست خارجی آمریکا در دهه‌های اخیر را به ما نشان داده است.

سه منطق، در شرایطی متفاوت، محک خوردند. منطق اجبار، در جنگ ۴۰ روزه نتوانست به اهداف اعلام‌شده خود برسد و هزینه اقتصادی قابل‌توجهی بر دو طرف و بازارهای جهانی انرژی تحمیل کرد. منطق معامله، در ژنو و اسلام‌آباد به توافقی دست نیافت؛ محدودیت‌های ساختاری آن در مواجهه با یک پرونده حقوقی - فنی عمیق آشکار شد. منطق عدم مداخله، تازه به مرحله اجرای عملی رسیده است و داوری درباره کارایی آن در بلندمدت هنوز زود است؛ اما انتخاب ونس به‌عنوان مذاکره‌کننده ارشد، نشانه‌ای است از اینکه این منطق در درون کاخ سفید وزن نسبی بیشتری یافته.

سه سناریو در پیش روی پرونده ایران قرار دارد. سناریوی نخست، بازگشت به منطق اجبار: اگر مذاکرات در چند ماه آینده نتیجه نگیرد، احتمال بازگشت به اقدام نظامی وجود دارد فشاری که از سوی روبیو، لابی اسرائیل، و عربستان سعودی وجود خواهد داشت. سناریوی دوم، یک توافق محدود به سبک معامله: توافقی که ایران را به «خودداری اثبات‌شده از سلاح هسته‌ای» ملزم می‌کند، اما غنی‌سازی در سطوح پایین را می‌پذیرد. این سناریو، اگر به نتیجه رسد، یک پیروزی برای بلوک مستغلات خواهد بود. سناریوی سوم، یک توافق گسترده‌تر با تضمین‌های امنیتی متقابل سناریویی که در آن ونس نقش‌محوری دارد و می‌تواند ترکیبی از دو منطق دیگر را در خود بگنجاند.

کدام سناریو محقق می‌شود، به دو متغیر بستگی دارد. متغیر اول، رفتار جمهوری اسلامی است. اگر تهران از فرصت کنونی که در آن منطق عدم مداخله تقویت شده استفاده کند و به چارچوب مذاکره بازگردد، احتمال سناریوی سوم افزایش می‌یابد. اگر جمهوری اسلامی پیش‌بینی کند که مذاکره مفید نیست و راه مقاومت بگزیند، منطق اجبار دوباره قدرت خواهد گرفت. متغیر دوم، نتیجه نبرد درونی میان ونس و روبیو در آستانه ۲۰۲۸ است. اگر ونس بتواند با یک دستاورد دیپلماتیک به سمت انتخابات حرکت کند، منطق عدم مداخله به‌عنوان پارادایم غالب حزب جمهوری‌خواه برای یک نسل تثبیت می‌شود. اگر روبیو با یک روایت تند بر ونس غلبه کند، چرخه منطق اجبار بار دیگر باز می‌شود.

نکته آخر که شاید مهم‌ترین درس این بررسی باشد، این است: وقتی در مرکز تصمیم‌سازی، حامیان منطق معامله وزن قابل‌توجهی دارند، احتمال محوریت «معامله» نسبت به جنگ نسبتاً بالاتر می‌رود؛ اما نه هر معامله‌ای. معامله‌ای که چنین بلوکی می‌تواند ببندد، معامله‌ای است که طرف مقابل به زبان آن تسلط داشته باشد و بتواند با آن گفت‌وگو کند. جمهوری اسلامی، در تاریخ چهل و شش‌ساله خود، این زبان را به طور کامل نیاموخته و ازسوی‌دیگر، ساختار ذهنی و نهادی طرف آمریکایی نیز آن میزان از انعطافی که گفت‌وگوی واقعی می‌طلبد را نشان نداده است. تاریخ تکلیف ندارد، اما آوریل ۲۰۲۶ این نکته را برجسته کرد که مسیر صلح، بیش از آنکه به دست معماران در واشنگتن باشد، به برآیندِ دو متغیر به‌هم‌پیوسته بستگی دارد: نخست، میزان آمادگی ایران برای واردشدن به یک چارچوب مذاکراتی، و دوم، نتیجه نبرد درونی میان سه منطق در کاخ سفید. هر دو طرف، در این لحظه، در برابر آزمونی تاریخی قرار دارند آزمونی که در آن، آنچه کمتر از همه صدایش بلند است، شاید از قضا بیش از همه اهمیت داشته باشد.

 

 

منابع

ارجاعات درون‌متنی با شماره‌های درون قلاب (مانند [۱]، [۲] و به همین ترتیب) به این فهرست اشاره می‌کنند.

[۱]  Noam Chomsky, Understanding Power: The Indispensable Chomsky, ed. P. R. Mitchell & J. Schoeffel (New York: The New Press, 2002), chap. 10.

[۲]  Ralph Miliband, The State in Capitalist Society (London: Weidenfeld & Nicolson, 1969), pp. 322.

[۳]  Nicos Poulantzas, State, Power, Socialism, trans. Patrick Camiller (London: Verso, 1978), pp. 123132.

[۴]  C. Wright Mills, The Power Elite (New York: Oxford University Press, 1956), chap. 1213.

[۵]  Graham T. Allison & Philip Zelikow, Essence of Decision: Explaining the Cuban Missile Crisis, 2nd ed. (New York: Longman, 1999).

[۶]  Pierre Bourdieu, Outline of a Theory of Practice, trans. Richard Nice (Cambridge: Cambridge University Press, 1977), pp. 7887.

[۷]  برای یک بررسی جامع از پارادایم نو محافظه‌کاری در دوران بوش نک: James Mann, Rise of the Vulcans: The History of Bush's War Cabinet (New York: Viking, 2004).

[۸]  John Bolton, The Room Where It Happened: A White House Memoir (New York: Simon & Schuster, 2020).

[۹]  Trita Parsi, Losing an Enemy: Obama, Iran, and the Triumph of Diplomacy (New Haven: Yale University Press, 2017).

[۱۰]  Ben Rhodes, The World as It Is: A Memoir of the Obama White House (New York: Random House, 2018).

[۱۱]  Mike Pompeo, Never Give an Inch: Fighting for the America I Love (New York: Broadside, 2023).

[۱۲]  برای تحلیل انتقادی پیمان ابراهیم نک: Marc Lynch, “The End of the Middle East,” Foreign Affairs, Vol. 101, No. 2 (March/April 2022).

[۱۳]  Bob Woodward, Rage (New York: Simon & Schuster, 2020), pp. 179190. همچنین: Vali Nasr, The Dispensable Nation (New York: Doubleday, 2013).

[۱۴]  John J. Mearsheimer & Stephen M. Walt, The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy (New York: Farrar, Straus and Giroux, 2007).

[۱۵]  Dexter Filkins, “Marco Rubio's Reinvention,” The New Yorker, March 2026. نک همچنین گفتگوی NPR با فیلکینز در تاریخ ۱۴ مارس ۲۰۲۶.

[۱۶]  Center for Strategic & International Studies, “Iran War Cost Estimate Update,” March 13, 2026.

[۱۷]  نقل از آرون دیوید میلر، کارشناس پیشین مذاکرات خاورمیانه در وزارت خارجه آمریکا، در گزارش مجله تایم، آوریل ۲۰۲۶.

[۱۸]  گفتگوی جرد کوشنر با لکس فریدمن، پادکست Lex Fridman، سال ۲۰۲۵.

[۱۹]  Walter Russell Mead, Special Providence: American Foreign Policy and How It Changed the World (New York: Knopf, 2001). مید چهار سنت را از هم جدا می‌کند: همیلتونی، ویلسونی، جفرسونی و جکسونی. آنچه در این مقاله «عدم مداخله» نامیده می‌شود، ترکیبی از جفرسونی و جکسونی است.

[۲۰]  Molly Ball, “JD Vance's Moment of Truth,” Newsweek, April 2026. همچنین: Kit Maher, “How Vance is navigating peace talks with Iran and his own political future,” CNN, April 10, 2026.

[۲۱]  نیویورک‌تایمز لقب «وزیر همه چیز» را برای روبیو به کاربرد. نک همچنین: “Rubio Named in Time's 2026 List of 100 Most Influential People.”

[۲۲]  Astha Rajvanshi, “‘It's Not Working’: Diplomats Fear Trump's Iran Envoys Are Making Things Worse,” Time, April 15, 2026.

[۲۳]  نک: Averell Harriman, America and Russia in a Changing World (New York: Doubleday, 1971). برای پیشینه نقش «تاجر - میانجی» در دیپلماسی آمریکا.

[۲۴]  Jared Kushner, Breaking History: A White House Memoir (New York: Broadside, 2022).

[۲۵]  “Trump says son-in-law Kushner promoted to 'peace envoy,'” The Hill, February 19, 2026.

[۲۶]  Rep. Jamie Raskin to Jared Kushner, Ranking Member, House Judiciary Committee, April 16, 2026, U.S. House of Representatives. متن نامه از وب‌سایت democrats-judiciary.house.gov قابل‌دسترسی است.

[۲۷]  J. D. Vance, Hillbilly Elegy: A Memoir of a Family and Culture in Crisis (New York: Harper, 2016).

[۲۸]  James M. Lindsay, “U.S.-Iran Peace Talks Hit an Impasse. What Comes Next?” Council on Foreign Relations, April 13, 2026.

[۲۹]  بخشی از تحلیل این بخش وام‌دار چارچوب بوردیویی «میدان قدرت» است. نک: Pierre Bourdieu, The State Nobility: Elite Schools in the Field of Power, trans. Lauretta C. Clough (Stanford: Stanford University Press, 1996).

[۳۰]  گزارش گاردین از گفتگوی یک دیپلمات خلیجی، مارس ۲۰۲۶. نقل شده در: “Jared Kushner,” Wikipedia, retrieved April 17, 2026. نک همچنین: Michael Birnbaum et al., “Push from Saudis, Israel Helped Move Trump to Attack Iran,” Washington Post, February 28, 2026.