جهلِ مسلح به دانش، وقتی دانایی ابزار ندیدن می‌شود

  ۱. صحنه‌ای که سؤال از دلش بیرون آمد

چند ماه پیش، پشت میزی نشسته بودم با دوستی قدیمی. اقتصاددان بود، بی اقرار هزاران کتاب خوانده بود، تاریخ را خوب می‌شناخت، نثرش محکم بود و استدلالش حساب‌شده. بحث رسید به سرکوب خونین معترضان در ایران. آدم‌ها کشته شده بودند. تصاویرش همه‌جا بود. انکارش ممکن نبود.

منتظر بودم بگوید جنایت است. نگفت. در عوض، شروع کرد به تحلیل. گفت باید در «متن تاریخی‌اش» دید. گفت پشت این ماجرا دست‌های بیرونی هست. گفت آمریکا و متحدانش از این وقایع بهره‌برداری می‌کنند. گفت نباید «آب به آسیاب دشمن ریخت.» و برای هر جمله‌اش، یک ارجاع تاریخی داشت، یک تحلیل ساختاری، یک چارچوب نظری.

و من نشسته بودم و فکر می‌کردم: این آدم بی‌سواد نیست. بی‌اطلاع هم نیست. احمق که اصلاً نیست. پس چرا نمی‌بیند؟ یا شاید سؤال درست‌ترش این است: چطور ممکن است آدمی این‌همه بداند و این‌همه نبیند؟

و یک سؤال تلخ‌تر: آیا خودِ دانستن می‌تواند ابزار ندیدن باشد؟

این مقاله از آن صحنه شروع شد، اما موضوعش فقط آن دوست نیست و فقط چپ هم نیست. آنچه آن شب دیدم دانشی که به‌جای روشن کردن، پنهان می‌کرد مکانیزمی است که در هر سنت فکری و هر اردوگاه سیاسی می‌تواند عمل کند. چپ، راست، لیبرال، ملی‌گرا، مذهبی هیچ‌کدام از این آسیب مصون نیستند. اما باید از جایی شروع کرد، و من از جایی شروع می‌کنم که خودم دیده‌ام و تجربه‌اش کرده‌ام.

 ۲. جهلِ مسلح به دانش: تعریف یک مفهوم

ما با جهل آشنا هستیم. آدمی نمی‌داند، پس نمی‌بیند. این قابل‌فهم است و حتی قابل‌ترحم. اما نوع دیگری از جهل هست که نه از سر ندانستن، بلکه دقیقاً از سرِ دانستن کار می‌کند و این نوع، به‌مراتب خطرناک‌تر است.

اسمش را می‌گذارم «جهل مسلح به دانش». این وضعیت سه مؤلفه دارد که همزمان حاضرند: نخست، فرد اطلاعات کافی دارد مشکلش ندانستن نیست. دوم، یک هویت جمعی قوی وجود دارد حزبی، ایدئولوژیک، حرفه‌ای که داوری آزاد را پرهزینه می‌کند. و سوم، فرد از ابزارهای تحلیلی خودش نظریه، چارچوب مفهومی، ارجاع تاریخی فعالانه برای بازتفسیر، کوچک‌سازی یا تعلیق واقعیت ناراحت‌کننده استفاده می‌کند. اگر هر سه مؤلفه نباشد، پدیده دیگری داریم: بی‌اطلاعی ساده، یا تعصب معمولی، یا خطای تحلیلی. آنچه جهل مسلح را متمایز می‌کند، همین ترکیب سه‌گانه است: دانش هست، هویت فشار می‌آورد، و ابزار تحلیلی به خدمت گرفته می‌شود.

این مفهوم با خودفریبی (self-deception)، استدلال انگیزشی (motivated reasoning) و «بدایمانی» سارتری[1] خویشاوند است، اما با هیچ‌کدام یکی نیست. وجه ممیزه‌اش این است: فرد نه‌فقط خودش را فریب می‌دهد، بلکه ابزارهای تحلیلی‌اش نظریه، چارچوب مفهومی، ارجاع تاریخی را فعالانه به خدمت این فریب می‌گیرد. و چون تعلق جمعی و هویت گروهی هم در کار است، این فرآیند فردی نیست؛ جمعی تقویت و بازتولید می‌شود.

تفاوتش را با یک تمثیل روشن‌تر بگویم. آدمی که عینک ندارد و نمی‌بیند، مشکلش قابل‌حل است عینک بدهید به او. اما آدمی که عینک دارد، خوب هم می‌بیند، ولی چشمش را بسته و برای توجیه بسته بودن چشمش یک رساله اپتیک نوشته مشکلش از جنس دیگری است. عینکِ بهتر کمکش نمی‌کند. اطلاعات بیشتر کمکش نمی‌کند. مشکل در خودِ اراده دیدن است.

  ۳. پرونده سارتر و کامو: آناتومیِ یک کوری تاریخی

سال ۱۹۵۱، آلبر کامو[2] کتاب «انسان طاغی»[3] را منتشر کرد. تزش ساده اما تکان‌دهنده بود: انقلابی که خودش را از نقد اخلاقی معاف کند، ناگزیر به استبداد می‌رسد. شورش، تا وقتی مرزهای اخلاقی را بشناسد، آزادی‌بخش است؛ اما لحظه‌ای که «هدف وسیله را توجیه می‌کند» بشود اصل راهنما، شورشگر خودش تبدیل به جلاد می‌شود.

کامو داشت درباره اتحاد جماهیر شوروی حرف می‌زد. درباره گولاگ. درباره سیستمی که به نام عدالت و برابری، میلیون‌ها نفر را به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده بود. و مهم‌تر از همه، درباره روشنفکرانی که این را می‌دانستند و سکوت می‌کردند.

واکنش ژان‌پل سارتر[4] و حلقه نزدیکانش تند و بی‌رحم بود. فرانسیس ژانسون[5]، به سفارش سارتر، نقدی ویران‌گر در مجله «زمانه‌های مدرن» منتشر کرد. سارتر خودش هم نامه‌ای سرگشاده نوشت که عملاً اعلام قطع رابطه بود. کامو تنها شد. از محافل روشنفکری پاریس طرد شد. و تا آخر عمرش که در ۱۹۶۰ در تصادفی درگذشت زخم این جدایی التیام نیافت.

اما نکته مهم این ماجرا برای بحث ما اینجاست: سارتر احمق نبود. و شیطان هم نبود. و دقیقاً همین است که ماجرا را مهم و آموزنده می‌کند.

چرا موضع سارتر از درون منطق خودش وسوسه‌انگیز بود؟

سارتر از دل جنگ جهانی دوم بیرون آمده بود. فاشیسم را از نزدیک دیده بود. اشغال فرانسه را تجربه کرده بود. و بعد از جنگ، جهان را به دو قطب تقسیم‌شده می‌دید: یک طرف سرمایه‌داری آمریکایی بود، با سابقه‌اش در حمایت از دیکتاتورها، استعمار، و نابرابری ساختاری. طرف دیگر، پروژه‌ای بود که هرچند معیوب ادعای عدالت داشت. از درون این منطق، نقد شوروی مساوی بود با خدمت به آمریکا. افشای گولاگ مساوی بود با تضعیف جنبش کارگری. و هر صدایی که از درون چپ علیه شوروی بلند می‌شد، «آب به آسیاب دشمن» بود.

این منطق برای میلیون‌ها نفر قانع‌کننده بود. نه فقط برای سارتر، بلکه برای بخش بزرگی از روشنفکران اروپا. و اگر موضع سارتر احمقانه بود، هیچ‌کس جذبش نمی‌شد. مسئله دقیقاً این است که احمقانه نبود بلکه از درون چارچوبش معقول به نظر می‌رسید. و همین «معقول به نظر رسیدن» است که جهل مسلح به دانش را از جهل ساده متمایز و خطرناک‌تر می‌کند.

مکانیزم‌هایی که در این ماجرا قابل‌ردیابی‌اند

اگر از نزدیک نگاه کنیم، در ماجرای سارتر و کامو تقریباً تمام عناصر «جهل مسلح» قابل‌شناسایی است. نخست، دوقطبی‌سازی اخلاقی. سارتر جهان را به دو اردوگاه تقسیم کرده بود و هرکس اردوگاه شوروی را نقد می‌کرد، خودبه‌خود در اردوگاه آمریکا قرار می‌گرفت. طنز تلخ تاریخ اینجاست: این منطقِ «یا با مایی یا علیه ما» دقیقاً همان منطق دوست/دشمنِ کارل اشمیت[6] است متفکری از راست افراطی. چپ، بدون آنکه بداند، منطق دشمنش را بازتولید کرده بود.

دوم، رمانتیسیزم انقلابی. انقلاب برای سارتر فقط یک پروژه سیاسی نبود یک پروژه وجودی بود. آزادی، عمل، تعهد؛ این‌ها کلیدواژه‌های فلسفه‌اش بودند و در پروژه انقلابی تجسم پیدا می‌کردند. نقد انقلاب مساوی بود با نقد معنای زندگی‌اش. و آدم به‌راحتی معنای زندگی‌اش را زیر سؤال نمی‌برد.

سوم، هزینه غرق‌شده هویتی. سارتر سال‌ها به‌عنوان «وجدان چپ» شناخته شده بود. هویتش، شهرتش، جایگاه اجتماعی‌اش همه حول این محور ساخته شده بود. برگشتن از این موضع فقط تغییر نظر نبود؛ ویران کردن تمام آن چیزی بود که «سارتر» را «سارتر» کرده بود. هزینه روان‌شناختی این بازگشت آنقدر سنگین بود که ذهن ترجیح می‌داد واقعیت را بازتفسیر کند تا هویت را دست‌نخورده نگه دارد.

و چهارم، ساختارزدگی یعنی محو شدن فاعل جنایت پشت تحلیل. وقتی کسی از قربانیان گولاگ حرف می‌زد، سارتر و اطرافیانش بلافاصله بحث را به سطح «ساختار» می‌بردند: تضاد طبقاتی، مبارزه ضدامپریالیستی، ضرورت تاریخی. در این سطح از تحلیل، قربانیِ مشخص ناپدید می‌شد. آدمِ مشخصی که در سرما و گرسنگی مرده بود، تبدیل می‌شد به یک «هزینه ساختاری» در مسیر تاریخ. و وقتی قربانی ناپدید شود، جنایت هم ناپدید می‌شود.

کامو دقیقاً همین را فهمیده بود. برای همین اصرار داشت بحث را از سطح ساختار برگرداند به سطح اخلاق. می‌گفت: مهم نیست «ساختار» چه ایجاب می‌کند؛ کشتن آدم‌ها غلط است. و همین اصرار بود که او را در چشم سارتر و حلقه‌اش «ساده‌لوح» و «اخلاق‌گرای بورژوایی» جلوه داد.

کامو تنها ماند. طرد شد. و بهای شجاعت داوری‌اش را پرداخت. تجربه بقیه قرن بیستم از فروپاشی شوروی تا آشکار شدن ابعاد جنایات گولاگ در بسیاری از محورهای مهم، هشدار اخلاقی کامو را تأیید کرد. نه اینکه کامو در همه‌چیز حق داشت، بلکه در آن نقطه بنیادین حق داشت: اخلاق را نمی‌شود به خاطر ایدئولوژی تعطیل کرد.

  ۴. از پاریس ۱۹۵۲ تا جهان امروز: این فقط داستان چپ نیست

اگر این مقاله فقط درباره چپ بود، یک پلمیک حزبی بود و ارزش نوشتن نداشت. ماجرای سارتر و کامو را نه برای تسویه‌حساب با چپ، بلکه برای شناسایی یک الگو آوردم الگویی که فراتر از هر ایدئولوژی خاص عمل می‌کند.

اول، همین الگو در طیف مقابل. راست ملی‌گرا هم جنایت‌های «خودی» را با همان ابزار توجیه می‌کند. عبارت‌ها فرق می‌کنند «وحدت ملی»، «امنیت»، «دشمنان خارجی» اما ساختار یکی است. من خودم در بحث‌هایم با دوستانِ طیف دیگر بارها همین مکانیزم را دیده‌ام: آدم‌های باهوش و مطلع که وقتی نوبت به جنایت‌های «اردوگاه خودشان» می‌رسد، ناگهان تحلیلگر ساختاری می‌شوند و از داوری اخلاقی طفره می‌روند.

دوم، نمونه‌ای از بیرون عالم سیاست. اینجا از کوری اخلاقی-ایدئولوژیک به خویشاوند نزدیکش منتقل می‌شوم: کوری شناختی-نهادی. قبل از بحران مالی ۲۰۰۸، تحلیلگران وال‌استریت داده‌ها را می‌دیدند حباب مسکن، اهرم‌های غیرقابل‌تحمل اما مدل‌هایشان به آنها می‌گفت همه‌چیز تحت کنترل است. چرا؟ منافع حرفه‌ای، هویتشان به‌عنوان «متخصص»، و تعهد به چارچوب‌هایی که سال‌ها ساخته بودند. مکانیزم همان است: هرجا هویت حرفه‌ای یا تعلق گروهی بر داوری سایه بیندازد، دانش به‌جای ابزار دیدن، ابزار توجیه می‌شود.

لئون فستینگر[7]، روان‌شناس اجتماعی، ده‌ها سال پیش توضیح داده بود چرا ذهن انسان این کار را می‌کند. نظریه «ناهماهنگی شناختی» می‌گوید: وقتی بین باور و واقعیت شکاف بیفتد، ذهن با یک انتخاب مواجه می‌شود یا باور را عوض کند، یا واقعیت را بازتفسیر کند. و تقریباً همیشه، دومی را انتخاب می‌کند. چون تغییر باور هزینه دارد: هزینه هویتی، هزینه اجتماعی، هزینه روان‌شناختی. و هرچه آدم بیشتر بداند هرچه ابزار تحلیلی بیشتری در اختیار داشته باشد توانایی بیشتری هم برای بازتفسیر واقعیت دارد.

به عبارت دیگر: دانشِ بیشتر، لزوماً به دیدنِ بیشتر نمی‌انجامد. گاهی دقیقاً برعکس عمل می‌کند مثل ویروسی که سلول‌های ایمنی بدن را آلوده کند و از همان سیستم دفاعی برای بقای خودش استفاده کند.

  ۵. فروپاشی قوه داوری: عمیق‌ترین لایه فروپاشی

باید اینجا یک تمایز مهم بگذاریم تمایزی که بدون آن عمق مسئله پنهان می‌ماند: تمایز بین فکر کردن و داوری کردن.

فکر کردن یعنی تحلیل، دسته‌بندی، مدل‌سازی، استدلال. این‌ها کارهای ذهنی ارزشمندی هستند. اما داوری کردن یک قدم فراتر است: یعنی در نهایت حکم دادن. یعنی گفتن «این درست است و آن غلط.» یعنی پذیرفتن مسئولیت یک حکم اخلاقی.

آدم می‌تواند فکر کند بدون اینکه داوری کند. می‌تواند تحلیل کند، ساختار بشکافد، بافت تاریخی را توضیح دهد، ده ارجاع نظری ردیف کند و در نهایت از حکم دادن طفره برود. می‌تواند بگوید «مسئله پیچیده است» و بر این «پیچیدگی» تکیه کند تا از التزام اخلاقی فرار کند. و این دقیقاً همان کاری است که جهل مسلح انجام می‌دهد: فکر می‌کند اما داوری نمی‌کند. از ابزارهای فکر کردن استفاده می‌کند تا از داوری کردن شانه خالی کند.

هانا آرنت[8] این نکته را بهتر از هرکسی فهمیده بود. وقتی در ۱۹۶۱ به اورشلیم رفت تا محاکمه آدولف آیشمن یکی از معماران هولوکاست را پوشش دهد، انتظار داشت با یک هیولا روبه‌رو شود. در عوض، آدمی دید معمولی، بوروکراتیک، و به تعبیر خودش «به‌طرز تکان‌دهنده‌ای عادی.» آیشمن شیطان نبود. احمق هم نبود. فقط داوری نمی‌کرد. محاسبه می‌کرد، دستور اجرا می‌کرد، کارآمد بود اما هرگز نایستاد و از خودش نپرسید: آیا آنچه انجام می‌دهم درست است؟

آرنت اسم این را گذاشت «ابتذال شر»: شر نه به‌عنوان هیولا، بلکه به‌عنوان امتناع از داوری. شر در لباس معمولی. شر در قالب «من فقط کارم را انجام می‌دادم.»

حالا باید دقیق باشم: نمی‌خواهم بگویم روشنفکری که جنایت را توجیه می‌کند، با آیشمن در یک مرتبه اخلاقی قرار دارد. نه فاصله این دو عظیم است. اما شباهتی در یک سطح مشخص وجود دارد: مکانیزم تعلیق داوری. هم آیشمن و هم روشنفکرِ توجیه‌گر، هرکدام به شکل خودشان، از داوری اخلاقی امتناع می‌کنند. یکی پشت «دستور مافوق» پنهان می‌شود، دیگری پشت «تحلیل ساختاری» و «بافت تاریخی.» ابزارها فرق می‌کنند، اما عملِ اصلی یکی است: نگاه کردن به جنایت و از حکم دادن درباره‌اش سر باز زدن.

اما مسئله فقط روان‌شناسی فردی نیست. اگر بود، با آگاهی حل می‌شد. مسئله این است که محیط‌های فکری و نهادی وجود دارند که این تعلیق داوری را نه‌تنها تحمل می‌کنند، بلکه پاداش می‌دهند. رسانه‌های حزبی، دانشگاه‌های ایدئولوژی‌زده، شبکه‌های هویتی در فضای مجازی همه این‌ها اکوسیستمی می‌سازند که در آن وفاداری به اردوگاه پاداش دارد و انشقاق هزینه. روشنفکری که از جنایت خودی‌ها سخن بگوید، طرد می‌شود دقیقاً همان کاری که با کامو کردند. و روشنفکری که سکوت کند یا توجیه کند، در دایره باقی می‌ماند، منتشر می‌شود، دعوت می‌شود، ارجاع داده می‌شود. یک اقتصاد سیاسیِ تمام‌عیار پشت این ندیدن ایستاده است: اقتصاد وفاداری فکری.

وقتی این ساختار نهادی را ببینیم، فهم پدیده از سطح «خطای شناختی فردی» فراتر می‌رود. دیگر فقط حرف از ناهماهنگی شناختی نیست؛ حرف از سیستمی است که ناهماهنگی شناختی را بازتولید و تشویق می‌کند.

و اینجاست که به عمیق‌ترین لایه بحث می‌رسیم. هر جامعه‌ای کسانی دارد که کارشان فکر کردن درباره وضعیت آن جامعه است: استاد دانشگاه، نویسنده، تحلیلگر، روزنامه‌نگار تحقیقی، پژوهشگر. این‌ها «دستگاه تشخیص» جامعه‌اند نه به معنای نهادی، بلکه به این معنا که وظیفه‌شان دیدن، نامیدن و هشدار دادن است. وقتی این افراد از داوری دست بکشند، جامعه چیزی عمیق‌تر از یک بحران سیاسی را تجربه می‌کند: توانایی تشخیص بیماری‌های خودش را از دست می‌دهد.

می‌شود دانشگاه داشت، کتاب چاپ کرد، مقاله علمی منتشر کرد و همزمان در حال فروپاشی بود. چون فروپاشی واقعی آنجا اتفاق می‌افتد که آن‌هایی که قرار بود بیماری را ببینند، خودشان آلوده شده باشند. و هیچ شاخص بیرونی‌ای نه تولید ناخالص ملی، نه تعداد مقالات علمی، نه رتبه‌بندی دانشگاه‌ها این نوع فروپاشی را نشان نمی‌دهد.

  ۶. بازگشت: همان صحنه، چشمی دیگر

حالا به همان میز برمی‌گردم. همان دوست. همان بحث. همان تحلیل ساختاری‌اش از جنایتی که تحلیل ساختاری نمی‌خواست حکم اخلاقی می‌خواست.

حالا بهتر می‌فهمم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. او بی‌سواد نبود. بی‌اطلاع هم نبود. بدنیت هم نبود. فقط ابزار تحلیلی‌اش در خدمت هویتش کار می‌کرد، نه در خدمت حقیقت. جهت‌گیری‌اش را نه واقعیت، بلکه تعلق تعیین می‌کرد.

این را نه با تحقیر می‌گویم و نه با تفاخر. می‌گویم چون خودم هم از این مکانیزم مصون نیستم. سال‌ها در بازارهای مالی کار کرده‌ام و بارها دیده‌ام در خودم و در همکارانم که چگونه مدل‌ها و چارچوب‌های تحلیلی می‌توانند به‌جای ابزار دیدن، تبدیل شوند به ابزار توجیه تصمیماتی که از قبل گرفته شده‌اند. هیچ‌کس نه چپ، نه راست، نه تحلیلگر بازار، نه فیلسوف از این آسیب مصونیت ذاتی ندارد.

و سؤالی که باقی می‌ماند، سؤالی است که آسایش خودِ من را هم به هم می‌زند. اما این‌بار نمی‌خواهم سؤال را کلی بگذارم. می‌خواهم یک محک مشخص پیشنهاد کنم:

آزمون سلامت فکری این نیست که درباره جنایت دشمنانت چه می‌گویی. آن آسان است. همه می‌توانند جنایت آن‌طرف را ببینند و محکوم کنند. آزمون واقعی این است: آیا درباره جنایتِ همسویان خودت هم می‌توانی با همان صراحت و بی‌ابهامی حکم بدهی؟ آیا وقتی «خودی‌ها» ظلم می‌کنند، زبانت همان‌قدر روشن است؟ یا ناگهان تحلیلگر ساختاری می‌شوی، بافت تاریخی می‌آوری، و با ده ارجاع نظری توضیح می‌دهی که چرا «الان وقتش نیست»؟

اگر جواب دوم است، شاید وقتش رسیده که یک‌بار عینکت را برداری نه برای تعویض، بلکه برای اینکه ببینی آیا چشمت واقعاً باز است یا نه.

 

[1]Mauvaise foi: مفهومی کلیدی در فلسفه اگزیستانسیالیستی سارتر به معنای فریب‌دادن خود، آگاهانه اما بدون اعتراف به آگاهی از فریب.

[2]Albert Camus (1913–1960)، نویسنده و فیلسوف الجزایری‌تبار فرانسوی، برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷. نویسنده «بیگانه»، «طاعون» و «انسان طاغی».

[3]L'Homme révolté (1951)، اثر کامو که در آن تمایز بین شورش و انقلاب را تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد انقلابی که از اخلاق جدا شود، ناگزیر به استبداد می‌رسد.

[4]Jean-Paul Sartre (1905–1980)، فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۶۴ (که آن را نپذیرفت). از چهره‌های محوری چپ روشنفکری قرن بیستم.

[5]Francis Jeanson، فیلسوف فرانسوی و یار نزدیک سارتر که نقد تند «انسان طاغی» را در Les Temps modernes منتشر کرد (۱۹۵۲).

[6]Carl Schmitt (1888–1985)، حقوق‌دان و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی. مفهوم تمایز دوست/دشمن را به‌عنوان بنیاد امر سیاسی مطرح کرد.

[7]Leon Festinger (1919–1989)، روان‌شناس اجتماعی آمریکایی. نظریه ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) را در سال ۱۹۵۷ مطرح کرد.

[8]Hannah Arendt (1906–1975)، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی‌تبار. مفهوم «ابتذال شر» (Banality of Evil) را در گزارش محاکمه آیشمن (۱۹۶۳) مطرح کرد.