وقتی سیل به تپه ما می‌رسد

این مطلب را بصورت پادکست بشنوید

تأملی درباره دوستی، سکوت، قدرت و مسئولیت اخلاقی انسان

تصور کنید بر بلندی ایستاده‌اید. پایین‌دست، آب از کوچه‌ها گذشته، درِ خانه‌ای را از جا کنده و به خانه بعدی رسیده است. از آن بالا می‌شود صدای آدم‌ها را شنید؛ کسی نام فرزندش را صدا می‌زند، کسی از همسایه کمک می‌خواهد و کسی ایستاده، بی‌آنکه بداند اول چه چیزی را نجات دهد. اما شما چند متر بالاترید. آب هنوز به خانه‌تان نرسیده است. از این‌همه ویرانی اندوهگین و هراسان می‌شوید، اما گوشه ذهنتان جمله‌ای آرام‌بخش می‌گذرد: «خوشبختانه خانه من بالای تپه است.»

بیشتر از خود سیل، آن چند متر فاصله ذهنم را مشغول می‌کند. فاصله‌ای که گاهی میان رنج دیگران و آسودگی ما می‌افتد. می‌توانیم از ویرانی خانه‌ای اندوهگین شویم، حتی برای صاحبانش دل بسوزانیم، اما چون آب هنوز به خانه خودمان نرسیده، خیال کنیم سهم ما از آن فاجعه همین اندوه است. من این فاصله را فقط در مصیبت‌های بزرگ نمی‌بینم. گاهی در نزدیک‌ترین رابطه‌های زندگی‌ام هم پیدایش می‌کنم؛ جایی که پای دوستی و اعتماد در میان است و ترجیح می‌دهیم دردسر حقیقت را به جان نخریم.

برای من، دوست تنها کسی نیست که با او خوش می‌گذرانم، خاطره دارم یا وقت سختی سراغش می‌روم. وقتی کسی را دوست خودم می‌دانم، دارم انتخاب می‌کنم چه کسی به زندگی‌ام نزدیک باشد و چه نامی کنار نام من قرار بگیرد. نه او را بی‌خطا می‌خواهم، نه خودم را بی‌خطا می‌دانم. کسی ممکن است قولی بدهد و نتواند انجامش دهد؛ ممکن است بی‌آنکه قصدی داشته باشد، به دیگری آسیب بزند. اما میان انسانی که اشتباهش را می‌پذیرد و برای جبران برمی‌خیزد، با کسی که آگاهانه از اعتماد دیگران بهره می‌برد و هر بار راهی برای فرار از پاسخ‌گویی پیدا می‌کند، فرق بزرگی هست. برای من، این فرق را نمی‌شود به نام رفاقت نادیده گرفت.

این را هم روشن بگویم: من از شایعه و بدگمانی حرف نمی‌زنم. اختلاف حساب، ناتوانی در بازپرداخت بدهی و فریب عمدی را نباید یکی گرفت. منظورم جایی است که اسناد و شواهد معتبر، رفتار نادرست را برایم روشن کرده‌اند. در چنین لحظه‌ای دیگر فقط با پرسش «دوست من چه کرده است؟» روبه‌رو نیستم. پرسش بعدی متوجه خود من است: حالا که می‌دانم، چه می‌کنم؟

موقعیتی فرضی را در نظر بگیرید. دو نفر از طریق آشنایی با من یکدیگر را می‌شناسند. یکی از آنها به دیگری اعتماد می‌کند؛ شاید بخشی از این اعتماد از رابطه مشترکشان با من آمده باشد. بعد روشن می‌شود یکی با فریب، ده میلیون تومان از دیگری گرفته است. مبلغ را فقط برای ملموس شدن مثال می‌گویم. برای یک نفر شاید پول چندانی نباشد؛ برای دیگری حاصل ماه‌ها کار است. مسئله فقط پول نیست. یک نفر از دری که اعتماد بازکرده وارد شده و همان اعتماد را وسیله آسیب‌زدن کرده است.

من آن معامله را تضمین نکرده بودم. از قصد فریب خبر نداشتم و تعهدی هم برای بازپرداخت بدهی نداده بودم. اما دو نفر به واسطه من به هم رسیده‌اند و یکی از اعتماد شکل‌گرفته سوءاستفاده کرده است. آیا می‌توانم به همین سادگی بگویم «به من مربوط نیست» و در را ببندم؟ این جمله دردسر را از زندگی من دور می‌کند. لازم نیست با یک دوست قدیمی روبه‌رو شوم؛ لازم نیست پاسخ پرسشی ناخوشایند را بدهم. ولی آن‌سوی ماجرا کسی مانده که هم پولش را ازدست‌داده و هم می‌بیند آشنایان مشترک، هرکدام راهی برای کنار کشیدن پیدا کرده‌اند.

همین‌جا است که از خودم می‌پرسم: سکوت من از چه چیزی محافظت می‌کند و هزینه‌اش را چه کسی می‌پردازد؟ اگر برای نگه‌داشتن یک دوستی سکوت کنم، آسایش خودم را حفظ کرده‌ام؛ هزینه‌اش اما بر دوش کسی می‌ماند که به اعتبار آن رابطه اعتماد کرده است. من مسئول فریب دوستم نیستم. آن رفتار انتخاب او بوده است. اما حالا که حقیقت را فهمیده‌ام، سکوت یا همراهی من انتخاب خودم خواهد بود و مسئولیت آن را نمی‌توانم به گردن دیگری بیندازم.

در چنین وضعی انتخاب من روشن است. اگر سوءاستفاده آگاهانه دوستم با شواهد متقن برایم ثابت شود، دوستی را ادامه نمی‌دهم و دلیلش را هم به خودش می‌گویم. نمی‌خواهم خیال کند؛ چون روزی با هم نزدیک بوده‌ایم، رفتار امروزش را می‌پوشانم. اما قطع‌کردن رابطه هم کافی نیست. آن کسی که آسیب‌دیده هنوز با زیانش روبه‌روست. اگر شناخت من از فرد خطاکار یا امکاناتی که دارم به پیگیری حق او کمک می‌کند، چرا باید آن را فقط برای حفظ آسایش خودم کنار بگذارم؟ قرار نیست خسارت دوست خطاکار را از جیب خودم بدهم. قرار است کسی را که می‌توانم کمکش کنم، به‌خاطر همان دوستی تنها نگذارم.

کمک شاید با گفت‌وگویی روشن با فرد خطاکار آغاز شود: اینکه از او بخواهم انکار و طفره‌رفتن را کنار بگذارد و برای جبران قدمی بردارد. اگر فرد آسیب‌دیده بخواهد، می‌توانم در مرتب‌کردن مدارک، شناخت مسیر پیگیری یا گفت‌وگویی برای بازگرداندن حق همراهش باشم. اوست که تصمیم می‌گیرد حقش را چگونه دنبال کند؛ من قرار نیست اختیارش را بگیرم. اما واگذارکردن تصمیم به او با رهاکردنش فرق دارد. تمام حرف من همین فاصله است؛ فاصله میان کسی که کنار انسان آسیب‌دیده می‌ایستد و کسی که می‌گوید: «من دیگر کاری ندارم.»

این تصمیم البته راحت نیست. ممکن است سال‌ها با آن دوست رفت‌وآمد داشته باشم؛ روزهای خوشی را با هم گذرانده باشیم یا او در مقطعی به من کمک کرده باشد. هیچ‌کدام از اینها بی‌ارزش نمی‌شود. ولی گذشته خوب یک رابطه، برای رفتار نادرست امروز مصونیت نمی‌آورد. وفاداری اگر قرار باشد حق دیگری را زیر پا بگذارد، دیگر فضیلت نیست؛ نام محترمانه‌ای می‌شود برای ترجیح منافع و احساسات خودمان بر انصاف.

یک چیز دیگر هم در این مثال مرا نگران می‌کند. فرض کنیم آن ده میلیون تومان گرفته شده، فریب روشن شده و هیچ‌کس حتی توضیحی از فرد خطاکار نخواسته است. دوستانش مثل گذشته او را محترم می‌شمارند و همچنان افراد تازه‌ای به او معرفی می‌کنند. او از این رفتار چه می‌فهمد؟ ممکن است به این نتیجه برسد که در این جمع، سوءاستفاده از اعتماد خرج زیادی ندارد. اگر بار دیگری دست به همان کار بزند، شاید این بار مبلغ بیشتر باشد، شاید شکل سوءاستفاده تغییر کند. قرار نیست بگوییم هر خطایی حتماً بزرگ‌تر می‌شود؛ سخن این است که بی‌پاسخ ماندن خطا می‌تواند برای تکرار آن چراغ‌سبز باشد.

به همین دلیل، احقاق حق برای من فقط بازگرداندن پول یا جبران زیان گذشته نیست. مهم است که فرد سوءاستفاده‌کننده بفهمد نمی‌تواند باتکیه‌بر دوستی و نفوذ، از پاسخ‌گویی فرار کند. این را با انتقام یا تحقیر کسی اشتباه نمی‌گیرم. مسئله آن است که رفتار نادرست پیامد داشته باشد؛ نه لزوماً پیامدی سنگین، بلکه پاسخی واقعی و منصفانه. وقتی اطرافیان با علم به خطا همه چیز را به مصلحت رابطه واگذار می‌کنند، به کسی که سوءاستفاده کرده پیامی می‌رسد: هزینه کار تو را دیگران تحمل می‌کنند.

اما یک پرسش مانع می‌شود از اینجا حکم آسانی درباره همه آدم‌های ساکت صادر کنم: آیا سکوت همیشه برای حفظ آسایش است؟ من درباره دوستی حرف زدم که ممکن است برایم گران تمام شود. حالا زنی را در نظر بگیریم که حرف‌زدن برای او فقط به قیمت ازدست‌دادن یک رابطه نیست؛ ممکن است به قیمت شغل و نان خانه‌اش تمام شود. در ظاهر، هر دو سکوت کرده‌اند. اما همین شباهت ظاهری چقدر می‌تواند گمراه‌کننده باشد.

صحنه‌ای فرضی را تصور کنید. زنی با قرارداد سه‌ماهه کار می‌کند. دو هفته تا پایان قراردادش مانده و اجاره‌خانه‌اش سر ماه باید پرداخت شود. کسی که باید درباره تمدید همکاری او تصمیم بگیرد، چند بار به بهانه کار پیام‌های شخصی فرستاده و خواسته بیرون از ساعت اداری او را ببیند. زن نپذیرفته است. حالا لحن پیام‌ها عوض شده؛ به‌جای درخواست‌های ظاهراً دوستانه، یادآوری می‌کند که «تمدید قراردادت هنوز معلوم نیست». زن پیام‌ها را پاک نکرده است. گوشی را می‌بندد، به تاریخ پایان قرارداد نگاه می‌کند و بعد به موعد اجاره. انتخابی که از بیرون ساده به نظر می‌رسید، دیگر ساده نیست.

از بیرون می‌شود پرسید: «چرا همان روز اعتراض نکرد؟» یا «چرا از آنجا نرفت؟» اما کسی که این سؤال‌ها را می‌پرسد، اغلب قرار نیست اجاره ماه بعد آن زن را بپردازد. شکایت برای او تنها گفتن حقیقت نیست؛ ممکن است پس از آن شغلش را از دست بدهد، با فشار و بدنام‌سازی روبه‌رو شود یا برای یافتن کار تازه به مشکل بخورد. این پیامدها اجتناب‌ناپذیر نیستند؛ بااین‌حال زن باید خطرشان را در تصمیمش حساب کند. شناختن حق با توان بی‌هزینه مطالبه‌کردن آن یکی نیست و سکوتی که از دل چنین حسابی بیرون می‌آید، به معنای پذیرفتن آزار نیست.

در همین صحنه، زن دست روی دست نگذاشته است. پیام‌ها را نگه می‌دارد؛ شاید با کسی که به او اعتماد دارد مشورت کند و پیش از شکایت علنی، راهی پیدا کند که شغل و امنیتش کمترین آسیب را ببیند. این تصمیم‌ها از بیرون چندان پر سروصدا نیستند، ولی از او انسانی بی‌اراده نمی‌سازند. من از زندگی زن معینی خبر ندارم و نمی‌خواهم به‌جای او حرف بزنم. همین موقعیت فرضی کافی است تا بفهمم آنچه برای من یک اعتراض کم‌هزینه است، برای دیگری ممکن است تصمیمی سنگین باشد. وقتی قیمت حرف‌زدن برابر نیست، نمی‌توان از همه یک اندازه انتظار داشت.

این پرسش برای من وقتی به ایران و زندگی روزمره جامعه خودمان فکر می‌کنم، نزدیک‌تر و دردناک‌تر می‌شود. کافی است به همین رابطه کاری نگاه کنیم: اختیار تمدید قرارداد یک‌سوست و نیاز به حقوق ماهانه در سوی دیگر. زن ممکن است باسوادتر، باتجربه‌تر و از نظر حرفه‌ای تواناتر از مدیری باشد که آزارش می‌دهد؛ بااین‌حال آن مدیر می‌تواند موقعیت شغلی او را وسیله فشار کند. پس مسئله ضعف زن نیست. مسئله این است که قدرتی نابرابر می‌تواند حتی در یک اتاق معمولی، حق انتخاب انسان دیگری را تنگ کند.

در آن دفتر کار، صحنه فقط دو نفر ندارد. همکارانی هم هستند که نشانه‌ها را دیده‌اند یا از تهدید خبر دارند. یکی خودنگران تمدید قراردادش است و اگر حرف بزند، خطر واقعی متوجه زندگی‌اش می‌شود. نمی‌توانم از او بخواهم بی‌محابا خودش و خانواده‌اش را در معرض آسیب بگذارد. اما نفر دیگری ممکن است جایگاه محکم‌تری داشته باشد و راهی برای کمک بشناسد؛ بااین‌همه سکوت کند تا مبادا ارتقای شغلی‌اش عقب بیفتد یا نظر مدیر درباره او عوض شود. هر دو خاموش‌اند، ولی آیا واقعاً یک کار کرده‌اند؟

از این هم تلخ‌تر وضع مردی است که آزار آن زن را می‌بیند، اما به‌جای نگرانی برای او، از درماندگی‌اش فرصت می‌سازد؛ در ذهنش می‌سنجد شاید روزی خودش نیز بتواند از همان وابستگی سوءاستفاده کند. این مرد دیگر فقط شاهد بی‌تفاوت نیست. رنج دیگری را به چشم امتیازی احتمالی برای خود می‌بیند. نمی‌خواهم این نیت را به هر مرد خاموشی نسبت بدهم. ولی نمی‌توانم از کنار خودِ این امکان بگذرم: چطور می‌شود انسانی زیر فشار باشد و دیگری به‌جای فکرکردن به رهایی او، به‌نوبت خودش فکر کند؟

گاه برای واداشتن مردان به همدلی می‌گویند: «فکر کن این زن خواهر یا دختر خودت بود.» می‌فهمم چرا چنین جمله‌ای گفته می‌شود. اما هر بار که به آن فکر می‌کنم، چیزی آزارم می‌دهد: چرا باید حق یک زن را از نسبت او با یک مرد به یاد بیاوریم؟ اگر خواهر من نباشد، اگر هیچ نسبتی با من نداشته باشد، باز هم حق دارد در محیط کارش تحقیر و تهدید نشود. این حق را نه من به او بخشیده‌ام، نه هیچ مرد دیگری؛ فقط باید به آن احترام بگذاریم.

منِ مرد هم نمی‌توانم فقط درباره مردان دیگر حرف بزنم و خودم را از این پرسش کنار بکشم. اینکه در آرامش بگویم «اگر من آنجا بودم، حتماً کاری می‌کردم» آسان است. امتحان واقعی جایی است که دوستی، موقعیت حرفه‌ای یا امتیازی شخصی به خطر می‌افتد. آن وقت باید از خودم بپرسم: آیا واقعاً ناتوانم، یا نمی‌خواهم بهای کمک را بدهم؟ آیا سکوت من برای حفظ امنیت ضروری زندگی‌ام است، یا دارم منفعتی را که می‌توانم از دست بدهم، مهم‌تر از رنج دیگری می‌شمارم؟ این پرسش را پیش از آنکه از زن آسیب‌دیده انتظار شجاعت داشته باشم، باید از خودم بپرسم.

حمایت از آن زن هم نباید به نمایش جوانمردی تبدیل شود. شاید او نخست بخواهد کسی حرفش را بی قضاوت بشنود؛ شاید بخواهد پیام‌ها محفوظ بماند و راهی برای گزارش محرمانه پیدا کند. کسی که به کمک می‌آید باید بداند تماس نسنجیده با آزارگر یا افشای بی‌اجازه ماجرا ممکن است خطر را بیشتر کند. کمک‌کردن یعنی اختیار را از آسیب‌دیده نگیریم و درعین‌حال او را با مسئله تنها نگذاریم. برای شنیدن و کمک به حفظ امنیتش لازم نیست پیشاپیش حکم قطعی علیه شخص متهم صادر کرده باشیم؛ آن حکم به شواهد و رسیدگی منصفانه نیاز دارد.

حالا به دو سکوت نگاه کنیم. یکی برای حفظ کف زندگی است: سقفی که باید بالای سر بماند، حقوقی که اجاره از آن پرداخت می‌شود، امنیت فرزندی که نباید به خطر بیفتد. دیگری برای نگه‌داشتن چیزی فراتر است: منصب، امتیاز، نزدیکی به صاحب قدرت، فرصتی برای جلو افتادن. این دو را نمی‌شود به یک اندازه سرزنش کرد. البته آدم‌ها همیشه در یکی از این دوخانه جا نمی‌گیرند. کسی ممکن است هم امتیاز داشته باشد و هم واقعاً تهدید شود. برای داوری باید دید چه می‌دانسته، چقدر اختیار داشته و سخن‌گفتن برایش چه هزینه‌ای داشته است. اما این پیچیدگی نباید فرق میان ناچاری و منفعت‌طلبی را از چشم ما پنهان کند.

زنی که نگران نان شب است، سکوتش را برای آسایش نمی‌خرد؛ دارد بهای سنگینی برای زنده‌ماندن می‌پردازد. کسی که جایگاه امن‌تری دارد و فقط نمی‌خواهد امتیازی را از دست بدهد، انتخاب دیگری پیش‌رو دارد. اگر من از گروه دوم باشم، نمی‌توانم پشت رنج گروه اول پنهان شوم و همه را «مصلحت» بنامم. مسئولیت اخلاقی دقیقاً در همین تفاوت شکل می‌گیرد: آنچه از من انتظار می‌رود، باید با توان و اختیاری که دارم سنجیده شود، نه با شجاعتی که از دیگری مطالبه می‌کنم.

فرد آزارگر فقط به واکنش زنی که تحت‌فشار گذاشته نگاه نمی‌کند. می‌بیند همکاران چه می‌کنند، مدیر بالادست از چه چیزی چشم می‌پوشد و آیا راهی برای شکایت وجود دارد که واقعاً کار کند. همان‌طور که دوستی که از اعتماد سوءاستفاده کرده بود، از سکوت اطرافیان پیام می‌گرفت، اینجا هم واکنش جمع می‌تواند چیزی به صاحب قدرت بیاموزد. اگر همه برای حفظ موقعیتشان کنار بکشند، او ممکن است سکوت را نشانه بی‌هزینه بودن رفتارش بداند. مصونیت از مجازات فقط به معنای مجازات‌نشدن نیست؛ گاهی از این اطمینان می‌آید که دیگران واکنشی نشان نخواهند داد.

البته با سفارش‌کردن شجاعت به مردم، چنین وضعی درست نمی‌شود. اگر زنی برای شکایت شغلش را از دست بدهد، اگر شاهد از شهادت‌دادن بترسد، اگر مدیر شکایت را به همان فرد متهم بسپارد، گفتن «سکوت نکن» بیشتر شبیه رهاکردن آنهاست تا کمک‌کردن. باید راهی برای گزارش امن، رسیدگی منصفانه و حمایت از شاهد و آسیب‌دیده وجود داشته باشد. در جمع دوستان شاید بتوانم تنها با گفت‌وگو یا همراهی برای پیگیری کمک کنم؛ اما در محل کار، مدیر و سازمان هم مسئول‌اند و در جامعه، قانون و نهادهای پاسخ‌گو باید کاری کنند که دادخواهی به شجاعت خارق‌العاده وابسته نباشد.

وقتی از محیط کار به مناسبات قدرت در ایران می‌رسم، پرسش برایم عوض نمی‌شود؛ فقط گسترده‌تر می‌شود. آیا برای گرفتن حقی که باید از آنِ هر شهروند باشد، ناچاریم اول بپرسیم «چه کسی را می‌شناسیم؟» آشنای بانفوذ شاید امروز گرهی باز کند و احساس امنیت بدهد. اما من با چنین امنیتی آسوده نمی‌شوم. کسی که امروز پشتیبان من است، فردا می‌تواند جایگاهش را از دست بدهد یا دیگر نخواهد از من حمایت کند. من حقی می‌خواهم که با رفتن و آمدن آدم‌های قدرتمند از بین نرود؛ حقی که بتوان بدون واسطه و منت‌کشیدن پیگیری‌اش کرد.

همان قاعده‌ای که در دوستی برایم مهم بود، اینجا هم اهمیت دارد: نزدیکی نباید مصونیت بیاورد. وقتی صاحب‌منصبی آگاهانه چشم بر تضییع حق شهروند می‌بندد تا جایگاه یا امتیازش محفوظ بماند، سکوت او را نمی‌توان کنار سکوت شهروندی گذاشت که از بازداشت، تهدید یا آسیب به خانواده‌اش می‌ترسد. هر دو چیزی نمی‌گویند، اما آنچه حفظ می‌کنند و بهایی که برای حرف‌زدن می‌پردازند یکسان نیست. در این میان نباید جای مسئولیت‌ها عوض شود: پاسخ‌گویی نخست بر عهده کسی است که حق را نقض کرده و نهادهایی که وظیفه جلوگیری از آن را داشته‌اند. نقد سکوتِ منتفعان، جای آن مسئولیت را نمی‌گیرد.

هیچ‌کدام از این حرف‌ها به معنای انتظار قهرمانی از همه نیست. من از کسی نمی‌خواهم برای دفاع از دیگری، زندگی و امنیت خانواده‌اش را نابود کند. اما از خودم می‌پرسم: اگر شناخت و اعتباری دارم که می‌تواند به انسانی کمک کند، چرا باید آن را صرف پنهان‌کردن خطای دوست یا حفظ نزدیکی به قدرت کنم؟ کمک همیشه بلند و پر صدا نیست. گاهی گفتن حقیقت در یک گفت‌وگوی خصوصی است؛ گاهی همراهی برای پیگیری یک حق؛ گاهی نپذیرفتن این انتظار که چون طرف مقابل دوست یا هم‌پیمان ماست، باید چشم ببندیم. مسئله این است که نگذاریم فرد آسیب‌دیده تمام هزینه را به‌تنهایی بپردازد.

حالا دوباره به بالای تپه برمی‌گردم. از دور، آب همچنان به خانه‌های پایین‌دست می‌زند. اما آنچه می‌بینم دیگر فقط ویرانی نیست: کسانی که راه‌آب را باز گذاشته‌اند؛ کسانی که از ویرانی سود می‌برند؛ و کسانی که توان کمک داشته‌اند، اما به امید امن ماندن خانه خود کنار ایستاده‌اند. هر خانه‌ای که تنها می‌ماند، راه ویرانی بعدی آسان‌تر می‌شود. نه اینکه صاحبان خانه وظیفه داشتند سپر خانه من باشند؛ آنها حق داشتند خانه‌شان باقی بماند. این تصویر به من یادآوری می‌کند که بی‌عدالتی برخلاف یک بلای طبیعی، عامل و تصمیم‌گیر دارد و گاهی از همین تنها گذاشتن‌ها نیرو می‌گیرد.

می‌دانم آب شاید روزی به خانه من هم برسد. این خطر واقعی است. اما اگر تنها به‌خاطر ترس از رسیدن آب از حق دیگران دفاع کنم، هنوز دارم رنج آنها را با منفعت خودم می‌سنجم. حتی اگر خانه من هرگز ویران نشود، خانه پایین‌دست حق داشت در امان بماند. آن زن هم نباید ثابت کند که آزار او روزی گریبان مرا می‌گیرد تا من حقش را جدی بگیرم. آنچه بر او گذشته، مستقل از سرنوشت من، نادرست است.

من نمی‌دانم در هر آزمون دشواری چه اندازه شجاع خواهم بود و نمی‌خواهم خودم را قهرمان این داستان معرفی کنم. اما تفاوت هزینه‌ها را می‌فهمم. شاید من برای دفاع از یک حق، فقط دوستی یا امتیازی را از دست بدهم؛ همان زن ممکن است با گفتن حقیقت، درآمد و امنیتش را به خطر بیندازد. این دو را نمی‌شود در یک کفه گذاشت. از خودم انتظار معجزه ندارم. انتظارم کوچک‌تر از قهرمانی و سخت‌تر از آن است: وقتی حرف‌زدن برایم ارزان است، سکوتم را مصلحت ننامم.

از بالای تپه هنوز می‌توان خانه‌های پایین‌دست را دید. پرسش این نیست که آب چه روزی به خانه من خواهد رسید. پرسش این است: وقتی راهی برای کمک دارم و می‌دانم آن پایین انسانی گرفتار شده، آیا باز هم می‌توانم فقط فاصله‌ام با آب را اندازه بگیرم؟

 

نوشته های اخیر

دسته بندی ها