اقتصاد سیاسیِ نوستالژی، دالّ تهیِ سلطنت، و بازگشت اسطوره در دوران گذار
چکیده
در سالهای اخیر، بخشی از رپرتوار اعتراضی و گفتار عمومیِ ایرانیان شاهد برجستهشدن ارجاعات و نمادهای پهلویمحور بوده است؛ پدیدهای که در نگاه نخست متناقض به نظر میرسد: نسلی که تجربه زیستهای از سلطنت ندارد، چگونه به نامها و نشانهای آن ارجاع میدهد، آن هم در شرایطی که حاملان این نمادها فاقد حزب، سازماندهی سیاسی و سابقه اجراییاند؟ تبیینهای رایج، این گرایش را یا به «نوستالژی ساده» و «هیجان توده» فرو میکاهند یا آن را محصول «جنگ روایتها» میدانند. این مقاله استدلال میکند که برای فهم دقیقتر باید از داوریهای شتابزده عبور کرد و پدیده را در درجه اول بهمثابه یک «سازوکار هماهنگی کمهزینه» در شرایط قیود شدید (سرکوب، فرسایش نهادهای میانجی، بیاعتمادی افقی، و افق زمانی کوتاهمدت ناشی از نااطمینانی مزمن) تحلیل نمود. در این چارچوب، نام/نماد پهلوی لزوماً یک «انتخاب برنامهای» نیست؛ بلکه میتواند به «دالّی تهی» و نقطه کانونی هماهنگی برای یک «ائتلاف نفی» بدل شود که اختلافات درونی را به بعد از گذار موکول میکند. مقاله با تلفیق مارکس (بناپارتیسم و احضار گذشته)، لاکلائو (دالّ تهی) و اقتصاد سیاسی اقدام جمعی (نقطه کانونی و عقلانیت تحت قیود)، نشان میدهد چرا این روند همزمان «قابل فهم» و «پرخطر» است: زیرا میتواند به «تله واگذاری عاملیت» بینجامد و نسخهای از اقتدارگرایی را با چهرهای تکنوکراتیک یا سکولار بازتولید کند. تحلیل حاضر توصیفی است نه تجویزی؛ هدف آن فهم سازوکارها و هشدار درباره پیامدهای نهادی است، نه مشروعیتبخشی به توسعه آمرانه.
کلیدواژهها
بناپارتیسم، هجدهم برومر، دالّ تهی، اقدام جمعی، نقطه کانونی، نوستالژی سیاسی، اقتصاد توجه، واگذاری عاملیت، توسعه آمرانه، ائتلاف نفی
۱) مقدمه: پارادوکس نماد و مسئله پژوهش
آنچه این مقاله بررسی میکند «پدیدهای گفتاری-نمادین» است: افزایش برجستگی دالهای پهلویمحور در بخشی از رپرتوار اعتراضی و گفتار عمومی. همین تفکیک را باید از ابتدا روشن کرد، چون در فضای عمومی این پدیده غالباً با یک جهش مفهومی تفسیر میشود: انگار هر ارجاع نمادین، معادل «ترجیح اقتدارگرایی» یا «انتخاب یک برنامه سلطنتی» است. این مقاله چنین همارزیای را مفروض نمیگیرد. برعکس، نقطه عزیمت آن این است که نماد میتواند کارکردی مستقل از ترجیحات برنامهای داشته باشد: نماد، ابزار هماهنگی و نفی است؛ نه لزوماً سند بیعت.
تعریف عملیاتی
در این مقاله، «رجوع به نماد سلطنت/پهلوی» یعنی فراوانی و برجستگی دالهای پهلویمحور (نامها، نشانها، پرچمها، ارجاعات صریح و استعاری) در گفتار اعتراضی/عمومی، مستقل از پذیرش برنامه حکمرانی یا سازمان سیاسی مشخص.
سه پرسش محوری
پرسش اول: چرا در فقدان سازماندهی و در شرایط پرریسکِ کنش جمعی، یک نام/نماد تاریخی میتواند به نقطه کانونی هماهنگی تبدیل شود؟
پرسش دوم: این دال چگونه ائتلافهای ناهمگون را ممکن میکند و تضادها را موقتاً تعلیق میسازد؟
پرسش سوم: پیامد نهادی این سازوکار چیست: افزایش ظرفیت گذار یا لغزش به تله واگذاری عاملیت و اقتدارگرایی؟
مرزبندی هنجاری
تحلیل توصیفی است، نه تجویزی. «قابل فهم بودن» یک پدیده به معنای «موجه بودن» آن نیست. توضیح جذابیت نظم و کارآمدی در افق کوتاهمدت، به معنای مشروعیتبخشی به اقتدارگرایی یا توسعه آمرانه نیست.
۲) رقیبهای تبیینی و افزوده مقاله
نوستالژی ساده
نوستالژی میگوید جامعه به گذشته پناه میبرد؛ اما پاسخ نمیدهد چرا این نماد خاص در این زمان خاص برجسته میشود و چگونه با سازوکارهای هماهنگی و هزینه سازماندهی پیوند میخورد.
روانشناسی تروما و میل به امنیت
تروما میتواند میل به نظم را توضیح دهد، اما بهتنهایی تعیین نمیکند چرا یک “نام” خاص نقطه تمرکز میشود. بدون قیود نهادی و هزینه کنش جمعی، این توضیح در سطح عمومی باقی میماند.
رسانه/دیاسپورا و اقتصاد توجه
پلتفرمها شکل و شدت نمادسازی را تقویت میکنند، اما منشأ نیاز به نقطه کانونی را توضیح نمیدهند. باید میان «تولید نیاز به نماد» و «تقویت فرم نماد» تفکیک گذاشت.
سیاست سلبی محض
این تبیین درست میگوید که نامها گاهی صرفاً «کارآمدترین دشنام» هستند. اما اگر فقط سلبی باشد، توضیح نمیدهد چرا در کنار نفی، تمنای «دولت کارآمد/مصلح» نیز رشد میکند.
افزوده مقاله
این مقاله یک سطح تحلیل اضافه میکند: اقتصاد سیاسیِ قیود و اقدام جمعی. نشان میدهد چگونه ترکیب سرکوب، فرسایش نهادهای میانجی، بیاعتمادی افقی و افق کوتاهمدت، نماد را به «دارایی سیاسیِ نقدشونده» تبدیل میکند.
۳) چارچوب نظری: سه ستون بههمپیوسته
۳.۱) مارکس و احضار ارواح گذشته
مارکس در هجدهم برومر نشان میدهد در بحرانهای گذار، جامعه به جای خلق زبان آینده، از گذشته «نام، لباس و شعار» قرض میگیرد. این احضار گذشته، اغلب نشانه ناتوانی اکنون در سازماندهی و صورتبندی یک آینده قابل تصور است. در چنین لحظاتی، گذشته نه بهعنوان تاریخ، بلکه بهعنوان ذخیره نمادین برای پوشاندن خلأ اکنون عمل میکند. تمایز تراژدی/کمدی نیز هشدار میدهد که تکرار گذشته میتواند به شکل کاریکاتور رخ دهد: بازگشتِ بدون ظرفیتهای نهادی و اجتماعی نسخه اصلی.
اصلاحیه زمانی برای ایران
اگر بناپارتیسم فرانسه محصول خستگی پس از انقلاب بود، در ایران معاصر میتوان از «فرسایش پیش از انقلاب» سخن گفت: تعلیق طولانی، فرسایش امید و بیافقی مزمن؛ وضعیتی که در آن جامعه برای مدت طولانی «نه میتواند بماند، نه میتواند عبور کند». این گزاره باید با نشانههایی مانند افول نهادهای میانجی، فروپاشی اعتماد افقی و کوتاهشدن افق تصمیمگیری همراه شود.
۳.۲) لاکلائو و دالّ تهی
در منطق لاکلائو، یک دالّ میتواند از محتوای خاص تهی شود تا به ظرفی برای مطالبات متعارض تبدیل گردد. در بحران نمایندگی، دالّ تهی کارکردی حیاتی مییابد: ساختن یک «ائتلاف نفی» بدون نیاز به توافق بر سر برنامه. به زبان ساده، نام/نماد به دلیل تهیشدن، همزمان میتواند حامل ناسیونالیسم، سکولاریسم، توسعهگرایی، یا حتی عدالتخواهی باشد؛ و دقیقاً همین انعطافپذیری، آن را برای هماهنگی مناسب میکند.
۳.۳) اقتصاد سیاسی اقدام جمعی: عقلانیت تحت قیود و نقطه کانونی
در شرایطی که سازماندهی هزینهبر و پرریسک است، جامعه برای هماهنگی به نقاط کانونی نیاز دارد: نشانههای ساده، قابل تکثیر، فوری و کمهزینه. «عقلانیت» در این مقاله به معنای عقلانیت ابزاری است: انتخاب کمهزینهترین ابزار هماهنگی و نفی در محیط محدودیتدار؛ نه عقلانیت هنجاری یا انتخاب بهترین برنامه حکمرانی. این عقلانیت میتواند با خشم، سوگ و تحقیر همزیست باشد؛ احساسات، سوختاند؛ نقطه کانونی، فرمان هماهنگی است.
۴) فرضیهها و پیشبینیهای قابل ابطال
فرضیه ۱ (هزینه کنش جمعی): هرچه هزینه سازماندهی و ریسک کنش جمعی بالاتر، وابستگی به دالهای تهی و ناممحور بیشتر.
فرضیه ۲ (افق کوتاه و ترجیح نظم): هرچه نااطمینانی مزمنتر و افق کوتاهتر، وزن واژگان نظم/کارآمدی نسبت به آزادی/فرآیند بیشتر.
فرضیه ۳ (خلأ آلترناتیو): هرچه ضعف نیروهای برنامهمحور و نهادهای میانجی بیشتر، رشد دالّ تهی سریعتر.
فرضیه ۴ (رقابت نمادها): نمادهایی برنده میشوند که هم فاصله معنایی بیشتری با نظم مستقر داشته باشند، هم تصویرپذیرتر باشند، هم ظرفیت بیشتری برای جذب گروههای متعارض فراهم کنند.
۵) روش و حداقل شواهد: از essay به paper
این مقاله برای پرهیز از روایتمحوری، یک طرح حداقلی شواهد پیشنهاد میکند: تحلیل محتوا از شعارها/هشتگها/متون پرتکرار در چند مقطع زمانی. کدگذاری میتواند حول سه خوشه انجام شود: نفی/طرد، نظم/کارآمدی، آزادی/مشارکت. هدف اینجا ارائه آمار نهایی نیست، بلکه قابلنقد کردن استدلال است: اگر فرضیه ۲ درست باشد، باید در مقاطع تشدید بحران، سهم خوشه نظم/کارآمدی افزایش یابد؛ اگر فرضیه ۱ درست باشد، در دورههای افزایش ریسک سازماندهی، نمادهای ناممحور برجستهتر میشوند.
نمونهنمایی کنترلشده (صرفاً برای نشان دادن مکانیزم، نه ادعای نمایندگی)
در بسیاری از گفتارهای اعتراضی و آنلاین، کنار شعارهای نفی، واژگانی از جنس «ثبات»، «امنیت»، «کشورِ قابل زیستن»، «قانون»، «نظم»، «زندگی عادی» تکرار میشود. این همزمانی نشان میدهد مسئله صرفاً نفی نیست؛ بخشی از جامعه در حال بازتعریف اولویتها در افق کوتاه است. این نمونهها جای داده نیستند، اما جهت مکانیزم را روشن میکنند.
۶) مکانیزم مرکزی: چرا «بازگشت» رخ میدهد؟
مرحله ۱: فرسایش نهادهای میانجی و بحران نمایندگی
حزب و سندیکا و رسانه مستقل فقط ابزار سیاست نیستند؛ دستگاه تولید آلترناتیواند. وقتی این دستگاه از کار میافتد، جامعه مطالبات دارد اما زبانِ سازمانیافته برای صورتبندی آینده ندارد.
مرحله ۲: افزایش هزینه هماهنگی و تبدیل سیاست به مدیریت ریسک
در چنین محیطی، کنش جمعی ریسک دارد و اعتماد افقی کاهش مییابد. مردم از یکدیگر میترسند، یا نسبت به امکان سازماندهی بدبیناند. هزینه هماهنگی بالا میرود و سیاست به جای برنامه، به میدان بقا تبدیل میشود.
مرحله ۳: نماد بهمثابه دارایی نقدشونده
ساختن حزب و برنامه، زمان میخواهد؛ نماد، نقد است. یک نام یا پرچم میتواند بدون تشکیلات، بدون آموزش سیاسی و بدون توافق برنامهای، هماهنگی حداقلی بسازد. در اقتصاد سیاسیِ افق کوتاه، این مزیت تعیینکننده است.
مرحله ۴: دالّ تهی و ائتلاف نفی
دالّ تهی، اختلافات را به تعویق میاندازد. گروههای متعارض، با “حداقل اشتراکِ نفی” کنار هم میآیند. این ائتلاف همزمان قدرتمند و شکننده است: قدرتمند چون فوری و کمهزینه است؛ شکننده چون بر سر آینده توافق ندارد.
مرحله ۵: لغزش از نفی به تمنای لویاتان
وقتی تغییر از پایین «ناممکن» یا «پرهزینه» ادراک میشود، جامعه به امید تغییر از بالا میلغزد. اینجا «تمنای دیکتاتورِ مصلح» پدید میآید: نه الزاماً از عشق به استبداد، بلکه از بیاعتمادی به امکان سیاستورزی مدرن و برنامهمحور.
۷) چرا پهلوی و نه نمادهای دیگر؟ منطق رقابت نمادها
این همان حلقهای است که در نسخه قبلی ضعیف بود. برای خروج از کلیگویی باید گفت نمادها رقابت میکنند و همه به یک اندازه “نقطه کانونی” نمیشوند. یک نماد وقتی برنده میشود که سه شرط را بهتر از رقبا تأمین کند:
۱) فاصله معنایی با نظم مستقر
نمادی که در منطق سلبی، “ضدیت” بیشتری تداعی کند، کارآمدتر است.
۲) قابلیت تکثیر و تصویرپذیری
نماد باید ساده باشد: نامی کوتاه، پرچمی شناختهشده، روایتی فوری.
۳) ظرفیت ظرف مشترک
نماد باید بتواند گروههای متعارض را زیر یک چتر بیاورد، بیآنکه مجبورشان کند درباره برنامه توافق کنند.
بر اساس این سه معیار، میتوان فهمید چرا برای بخشی از رپرتوار اعتراضی، دال پهلوی مزیت پیدا میکند: هم ضدیت نمادین با نظم مستقر را نمایندگی میکند، هم ساده و تکثیرپذیر است، هم بهعنوان ظرف مشترک برای مطالبات متعارض عمل میکند. این تبیین به معنای “درست بودن” آن انتخاب نیست؛ به معنای فهم سازوکار انتخاب است.
۸) اقتصاد سیاسی حافظه برساخته: نوستالژی نفتی از استعاره به مکانیزم
نسخه قبلی در این بخش به استعاره نزدیک بود. اینجا باید مکانیزم را دقیق کنیم.
۸.۱) گذشته بهعنوان «کف قابل تحمل»
وقتی جامعه زیر فشار نااطمینانی است، گذشته میتواند به «حداقل قابل قبول» بازتعریف شود. این بازتعریف، معیار داوری را تغییر میدهد: «اگر آن زمان زندگی ممکن بود، پس نسخه آن زمان قابل دفاع است.» این یک محاسبه اقتصادی-روانی است، نه صرفاً حسرت.
۸.۲) کاهش هزینه روانیِ نسخههای میانبُر
نوستالژی میتواند هزینه روانی پذیرش تمرکز قدرت را کاهش دهد: اگر گذشته در ذهن “نظم و توسعه” بوده، تمرکز قدرت به جای تهدید، به عنوان ابزار توسعه بازنمایی میشود.
۸.۳) جابجایی معیار مشروعیت
در نهایت، حافظه برساخته معیار مشروعیت را از نمایندگی/مشارکت به کارآمدی/نظم منتقل میکند. این همان پلی است که نماد را به تمنای لویاتان وصل میکند.
۹) تله واگذاری عاملیت: تفکیک تفویض اضطراری از رعیتسازی دائمی
در نسخه قبلی، واگذاری عاملیت یکدست منفی بود. اینجا باید دقیقتر باشیم.
تفویض اضطراری (قابل تصور در بحران)
در بحرانها، جامعه ممکن است بخشی از تصمیمگیری را موقتاً تفویض کند، مشروط بر زمانمند بودن، پاسخگو بودن، و وجود نهادهای مهارکننده.
تفویض دائمی (مسیر رعیتساز)
مشکل زمانی آغاز میشود که تفویض، بدل به حذف نهادهای پاسخگویی و مهار میشود. در این حالت، جامعه مهارتهای دموکراتیک و ظرفیت سازمانیابی را از دست میدهد و چرخه اقتدارگرایی بازتولید میشود.
پاشنه آشیل ایران
مسئله تاریخی ایران غالباً نه صرف تمرکز قدرت، بلکه فقدان نهادهای مهارکننده و سازوکارهای پاسخگویی پایدار بوده است. بنابراین، تمنای «مصلح مقتدر» بدون طراحی نهادی مهار، در بهترین حالت یک قمار پرریسک است.
۱۰) بناپارتیسم و توسعه آمرانه: جذابیت کوتاهمدت، ناپایداری بلندمدت
برای حرفهای شدن، باید ابتدا جذابیت کوتاهمدت را منصفانه بیان کرد: توسعه آمرانه وعده میدهد بینظمی کاهش یابد، قانون اجرا شود، تصمیمگیری یکپارچه شود و زیرساختها سریع ساخته شود. در افق کوتاه، این وعدهها برای جامعه فرسوده جذاب است.
اما چرا ناپایدار است؟ چون بدون مهار نهادی، سه سازوکار فعال میشود:
۱) استقلال دولت از جامعه و فرسایش پاسخگویی
۲) شکلگیری سرمایهداری رفاقتی و فساد سیستماتیک
۳) انباشت تعارضاتِ موکولشده و انفجارهای دورهای
در نتیجه، توسعه آمرانه ممکن است رشد مقطعی بسازد، اما توسعه پایدار را تخریب میکند؛ چون توسعه پایدار به مهار قدرت و ظرفیت مدیریت تعارض نیاز دارد.
۱۱) اقتصاد توجه و استانداردسازی رپرتوار نمادین
برای تکمیل تبیین، باید نقش پلتفرم را دقیقتر کرد: پلتفرمها ایدههای پیچیده را تنزل میدهند و نمادهای ساده را بالا میآورند. این باعث میشود در رقابت توجه، “نام” از “طرح” جلو بزند. بنابراین حتی اگر ریشههای نمادسازی نهادی-اقتصادی باشد، فرم و شدت آن تحت منطق اقتصاد توجه شکل میگیرد. این توضیح، مقاله را در برابر نقد «همهچیز دیاسپوراست» یا «همهچیز خودجوش است» مقاومتر میکند: نه این، نه آن؛ بلکه تعامل زمینه و شتابدهنده.
۱۲) نتیجهگیری: چه چیزی توضیح داده شد و چه چیزی هنوز پرسش است
این مقاله در درجه اول توضیح داد چرا نمادهای تاریخی در شرایط قیود شدید میتوانند به نقطه کانونی هماهنگی بدل شوند، و چگونه دالّ تهی امکان ائتلاف نفی را فراهم میکند. همچنین نشان داد چرا این روند میتواند با یک چرخش ارزشی به سمت «نظم/کارآمدی» همزمان شود؛ اما تأکید کرد که نمادگرایی لزوماً مترادف ترجیح اقتدارگرایی نیست.
خطر مرکزی، تله واگذاری عاملیت است: وقتی جامعه از ساختن سیاست برنامهمحور به انتظار برای نجات میلغزد. اگر نهادهای مهارکننده ساخته نشود، بناپارتیسم با هر چهرهای—سکولار، تکنوکراتیک یا ملیگرا—میتواند همان چرخه فاصله دولت از جامعه، فساد رفاقتی و انفجار تعارضات را بازتولید کند.
پاسخ آیندهپژوهانه: چه چیزی این روند را معکوس میکند؟
اگر نهادهای میانجی بازسازی شوند، هزینه سازماندهی کاهش یابد، و افق زمانی بلندتر شود (ثبات نسبی، کاهش نااطمینانی، امکان کنش کمریسکتر)، نیاز به دالهای تهی کاهش مییابد و سیاست برنامهمحور رشد میکند. مسئله اصلی گذار پایدار، نه یافتن یک منجی بهتر، بلکه بازسازی ظرفیت نهادسازی و اعتماد افقی است؛ یعنی همان چیزی که در نبودش، ارواح گذشته دوباره احضار میشوند.









