مذاکرات ایران و آمریکا؛ گفت‌وگو برای توافق یا مدیریت یک تعارض پایدار؟

هر بار که خبری از نشست‌وبرخاست‌های دیپلماتیک منتشر می‌شود، فضای تحلیل به سرعت دوقطبی می‌شود. گروهی از «نزدیکی توافق» سخن می‌گویند و گروهی دیگر از «نمایش سیاسی». این دوگانه اگرچه برای مصرف رسانه‌ای جذاب است، اما از منظر تحلیلی مسئله را بیش از حد ساده می‌کند.

در روایت رایج، اختلافات دو کشور حول پرونده‌هایی مشخص صورت‌بندی می‌شوند: برنامه هسته‌ای، توان موشکی، نفوذ منطقه‌ای و تحریم‌ها. این چارچوب به‌طور ضمنی چنین القا می‌کند که اگر بر سر این متغیرها مصالحه‌ای حاصل شود، مسیر عادی‌سازی روابط نیز هموار خواهد شد. اما تجربه عملی تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد؛ مسئله اصلی شاید نه در جزئیات پرونده‌ها، بلکه در ماهیت خودِ تعارض نهفته باشد.

۱. وقتی تعارض به «هویت» گره می‌خورد

تقابل ایران و آمریکا را نمی‌توان صرفاً یک اختلاف فنی یا امنیتی دانست. بخش مهمی از این منازعه، ابعاد هویتی و ساختاری دارد. در بسیاری از کشورها، سیاست خارجی ابزاری برای بیشینه‌سازی منافع ملی است؛ اما در ایرانِ پس از انقلاب، سیاست خارجی به سطحی فراتر از یک ابزار اجرایی ارتقا یافته و به بخشی از هویت سیاسی قدرت تبدیل شده است.

در چنین بستری، رابطه با آمریکا فقط یک مسئله دیپلماتیک نیست. گفتمان تقابل با آمریکا صرفاً یک موضع سیاست خارجی نیست، بلکه در طول زمان کارکرد نهادی پیدا کرده و به بخشی از سازوکار بازتولید انسجام سیاسی تبدیل شده است. پیامد طبیعی این وضعیت آن است که سازش، علاوه بر هزینه اقتصادی، می‌تواند هزینه هویتی و سیاسی نیز ایجاد کند. توافق دیگر صرفاً یک معامله سیاست خارجی نیست؛ می‌تواند به مسئله‌ای در سطح تعادل داخلی قدرت تبدیل شود.

۲. بن‌بست در هدف نهایی: مهار یا گشایش؟

وقتی تعارض به سطح هویت می‌رسد، منطق مذاکره دگرگون می‌شود. از سوی دیگر، نگاه آمریکا به ایران نیز محدود به یک پرونده خاص نیست. در چارچوب سیاست امنیت ملی واشنگتن، ایران به‌عنوان یک متغیر ژئوپولیتیک بلندمدت و یک چالش منطقه‌ای پایدار تعریف می‌شود.

اینجا یک ناهمخوانی مهم شکل می‌گیرد: ایران معمولاً مذاکره را مسیری برای کاهش فشار و گشایش اقتصادی می‌بیند، در حالی که آمریکا آن را ابزاری برای محدودسازی و تغییر رفتار تلقی می‌کند. هر دو طرف وارد یک فرآیند مشترک می‌شوند، اما با تعریف‌های کاملاً متفاوت از هدف نهایی.

 

۳. اقتصاد سیاسی و لنگرِ «اعتبار تعهد»

در ادبیات اقتصاد سیاسی و نظریه بازی‌ها، این وضعیت با مفهومی آشنا توضیح داده می‌شود: مسئله اعتبار تعهد (Credibility of Commitment). در تعارض‌های پایدار، مشکل اصلی کمبود توافق نیست؛ کمبود اعتماد به دوام توافق است. اگر بازیگران باور نکنند که توافق پایدار می‌ماند، انگیزه سرمایه‌گذاری سیاسی و اقتصادی بر روی آن کاهش می‌یابد.

تجربه برجام سطح بی‌اعتمادی ساختاری را افزایش داد. خروج یک‌جانبه آمریکا و واکنش‌های متقابل، سیگنال‌هایی درباره شکنندگی تعهدات ارسال کرد که اثر آن فراتر از خودِ توافق بود. واقعیت این است که بازارها به خودِ توافق واکنش پایدار نشان نمی‌دهند، بلکه به احتمال بقای توافق قیمت‌گذاری می‌کنند. به همین دلیل است که تا وقتی سرمایه‌گذار حس نکند این توافق «برگشت‌ناپذیر» است، پولش را به جای تولید، در دارایی‌های امن پناه می‌دهد.

۴. مذاکره به مثابه ابزار مدیریت تنش

از این زاویه، مذاکرات را نباید صرفاً یک مسیر خطی به سمت توافق یا شکست دانست. گفت‌وگو، فشار، بازدارندگی و سیگنال‌دهی همزمان در حال عمل‌اند. «فضای مثبت مذاکرات» الزاماً نشانه نزدیکی به توافق نیست. مذاکره در بسیاری از موارد خود به بخشی از سازوکار مدیریت تعارض تبدیل می‌شود؛ ابزاری برای خرید زمان یا جلوگیری از برخورد مستقیم، بدون آنکه قصدی برای حل ریشه‌ای دعوا وجود داشته باشد.

نتیجه‌گیری: امکان توافق یا امکان پایداری؟

سناریوی واقع‌بینانه‌تر شاید نه آشتی بزرگ و نه فروپاشی کامل گفت‌وگوها، بلکه تداوم نوعی تعادل ناپایدار باشد: توافق‌های محدود، تنش‌های دوره‌ای و فرسایش مزمن بی‌اعتمادی.

بنابراین شاید پرسش درست درباره مذاکرات ایران و آمریکا این نباشد که «آیا توافقی حاصل می‌شود؟» بلکه این باشد که «چه چیزی می‌تواند توافق را از نظر ساختاری پایدار کند؟» تا زمانی که پاسخ روشنی برای این پرسش وجود نداشته باشد، هر توافقی بیش از آنکه یک نقطه پایان باشد، یک وقفه موقت در تعارض خواهد بود. مسئله اصلی نه امکان توافق، بلکه امکان «پایداری» توافق است.

نوشته های اخیر

دسته بندی ها