نقدی بر گفتار اخیر دکتر مهدی مطهرنیا درباره «آیین قدرت» و بینقشی مردم در انقلابها
گاهی یک جمله، بیش از آنکه تحلیل باشد، به یک مسکن جمعی تبدیل میشود. در گفتار اخیر دکتر مهدی مطهرنیا درباره انقلابها، گزارهای نزدیک به این مضمون مطرح شد که «ابرقدرتها برای سرنوشت مردم تصمیم میگیرند» و سادهلوهی است اگر کسی تصور کند مردم میتوانند با دست خودشان سرنوشتشان را رقم بزنند. در این نوشته نه قصد جدل شخصی دارم و نه نقد نیت؛ نقد من متوجه یک قاببندی است: قاببندیای که نقش واقعی قدرتهای خارجی را از یک مؤلفه مهم، به یک توضیح مطلق تبدیل میکند و در نهایت به جبرگرایی میرسد.
مسئله این نیست که آیا قدرتهای جهانی ابزار دارند یا نه؛ دارند. پول، رسانه، ائتلاف، تحریم، عملیات اطلاعاتی، فشار دیپلماتیک و حتی مداخله سخت، بخشی از قواعد جهان واقعیاند. مسئله این است که وقتی این واقعیت به «قانون مطلق» تبدیل شود، یک نتیجه سمی تولید میکند: مردم هیچکارهاند. از این لحظه به بعد، تحلیل میمیرد و جامعه به تماشاگر بدل میشود. این دقیقاً همان جایی است که واقعگرایی به جبرگرایی تبدیل میشود.
خطا در پاسخ نیست؛ در پرسش است: تقلیلگرایی و مغالطه دوگانه کاذب
ریشه مشکل، فقط محتوای پاسخ نیست؛ ریشه در نوع پرسشی است که از ابتدا طرح میشود. وقتی سؤال این باشد که «انقلابها محصول کنش مردماند یا محصول برنامهریزی و مداخله ابرقدرتها؟»، ناخودآگاه وارد یک مغالطه میشویم: دوگانه کاذب. این پرسش طوری طراحی شده که گویا باید یکی را نفی کنیم تا دیگری را اثبات کنیم.
اما واقعیت تاریخی اینگونه نیست. انقلابها نه محصول «فقط مردم» هستند و نه محصول «فقط بیرون». آنچه در تاریخ میبینیم یک نسبت است: نسبت میان موتورهای داخلی و شتابدهندههای بیرونی. تقلیل دادن این نسبت پیچیده به یک عامل واحد (ابرقدرتها)، اسمش واقعگرایی نیست؛ تقلیلگرایی است.
پس سؤال بالغتر این نیست که «مردم یا ابرقدرتها؟»
سؤال بالغتر این است: موتور داخلی تغییر چیست و بیرون در چه شرایطی میتواند شتاب بدهد، مسیر را کج کند یا هزینهها را جابهجا کند؟
«آیین قدرت» به تعبیر مطهرنیا: نیرویی واقعی، اما مشروط
دکتر مطهرنیا از تعبیر «آیین قدرت» استفاده میکند؛ یعنی مجموعهای از سازوکارهای اعمال نفوذ و جهتدهی، از پول و رسانه تا ائتلاف، تحریم، فشار دیپلماتیک، عملیات اطلاعاتی و گاهی حمایت سخت. اصل یادآوری این واقعیت، لازم است. سیاست بینالملل میدان اخلاقگرایی نیست و ابزارهای قدرت واقعیاند.
اما دقیقاً همینجا باید یک مرز روشن کشید: «آیین قدرت» حتی اگر اراده کند، در غیاب شکافهای عمیق داخلی و در بستری که سیاست به مدیریت عقلانی زندگی جمعی تبدیل شده، توان خلق انقلاب ندارد. اگر قدرتهای خارجی مطلقالعنان و نامشروط بودند، باید میتوانستند در هر جغرافیایی و هر کشوری انقلاب ایجاد کنند؛ از جوامع با ثبات و رفاه نسبی گرفته تا نظامهایی که کانالهای حل تعارض در آنها کار میکند. چنین چیزی رخ نمیدهد، چون قدرت خارجی نیروی جادویی نیست؛ نیرویی مشروط است.
قدرت خارجی معمولاً زمانی اثرگذاری حداکثری دارد که روی موجی از شکافهای داخلی سوار شود: نارضایتی عمیق، بحران مشروعیت، و آمادگی اجتماعی برای بسیج. اگر این موج وجود نداشته باشد، بیرون یا نمیتواند کاری بکند، یا دخالتش پرهزینه و ناپایدار میشود. به زبان ساده، بیرون میتواند شتاب بدهد، اما معمولاً موتور را روشن نمیکند.
چارچوب ساده برای فهم انقلابها: چهار موتور تغییر
برای اینکه بحث از کلیگویی نجات پیدا کند، معیار لازم است. چهار عامل تعیینکننده را میشود اینطور دید:
یک) سازمانیابی: جامعه فقط ناراضی است یا شبکه و امکان بسیج هم دارد؟
نارضایتی همهجا هست، اما انقلاب نه. نارضایتیِ بدون سازماندهی مثل بخار است: سروصدا دارد، اما موتور نمیشود.
دو) بحران مشروعیت: حکومت فقط نامحبوب است یا واقعاً بیاعتبار شده؟
مشروعیت یعنی بخش مهمی از جامعه حکومت را دیگر «حق» یا «لازم» نداند. این فرسایش از ترکیب سرکوب، فساد، شکست اقتصادی، تحقیر اجتماعی، بحران معنا و احساس بسته بودن آینده میآید.
سه) شکاف نخبگان: درون بلوک قدرت شکاف افتاده یا نه؟
وقتی بالای قدرت دچار تردید و شکاف میشود، تاریخ سرعت میگیرد. وقتی یکپارچگی سخت میماند، تغییر دشوارتر و پرهزینهتر میشود.
چهار) نقش بیرون: شتابدهنده، نه موتور
بیرون میتواند هزینهها را کم و زیاد کند، منابع بدهد یا بگیرد و مسیر را تغییر دهد؛ اما معمولاً روی روندی سوار میشود که پیشاپیش درون جامعه شکل گرفته است.
مطالعه موردی: انقلاب آمریکا، مردم موتورند و بیرون شتابدهنده
انقلاب آمریکا نمونه آموزشی خوبی است، چون نشان میدهد کنش مردم و اثرگذاری بیرونی میتوانند همزمان وجود داشته باشند. در اواخر قرن هجدهم، سیزده مستعمره بریتانیا زیر فشار مالیات و محدودیتهای سیاسی قرار داشتند. شعار معروفشان No taxation without representation بود: «مالیات بدون نمایندگی، نه». این شعار تجربه زیسته جامعهای بود که احساس میکرد از بیرون برایش تصمیم میگیرند.
اعتراضها سازمانیافته شد، شبکه ساخت و به کنش سیاسی رسید. اما شور انقلابی به تنهایی کافی نبود. بریتانیا ارتش قدرتمندی داشت. اینجا فرانسه وارد شد؛ نه از سر عشق به آزادی، بلکه از سر رقابت استراتژیک با بریتانیا. پول و سلاح و مستشار فرستاد و ناوگانش را وارد میدان کرد و در بزنگاههایی مثل یورکتاون وزن جنگ را تغییر داد.
اما نکته کلیدی این است: فرانسه روی انقلابی سرمایهگذاری کرد که از قبل وجود داشت، نه اینکه انقلاب را از صفر بسازد. اگر جامعه آمریکا از پیش سازمانیافته نبود و مقاومت شکل نگرفته بود، هیچ قدرت خارجی وارد چنین میدان پرهزینهای نمیشد. این همان نسبت است: موتور داخلی به علاوه شتابدهنده بیرونی.
مطالعه موردی: انقلاب ۵۷ و مسئولیت تاریخی جامعه
در تحلیل انقلاب ۵۷ هم دو افراط رایج است: یکی همهچیز را قیام مردم میداند و دیگری همهچیز را پروژه بیرونی. هر دو تقلیلگرایانهاند. دخالت یا اثرگذاری بیرونی میتواند در مقاطع مختلف نقش داشته باشد، اما بر روندی سوار میشود که پیشاپیش در بطن جامعه جریان داشته است.
درک آن بطن، بدون چند واقعیت ساده ممکن نیست:
یک) شبکه مذهبی و امکان بالفعل درونی
نهاد روحانیت یک ساختار شبکهمند تاریخی و ریشهدار بود. این یعنی رهبری مذهبی انقلاب را نمیشود صرفاً مهندسی خارجی دانست. زمینه داخلی داشت و یک امکان اجتماعی واقعی بود.
دو) آمادگی برای اسطورهسازی و واگذاری اراده
انقلاب فقط خیابان نیست؛ یک وضعیت روانی و اجتماعی هم هست. بخشی از جامعه در لحظههای انقلابی میتواند آماده اسطورهسازی و تعلیق عقلانیت انتقادی شود؛ یعنی به جای نقد، اراده سیاسی را به یک مرجع نجاتبخش بسپارد. این را نمیشود صرفاً با فریب بیرونی توضیح داد.
سه) سینما رکس و «شکست در قضاوت اخلاقی و سیاسی»
در فضای انقلابی، مسئله فقط این نیست که روایتها چگونه پخش میشوند؛ مسئله این است که جامعه چگونه و چرا یک روایت را میپذیرد. پذیرش یک روایتِ نادرست یا سادهسازیشده درباره یک فاجعه، پیش از آنکه محصول «دستهای پشتپرده» باشد، میتواند نشانه مشارکت فعال خود جامعه در بازتولید تخیلات ایدئولوژیک باشد. اینجا بحث بر سر تعیین فاعل حقوقی نیست؛ بحث بر سر یک مسئولیت تاریخی است: جامعهای که در لحظه بحران، قضاوت اخلاقی و سیاسیاش را تعلیق میکند، ناخواسته به ماشین بازتولید اسطوره و نفرت و حذف تبدیل میشود.
چهار) نقش نیروهای چپ به عنوان کنش درونزا
یکی از مهمترین نقاط نابینایی در روایتهای «همهچیز بیرونی بود»، نادیده گرفتن انتخابهای آگاهانه داخلی است. همکاری بخشی از نیروهای چپ با جریان روحانیت، و سپس حمایت از پروژههای ضدامپریالیستی، یک کنش درونزا بود؛ محصول خوانش ایدئولوژیک درون جامعه. حتی رخدادی مانند اشغال سفارت آمریکا را میتوان در همین چارچوب دید: یک نقطه عطف ضدامپریالیستی که از درون یک دستگاه فکری و سیاسی داخلی تولید شد و مسیر تاریخ را تغییر داد. این انتخابها واقعیاند و نمیشود با یک جمله همهچیز را گردن بیرون انداخت.
چرا نگاه جبرگرایانه خطرناک است؟
چون فقط تحلیل را خراب نمیکند؛ اخلاق سیاسی را هم تخریب میکند. وقتی گفته شود «ابرقدرتها تصمیم میگیرند»، کنشگران شجاعی که هزینه میدهند، به جای آنکه عاملان تاریخ دیده شوند، به «بازیخوردگانی سادهلوح» تقلیل پیدا میکنند. فداکاریها، جانفشانیها و ریسکهای واقعی، از مقام کنشگری سقوط میکند و به حاشیه یک نمایش توطئهآلود رانده میشود. این نگاه، هم حق مردم را ضایع میکند و هم مسئولیتشان را.
پیامد اجتماعی هم روشن است: جامعهای که باور کند هیچ تأثیری ندارد، کنشگری سازمانیافته را از دست میدهد. جامعهای که کنشگری را از دست بدهد، حتی اگر تغییر هم رخ دهد، توان دفاع از نظم مطلوب خود را ندارد.
مرز بلوغ: چه چیزی را نباید با توطئه اشتباه گرفت؟
برای اینکه بحث بالغ بماند، باید بین اثرگذاری واقعی بیرون و روایت توطئهمحور فلجکننده مرز گذاشت. سه سؤال ساده برای تشخیص:
۱) این روایت دقیقاً سازوکارش چیست؟
اگر کسی گفت «کار اوناست»، باید بگوید چگونه؟ با چه ابزار؟ در کدام مرحله؟ روایت بالغ، مکانیزم دارد.
۲) این روایت چه چیزی را حذف میکند؟
اگر سازمانیابی داخلی، بحران مشروعیت و خطاهای کنشگران داخلی حذف شود، موتور حذف شده است.
۳) این روایت چگونه میتواند غلط از آب دربیاید؟
اگر هیچ راهی برای رد شدن تعریف نکند، تحلیل نیست؛ ایمان است.
جمعبندی: واقعگراییِ مشروط، نه جبرگراییِ فلجکننده
واقعیت این است که قدرتهای جهانی نقش دارند و گاهی هم بسیار تعیینکننده. اما این نقش، معمولاً مشروط است و روی روندی سرمایهگذاری میکند که از قبل درون جامعه شکل گرفته است. نه میشود نقش بیرون را انکار کرد و نه میشود نقش مردم را دفن کرد.
عصاره بحث در یک جمله این است: قدرت خارجی معمولاً شتابدهنده است، نه موتور. موتور تغییر درون جامعه ساخته میشود؛ با سازمان، با مشروعیت فرسوده، با شکافهای واقعی و با انتخابهایی که کنشگران داخلی انجام میدهند.
نقد من به گفتار اخیر دکتر مطهرنیا دقیقاً همینجاست: تبدیل کردن نقش بیرون به قانون مطلق، در نهایت به بینقشی مردم میرسد. و این بینقشی، فقط یک اشتباه تحلیلی نیست؛ یک خطر اجتماعی است.









