پارادوکس دشمنی؛ تحلیل اقتصاد سیاسی سیاست خارجی ایران

وقتی مقاومت، ناخواسته به بازتولید همان نظم کمک می‌کند

سیاست خارجی ایران در چهار دهه گذشته فقط مجموعه‌ای از تصمیم‌های دیپلماتیک یا نظامی نبوده است؛ یک «منطق» پشت آن بوده است. منطقِ دشمن. در این منطق، دشمن خارجی فقط یک تهدید نیست، بلکه به‌تدریج به بخشی از هویت سیاسی و سازوکار بقا تبدیل می‌شود. مسئله این مقاله دقیقاً همین‌جاست: چگونه گفتمانی که با وعده رهایی از سلطه شکل گرفت، در عمل به سازوکاری رسید که بدون دشمن خارجی به‌سختی می‌تواند خود را بازتولید کند؟

تز مرکزی این مقاله ساده اما تلخ است: ضد‌امپریالیسم ایرانی، در مسیر تاریخی خود، از یک پروژه رهایی‌بخش به یک منطق بقای سیاسی تبدیل شده است. این تغییر، الزاماً حاصل «خیانت» یا «انحراف فردی» نیست؛ بیشتر محصول منطق درونی قدرت است. وقتی یک نظام سیاسی هویت خود را حول تقابل تعریف می‌کند، حذف تقابل می‌تواند برای آن به‌معنای بحران هویتی و نهادی باشد.

این مقاله تلاش می‌کند نشان دهد که دشمنی مداوم ایران و آمریکا، در سطحی عمیق‌تر، فقط یک تقابل ساده نیست. این رابطه، به‌نوعی «همزیستی خصمانه» تبدیل شده است: برای آمریکا، ایران یک تهدید مفید برای توجیه حضور امنیتی و بازار تسلیحات در منطقه است؛ برای ایران، آمریکا دشمنی ضروری برای حفظ روایت ایدئولوژیک و انسجام درونی. نتیجه این چرخه آن است که یک طرف از بحران سود مادی می‌برد و طرف دیگر، بهای بقای سیاسی را با فرسایش توسعه می‌پردازد.

سه کلید برای فهم مسئله

برای فهم این پارادوکس، سه مفهوم کلیدی به کار می‌آید که اگر به زبان ساده ترجمه‌شان کنیم، خواندن متن بسیار راحت‌تر می‌شود.

نخست، ایده «دوست و دشمن» در اندیشه کارل اشمیت: خلاصه این ایده آن است که سیاست، در لحظه‌های بحرانی، خودش را از طریق تعیین دشمن تعریف می‌کند. یعنی «ما که هستیم؟» اغلب با این پاسخ داده می‌شود که «ما آن‌هایی هستیم که آن‌ها نیستیم». در چنین وضعی، دشمن فقط یک رقیب خارجی نیست؛ بخشی از مرز هویتی نظام سیاسی است.

دوم، مفهوم هژمونی در اندیشه گرامشی: گرامشی می‌گوید سلطه فقط با زور حفظ نمی‌شود؛ با ساختن معنا و رضایت هم حفظ می‌شود. یعنی مردم ممکن است فشار، فقر یا محدودیت را صرفاً از ترس نپذیرند، بلکه در قالب یک روایت اخلاقی و سیاسی آن را «معنادار» ببینند.

سوم، مفهوم امنیتی‌سازی در مطالعات امنیت: امنیتی‌سازی یعنی تبدیل یک مسئله سیاسی یا اجتماعی به «پرونده امنیتی». وقتی این اتفاق می‌افتد، تصمیم‌گیری از حالت عادی خارج می‌شود، قانون به حاشیه می‌رود، و تمرکز قدرت توجیه‌پذیر می‌شود. در این وضعیت، هر مخالفتی می‌تواند به «تهدید» تعبیر شود.

ترکیب این سه مفهوم، تصویر نسبتاً دقیقی می‌دهد: دشمن‌سازی، رضایت‌سازی و امنیتی‌سازی، با هم می‌توانند یک نظم سیاسی را برای مدت طولانی بازتولید کنند، حتی اگر هزینه توسعه‌ای آن بسیار بالا باشد.

از ضدیت با سلطه تا وابستگی به دشمن

ضد‌امپریالیسم در ایران، در نقطه آغاز، صرفاً یک ابزار حکمرانی نبود. در فضای انقلابی دهه ۱۳۵۰ و سال‌های نخست پس از انقلاب، این گفتمان ریشه در تجربه تاریخی وابستگی، کودتا، سلطه خارجی و احساس تحقیر ملی داشت. برای بخش مهمی از نیروهای انقلابی، مبارزه با امپریالیسم یعنی دفاع از استقلال، شأن ملی و حق تعیین سرنوشت.

اما مسئله از جایی شروع شد که این گفتمان، به‌جای آنکه از «مرحله مقاومت» به «مرحله ساختن استقلال» عبور کند، در همان مرحله تقابل متوقف ماند و حتی در آن تثبیت شد. به‌بیان ساده‌تر، ضدیت با سلطه به‌جای آنکه پلی برای ساختن نظم مستقل باشد، خودش به ستون اصلی هویت سیاسی بدل شد.

در اینجا یک تغییر مهم رخ داد: امپریالیسم، از یک پدیده عمدتاً اقتصادی-سیاسی، به یک مفهوم فرهنگی-هویتی تبدیل شد. در نتیجه، بسیاری از بحران‌های داخلی نیز در قالب تهدید خارجی بازخوانی شدند. این جابه‌جایی معنایی، کارکرد سیاسی بزرگی داشت: فشارهای داخلی می‌توانستند به‌عنوان «هزینه مقاومت» معنا پیدا کنند و نه صرفاً نتیجه خطای سیاستی یا ضعف حکمرانی.

به این ترتیب، ضد‌امپریالیسم کم‌کم از یک آرمان رهایی‌بخش، به یک سازوکار مشروعیت‌بخش تبدیل شد. در چنین ساختاری، جامعه فقیر و تحت فشار، فقط قربانی نیست؛ «سنگر مقاومت» معرفی می‌شود. این همان نقطه‌ای است که روایت، جای تحلیل نهادی را می‌گیرد و رنج، معنای سیاسی پیدا می‌کند.

چرا دشمن به یک ضرورت نهادی تبدیل شد؟

اگر یک نظام سیاسی برای مشروعیت، بسیج اجتماعی و مرزبندی هویتی خود به دشمن خارجی متکی شود، حذف یا تضعیف آن دشمن می‌تواند بحران تولید کند. اینجا بحث فقط ایدئولوژی نیست؛ بحث نهادهاست. نهادهایی که با منطق تهدید رشد می‌کنند، بودجه می‌گیرند، نقش می‌گیرند و مرکزیت پیدا می‌کنند، طبیعی است که با عادی‌سازی و کاهش تنش، موقعیتشان متزلزل شود.

در تجربه ایران، با نهادینه شدن گفتمان دشمن، حوزه امنیت و بقا به‌تدریج بر حوزه رقابت و توسعه غلبه پیدا کرد. سیاست خارجی از منطق هزینه-فایده اقتصادی فاصله گرفت و بیشتر تابع منطق تهدید، بازدارندگی و مدیریت وضعیت استثنایی شد. نتیجه آن بود که نهادهای امنیتی و نظامی در مرکز تصمیم‌سازی قرار گرفتند و سیاست‌گذاری توسعه‌ای اغلب در سایه اولویت‌های امنیتی قرار گرفت.

این الگو فقط در سطح تصمیم‌های کلان دیده نمی‌شود؛ در سطح زبان رسمی هم قابل مشاهده است. وقتی «اصلاح» به‌راحتی به «نفوذ» و «اعتراض» به «هم‌صدایی با دشمن» ترجمه می‌شود، مرز میان سیاست داخلی و امنیت ملی محو می‌شود. در چنین وضعی، دشمن خارجی فقط بیرون مرز نیست؛ در داخل هم به‌صورت مداوم بازنمایی می‌شود.

ضد‌هژمونی بیرونی، هژمونی درونی

یکی از مهم‌ترین لایه‌های این بحث آن است که گفتمان ضد‌امپریالیستی، در حالی که خود را ضد‌هژمونیک معرفی می‌کند، می‌تواند در داخل به ابزار هژمونیک تبدیل شود. یعنی همان گفتمانی که علیه سلطه جهانی تعریف شده، در سطح داخلی به تولید رضایت برای ادامه وضع موجود کمک کند.

این رضایت لزوماً به معنای رضایت کامل مردم نیست. بیشتر به این معناست که رنج اقتصادی، محدودیت و بحران، در یک چارچوب اخلاقی-سیاسی معنا پیدا می‌کند: فقر، هزینه استقلال است؛ تحریم، آزمون مقاومت است؛ انزوا، بهای عزت است. وقتی چنین روایتی غالب می‌شود، فشار اقتصادی دیگر فقط یک مسئله معیشتی نیست؛ به یک «فضیلت سیاسی» هم ترجمه می‌شود.

این سازوکار، بسیار مهم و در عین حال خطرناک است. چون می‌تواند ظرفیت نقد سیاست‌گذاری را تضعیف کند. اگر هر ناکارآمدی به تهدید خارجی نسبت داده شود، امکان اصلاح نهادی کاهش می‌یابد. جامعه ممکن است مدتی طولانی فشار را تحمل کند، اما این تحمل الزاماً به معنای حل مسئله نیست؛ فقط به تعویق انداختن آن است.

صدور انقلاب و گسترش منطق تقابل در سطح منطقه

وقتی منطق دشمن در داخل تثبیت می‌شود، برای تداوم خود نیاز به میدان بیرونی هم پیدا می‌کند. در این نقطه، سیاست منطقه‌ای اهمیت پیدا می‌کند. صدور انقلاب را می‌توان فقط یک شعار تبلیغی ندید؛ در عمل، به سازوکاری برای امتداد دادن همان منطق تقابل در سطح ژئوپلیتیک تبدیل شد.

این سیاست یک کارکرد دوگانه داشت. از یک‌سو، برای ایران عمق دفاعی و ابزارهای بازدارندگی فراهم کرد. در منطقه‌ای پرتنش، شبکه‌های نفوذ، بازیگران همسو و ظرفیت‌های نامتقارن می‌توانستند هزینه تهدید مستقیم علیه ایران را بالا ببرند. از این منظر، این سیاست فقط ایدئولوژیک نبود؛ عقلانیت امنیتی هم داشت.

اما از سوی دیگر، همین الگو پیامدهای ناخواسته‌ای تولید کرد: افزایش ادراک تهدید از ایران، تقویت امنیتی‌سازی ایران در گفتمان غرب و جهان عرب، تسهیل ائتلاف‌های ضدایرانی، و در نهایت تشدید فشارهای تحریمی و مالی. به‌عبارت دیگر، هرجا بازدارندگی ایران بالا رفت، هم‌زمان هزینه مشروعیت بین‌المللی و فرصت‌های همگرایی اقتصادی نیز بالا رفت.

در همین نقطه است که پارادوکس مقاله روشن‌تر می‌شود: سیاستی که برای کاهش تهدید طراحی شده بود، در سطحی دیگر به افزایش برداشت تهدید از ایران کمک کرد و همین برداشت تهدید، بازار امنیت و حضور خارجی را در منطقه تقویت کرد. یعنی بازدارندگی برای ایران، هم‌زمان خوراک امنیتی برای رقیب هم تولید کرد.

امنیتی‌سازی دوطرفه: ایران در بیرون تهدید، در داخل دولت در خطر

ایران در دهه‌های گذشته در نوعی امنیتی‌سازی دوطرفه زیسته است. در بیرون، با برچسب‌هایی مانند «دولت یاغی» یا «حامی تروریسم» مواجه بوده و در داخل، با تصویری از «دولت در خطر» که باید دائماً در برابر نفوذ، توطئه و تهدید آماده باشد.

این دو تصویر در ظاهر متضادند، اما در عمل یکدیگر را تقویت می‌کنند. هرچه فشار و تهدید بیرونی بیشتر شود، دستگاه سیاسی در داخل راحت‌تر می‌تواند منطق بسیج، کنترل و تمرکز قدرت را توجیه کند. و هرچه در داخل سیاست امنیتی‌تر شود، در بیرون تصویر تهدیدپذیرتر و تهدیدزا‌تری از ایران ساخته می‌شود.

در این چرخه، اقتصاد نیز از حالت عادی خارج می‌شود. اقتصاد دیگر فقط میدان تولید، سرمایه‌گذاری و رفاه نیست؛ بخشی از میدان مقاومت و بقا می‌شود. در چنین ساختاری، مفاهیمی مانند «اقتصاد مقاومتی» صرفاً شعار اقتصادی نیستند؛ ابزارهای بازنویسی معنا هستند. یعنی فقر و ریاضت می‌توانند درون یک روایت، به نشانه بلوغ انقلابی و استقامت تعبیر شوند.

مسئله اینجاست که این بازنویسی معنایی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت توان تحمل اجتماعی ایجاد کند، در بلندمدت می‌تواند به فرسایش ظرفیت توسعه منجر شود. جامعه‌ای که مدام در وضعیت اضطراری زندگی می‌کند، فرصت کمتری برای انباشت سرمایه، اعتماد و برنامه‌ریزی بلندمدت دارد.

پارادوکس دشمنی سودآور: چه کسی در این چرخه چه چیزی به دست می‌آورد؟

مهم‌ترین ادعای این مقاله این است که دشمنی ایران و آمریکا، تنها یک تقابل اخلاقی یا ایدئولوژیک نیست؛ یک چرخه کارکردی هم هست. در این چرخه، هر دو طرف چیزی به دست می‌آورند، اما آنچه به دست می‌آورند یکسان نیست.

برای آمریکا و متحدانش، «تهدید ایران» می‌تواند به افزایش تقاضای امنیتی در منطقه منجر شود: بودجه‌های دفاعی بالاتر، قراردادهای تسلیحاتی بیشتر، توجیه حضور نظامی و امنیتی، و تقویت گفتمان امنیت منطقه‌ای. اینجا مسئله فقط سیاست نیست؛ بازار هم هست. بازار امنیت، بازار تسلیحات، و ساختارهای مالی-سیاسی‌ای که از تداوم تنش تغذیه می‌کنند.

برای ایران، این چرخه سود مادی مشابه تولید نمی‌کند. آنچه بیشتر تولید می‌شود، بقای سیاسی و ایدئولوژیک است: انسجام درونی، مرزبندی هویتی، و امکان بازتولید روایت مقاومت. به‌همین دلیل است که این رابطه نامتقارن است. یک طرف از بحران بیشتر می‌فروشد؛ طرف دیگر در بحران بیشتر دوام می‌آورد.

این تفاوت بسیار مهم است، چون نشان می‌دهد تقابل، اگرچه برای هر دو طرف کارکرد دارد، اما برای ایران هزینه توسعه‌ای سنگین‌تری دارد. در بلندمدت، تکرار بحران می‌تواند انزوای ساختاری، فرسایش اقتصادی و کاهش ظرفیت رقابت ملی را تشدید کند.

نکته روشی مهم: این ادعا لزوماً به معنای «علیت مستقیم و ساده» نیست. مسئله این نیست که هر رخداد منطقه‌ای فقط و فقط محصول یک متغیر است. ادعای این مقاله، وجود یک سازوکار تکرارشونده سیاسی-امنیتی است که در آن موج‌های بحران ایران‌محور، تقاضای امنیتی و بازاری در منطقه را تقویت می‌کنند و هم‌زمان در داخل ایران به بازتولید منطق بقا کمک می‌رسانند.

نظم جهانی در حال تغییر: آیا خروج از چرخه ممکن است؟

جهان امروز دیگر جهان دهه ۱۹۹۰ نیست. قدرت آمریکا همچنان بالاست، اما نظم جهانی به‌سمت رقابت چندقطبی حرکت کرده است. چین، روسیه، بلوک‌های منطقه‌ای، شبکه‌های مالی غیرغربی و الگوهای جدید همکاری اقتصادی، فضای مانور جدیدی ایجاد کرده‌اند. سؤال مهم این است: آیا این تغییرات برای ایران فرصت خروج از پارادوکس است یا فقط صحنه بازی را عوض می‌کند؟

پاسخ این مقاله این است: اگر منطق درونی سیاست تغییر نکند، تغییر نظم جهانی به‌تنهایی کافی نیست. یعنی ممکن است دشمن اصلی از غرب به شکل دیگری بازتعریف شود، یا وابستگی‌ها از یک محور به محور دیگر منتقل شوند، اما ساختار «بقا با دشمن» همچنان باقی بماند.

در سطح سیاسی، ایران می‌تواند همچنان خود را در گفتمان مقاومت تعریف کند؛ اما در سطح اقتصادی، به‌تدریج در مدار هژمونی نرم قدرت‌های غیرغربی قرار گیرد. اینجاست که پارادوکس تازه‌ای شکل می‌گیرد: مقاومت سیاسی در کنار وابستگی اقتصادی. در چنین وضعی، ضد‌امپریالیسم دیگر الزاماً به استقلال ساختاری منجر نمی‌شود؛ فقط نوع وابستگی را تغییر می‌دهد.

اگر سیاست خارجی ایران از منطق «دشمن ثابت» عبور نکند و به منطق «رقابت، موازنه و همکاری مشروط» نرسد، هر ائتلاف تازه می‌تواند فقط نسخه جدیدی از همان الگوی قدیمی باشد: دوستی تاکتیکی در برابر دشمنی دائمی، بدون گذار واقعی به توسعه‌محوری.

سه سناریو برای آینده ایران

بر اساس منطق بحث، می‌توان سه مسیر کلی برای آینده ایران و منطقه ترسیم کرد. این‌ها پیش‌گویی نیستند؛ صورت‌بندی‌های تحلیلی‌اند.

سناریوی اول: تداوم کنترل‌شده

در این سناریو، نظام سیاسی منطق دشمن را حفظ می‌کند، اما با اصلاحات محدود اقتصادی و تکنولوژیک، می‌کوشد هزینه‌های اجتماعی را مدیریت کند. تنش ادامه دارد، اما بیشتر در قالب رقابت کنترل‌شده، جنگ نرم، فشار دیپلماتیک و بازی‌های منطقه‌ای. نتیجه محتمل، بقای شکننده و رکود مزمن در کنار وابستگی بیشتر به شرق است.

سناریوی دوم: بازتولید بحران

در این مسیر، فشارهای داخلی و منطقه‌ای دوباره منطق تقابل را تشدید می‌کنند. یک بحران جدید می‌تواند به احیای بسیج ایدئولوژیک کوتاه‌مدت کمک کند، اما در جهانی که حتی شرکای شرقی نیز نسبت به بحران‌های پرهزینه محتاط‌تر شده‌اند، این مسیر احتمالاً انزوای عمیق‌تر و فرسایش اجتماعی شدیدتری تولید خواهد کرد.

سناریوی سوم: رفرم درون‌زا

این تنها سناریویی است که امکان خروج واقعی از پارادوکس را فراهم می‌کند. نه لزوماً از مسیر تغییر رژیم، بلکه از مسیر تغییر منطق بقا: از «بقا با دشمن» به «بقا با توسعه». نقطه شروع این مسیر زمانی است که هزینه تداوم بحران برای خودِ نهادهای قدرت نیز از منافع کوتاه‌مدت آن بیشتر شود، گفتمان دشمن کارایی بسیج‌گر خود را از دست بدهد، و بخشی از نخبگان به این جمع‌بندی برسند که اصلاح، کم‌هزینه‌تر از فروپاشی است.

در این سناریو، دشمن به رقیب تبدیل می‌شود، مشروعیت از ایدئولوژی به کارآمدی حرکت می‌کند، و امنیت از ابزار حفظ ساختار به زیرساخت شکوفایی جامعه تبدیل می‌شود. این مسیر ساده نیست و با مقاومت نهادی روبه‌رو خواهد شد، اما تنها مسیر قابل دفاع برای عبور از چرخه فرساینده فعلی است.

 مسئله فقط سیاست خارجی نیست، منطق قدرت است

بحث این مقاله، دفاع از آمریکا نیست و حمله تبلیغاتی به ایران هم نیست. مسئله، تحلیل یک منطق است. منطق سیاسی‌ای که در آن دشمن، از یک واقعیت خارجی به یک نیاز داخلی تبدیل می‌شود. وقتی این اتفاق می‌افتد، تقابل دیگر فقط یک انتخاب سیاست خارجی نیست؛ به بخشی از سازوکار بقا بدل می‌شود.

پارادوکس ضد‌امپریالیسم ایرانی در همین‌جاست: پروژه‌ای که قرار بود استقلال بسازد، در مسیر تاریخی خود به نوعی وابستگی تازه رسید؛ وابستگی به دشمن برای حفظ معنا، بسیج و مشروعیت. در سطح منطقه‌ای هم این چرخه، ناخواسته به تقویت بازار امنیت و بازتولید حضور هژمونیک بیرونی کمک کرده است.

اگر ایران بخواهد از این وضعیت عبور کند، مسئله اصلی صرفاً تغییر تاکتیک دیپلماتیک یا جابه‌جایی شریک خارجی نیست. مسئله، بازتعریف خودِ «قدرت» است: گذار از قدرتی که از بحران تغذیه می‌کند، به قدرتی که از توسعه، کارآمدی و رضایت شهروندان مشروعیت می‌گیرد.

تا زمانی که «من هستم چون دشمن هست» منطق پنهان سیاست باقی بماند، هر تغییری در صحنه جهانی فقط بازآرایی بازیگران است، نه خروج از بازی. خروج واقعی، از جایی آغاز می‌شود که دشمن، دیگر منبع معنا نباشد و توسعه، به هسته مشروعیت تبدیل شود.

 

نوشته های اخیر

دسته بندی ها