این مقاله را بصورت پادکست بشنوید
چرا جامعه زخمخورده باز هم از قدرت انتظار نجات دارد؟
در ایران، قدرت بارها خود را پدر، ناجی، صاحب حقیقت و حافظ امنیت معرفی کرده است؛ اما هر بار که جامعه از او پاسخ خواسته، با تحقیر، انکار یا سرکوب روبهرو شده است. این مقاله رابطهای بیمار را بررسی میکند: حاکمیتی که به تحسین، اطاعت و رانت نیاز دارد، و جامعهای که میان ترس، امید، خشم، فرسودگی و وابستگی گرفتار مانده است. مسئله فقط سیاست نیست؛ روانشناسی قدرت، اقتصاد رانت و تاریخ اطاعت در هم تنیدهاند. پرسش اصلی این است: جامعه چگونه میتواند از نقش آینه قدرت بیرون بیاید و به بلوغ سیاسی برسد؟ این بازنویسی بر پایه متن اصلی مقاله شما انجام شده است.
گاهی رابطه یک جامعه باقدرت، فقط رابطه حکومت و مردم نیست. شبیه رابطهای بیمار است؛ رابطهای که در آن یک طرف خود را پدر، ناجی، صاحب حقیقت و مالک سرنوشت مردم میداند، و طرف دیگر، پس از سالها سرکوب، فریب، ترس، امید و شکست، هنوز گاهی از همانقدرت انتظار نجات دارد.
در چنین رابطهای، قدرت فقط فرمان نمیدهد؛ تصویر میسازد. از خود چهرهای مقدس، مقتدر، تاریخی و خطاناپذیر ارائه میکند. میخواهد دیده شود، ستایش شود، باور شود و هر نقدی را نه اعتراض شهروندی، بلکه خیانت، ناسپاسی یا توطئه دشمن بداند.
در سوی دیگر، جامعهای قرار دارد که یکدست نیست. بخشی از آن بیدار شده و دیگر فریب وعدههای تکراری را نمیخورد. بخشی دیگر خسته، فرسوده و بیاعتماد شده است. گروهی هنوز در جستوجوی منجی تازهاند. گروهی نیز از نظر معیشت، موقعیت یا هویت، به خود ساختار قدرت وابسته ماندهاند.
این مقاله درباره همین رابطه است: رابطه میان حاکم خودشیفته و ملت آینهدار؛ میان قدرتی که به تحسین و رانت نیاز دارد، و جامعهای که میان ترس، امید، خشم، وابستگی و بیداری سرگردان است.
البته وقتی از «خودشیفتگی»، «مهرطلبی»، «گسلایتینگ» یا «بمباران عشقی» سخن میگوییم، منظور تشخیص پزشکی درباره یک حاکمیت یا یک ملت نیست. این مفاهیم در اینجا ابزار تحلیلیاند؛ یعنی کمک میکنند الگویی را بفهمیم که بارها در سیاست ایران تکرار شده است: قدرت وعده میدهد، جامعه بخشی از امید خود را به آن بازمیگرداند، قدرت پس از عبور از بحران دوباره مردم را تحقیر میکند، و جامعه زخمیتر از قبل به نقطه آغاز بازمیگردد.
این تحلیل، سرزنش جامعه نیست. اتفاقاً برعکس، تلاشی است برای فهم اینکه چگونه سرکوب، ناامنی اقتصادی، شکستهای تاریخی، تخریب نهادهای میانجی و وابستگی معیشتی، بخشی از جامعه را به اطاعت، سکوت یا امیدهای تکراری سوق دادهاند.
آینهای که در دی ۱۴۰۴ شکست
دیماه ۱۴۰۴ فقط یک بحران اقتصادی نبود. بازار تهران بسته شد، ریال سقوط کرد، تورم زندگی روزمره را فرسودهتر کرد و اعتراضها از پایتخت به استانهای مختلف کشیده شد. آنچه در ظاهر اعتراض اقتصادی بود، در عمق خود نشانه شکست دوباره رابطه اعتماد میان جامعه و قدرت بود.
در آغاز، لحن رسمی نرم شد. رئیسجمهور از شنیدن صدای مردم و ضرورت گفتوگو سخن گفت. رسانههای رسمی، برخلاف معمول، بخشی از بحران اقتصادی را پوشش دادند. برای لحظهای کوتاه، این تصور شکل گرفت که شاید حاکمیت میخواهد بحران را بفهمد، نه اینکه فقط آن را سرکوب کند.
اما این لحظه کوتاه دوام نیاورد. خیلی زود زبان رسمی تغییر کرد. معترضان «اغتشاشگر» خوانده شدند، ارتباطات محدود شد، اینترنت زیر فشار رفت و سرکوب وارد مرحله تازهای شد. همان چرخه قدیمی دوباره تکرار شد: اول وعده شنیدن، بعد بازسازی امید، سپس تحقیر، و در نهایت سرکوب.
اهمیت دی ۱۴۰۴ در این بود که این چرخه را فشرده و عریان نشان داد. گویی جامعه ناگهان خود را در آینه دید: قدرت همانقدرت بود، وعدهها همان وعدهها، و پایان ماجرا نیز همان پایان آشنا.
اما یک چیز تغییر کرده بود: بخشی از جامعه دیگر مثل گذشته به چرخه بازنمیگشت.
درگذشته، هر بحران میتوانست با وعدهای تازه، انتخاباتی تازه، اصلاحطلبی تازه یا منجی تازه، بخشی از امید جامعه را دوباره به درون ساختار بازگرداند. اما پس از تجربههای متوالی، از جنبش سبز تا آبان ۹۸، از خیزش ژینا تا دی ۱۴۰۴، بخشی از جامعه از مرحله اعتراض عبور کرده و به مرحله تشخیص رسیده است؛ تشخیص اینکه مسئله فقط یک دولت، یک سیاست، یک رئیسجمهور یا یک سوءمدیریت نیست. مسئله، رابطهای تکرارشونده میان قدرت و جامعه است.
حاکم خودشیفته یعنی چه؟
در روانشناسی، خودشیفتگی به وضعیتی گفته میشود که فرد خود را بزرگتر از آنچه هست میبیند، به تحسین دائمی نیاز دارد، تحمل نقد ندارد و نمیتواند درد و خواسته دیگران را جدی بگیرد. وقتی این مفهوم را از سطح فردی به سطح سیاسی منتقل کنیم، با ساختاری روبهرو میشویم که خود را نه خدمتگزار مردم، بلکه صاحب مردم میداند.
چنین قدرتی چند ویژگی روشن دارد.
نخست، خود را خطاناپذیر میپندارد. شکست اقتصادی، فساد، سرکوب، مهاجرت، فقر، نارضایتی عمومی یا بیاعتمادی اجتماعی هرگز نتیجه تصمیمهای اشتباه خود او نیست. همیشه دشمنی بیرونی، نفوذی داخلی، رسانه بیگانه، مردم ناسپاس یا شرایط استثنایی مقصرند.
دوم، به تحسین نیاز دارد. راهپیماییهای رسمی، مراسم حکومتی، شعارهای تکراری، تصویرسازی رسانهای و نمایشهای وفاداری، برای چنین قدرتی فقط ابزار تبلیغات نیستند؛ سوخت روانیاند. قدرت باید مدام خود را در آینهای ببیند که تصویر مطلوبش را بازتاب میدهد.
سوم، نقد را دشمنی میفهمد. شهروند منتقد، در نگاه چنین ساختاری، صاحب حق نیست؛ مزاحم تصویر باشکوه قدرت است. او آینهای است که تصویر واقعی را نشان میدهد، و به همین دلیل باید شکسته شود.
چهارم، همدلی ندارد. وقتی جامعه از فقر، تورم، ناامنی، سرکوب یا تحقیر حرف میزند، قدرت بهجای شنیدن درد مردم، نگران تضعیف اقتدار خود میشود. مسئله برای او رنج مردم نیست؛ خدشهدار شدن تصویر خویش است.
در ایران معاصر، این الگو بارها تکرار شده است. از قدرتی که خود را «سایه خدا» میدانست تا قدرتی که خود را حافظ دین، امنیت، مقاومت و حقیقت معرفی میکند، مسئله یکی است: قدرت بهجای پاسخگویی، از مردم اطاعت، تحسین و سکوت میخواهد.
در چنین ساختاری، مردم نه شهروند، بلکه تماشاگر، پیرو، رعیت یا سرباز روایت رسمیاند. وظیفه آنان پرسیدن نیست؛ تأییدکردن است. وظیفه آنان نقدکردن نیست؛ بازتاب دادن تصویر مطلوب قدرت است.
قدرت فقط تحسین نمیخواهد؛ رانت هم میخواهد
اما خودشیفتگی سیاسی فقط با شعار و تصویر زنده نمیماند. به پول، امتیاز و شبکه وفاداری هم نیاز دارد. اینجاست که روانشناسی قدرت به اقتصاد سیاسی وصل میشود.
حاکم خودشیفته فقط نمیخواهد مردم او را دوست داشته باشند؛ میخواهد منابع را نیز کنترل کند. اقتصاد رانتی دقیقاً همین کار را ممکن میکند. در چنین اقتصادی، ثروت نه از مسیر تولید، رقابت، قانون و شایستگی، بلکه از مسیر نزدیکی به مرکز قدرت توزیع میشود.
رانت، پاداش وفاداری است. هر کس نزدیکتر باشد، دسترسی بیشتری به ارز، مجوز، پروژه، واردات، زمین، اعتبار، قرارداد و امنیت دارد. هر کس دورتر باشد، باید با تورم، مالیات پنهان، بیثباتی و حذف تدریجی دستوپنجه نرم کند.
در این ساختار، تحسین سوخت روانی قدرت است و رانت سوخت مادی آن.
به همین دلیل، هر بحران اقتصادی لزوماً قدرت را تضعیف نمیکند. گاهی بحران، شبکههای رانتی را قویتر میکند. تحریم، کمبود ارز، محدودیت واردات و اقتصاد غیرشفاف، برای مردم عادی فاجعهاند؛ اما برای گروههای نزدیک به قدرت، فرصت تازهای برای انحصار و سودند.
اطاعت فقط با باتوم ساخته نمیشود. گاهی با فیش حقوقی، مجوز کسبوکار، سهمیه ارز، وام، یارانه، استخدام دولتی، قرارداد پیمانکاری و ترس از حذف معیشتی ساخته میشود. قدرت وقتی منابع بقا را در دست دارد، میتواند مخالفت را پرهزینه و سکوت را عقلانی جلوه دهد.
اینجا رابطه حاکم و جامعه شبیه رابطهای آزارگرانه میشود: قدرت هم از مردم اطاعت میخواهد، هم منابع آنان را میگیرد، هم اگر اعتراض کنند، آنان را ناسپاس و آشوبگر مینامد.
ملت آینهدار یعنی چه؟
در برابر چنین قدرتی، جامعه همیشه مقاومت نمیکند. گاهی تطبیق پیدا میکند. گاهی سکوت میکند. گاهی توجیه میکند. گاهی از همانقدرتی که او را زخمی کرده، انتظار نجات دارد.
من این وضعیت را «ملت آینهدار» مینامم؛ نه به این معنا که همه مردم چنیناند، بلکه به این معنا که در فرهنگ سیاسی ما، بخشهایی از جامعه بارها نقش آینه وفادار قدرت را بازی کردهاند.
ملت آینهدار یعنی جامعهای که در بخشی از تاریخ سیاسی خود، بهجای آنکه قدرت را وادار به پاسخگویی کند، تصویر مطلوب قدرت از خودش را بازتاب داده است؛ گاهی از ترس، گاهی از وابستگی، گاهی از امید، و گاهی از عادت تاریخی به جستوجوی پدر سیاسی.
ملت آینهدار، ملتی است که گاهی بهجای مطالبه حق، دنبال جلب رضایت قدرت میرود. از ترس بیثباتی، سرکوب، جنگ، فقر یا فروپاشی، به وضع موجود پناه میبرد. حتی وقتی از قدرت آسیب میبیند، باز هم میپرسد: شاید این بار تغییر کند؟ شاید این بار صدای ما را شنیده باشد؟ شاید اگر کمی صبر کنیم، اصلاح شود؟
این همان چیزی است که در سطح فردی میتوان آن را نوعی مهرطلبی دانست: تلاش برای جلب رضایت دیگری، حتی وقتی آن دیگری آزارگر است. در سطح سیاسی، این مهرطلبی به اطاعت، صبر فرساینده، امیدهای تکراری و ترس از گسست تبدیل میشود.
اما باید مراقب بود. این تحلیل نباید به تحقیر مردم تبدیل شود. مردم ایران «ذاتاً» مطیع یا مهرطلب نیستند. جامعه ایران بارها مقاومت کرده، هزینه داده و علیه قدرت ایستاده است. مسئله، ذات فرهنگی نیست؛ مسئله سازوکارهای تاریخی، اقتصادی و روانیای است که اطاعت را بازتولید میکنند.
در واقع، بخشهایی از جامعه به این دلیل آینه قدرت شدهاند که قدرت، امکانهای دیگر را از آنان گرفته است: نهاد مستقل را تخریب کرده، امنیت اقتصادی را گروگان گرفته، هزینه اعتراض را بالا برده، حافظه شکستها را سنگین کرده، و منجیطلبی را بهعنوان جایگزین سازماندهی جا انداخته است.
جامعه ایران یکدست نیست
برای فهم ایران امروز، نباید از «مردم» بهعنوان یک کل ساده حرف زد. جامعه ایران چندلایه است.
لایه اول، بیدارشدگاناند؛ نسلی که بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» دیگر به زبان رسمی قدرت اعتماد ندارد. این گروه، بهخصوص در میان جوانان، زنان، دانشجویان و طبقه متوسط شهری، رابطه پدرسالارانه باقدرت را شکسته است. برای این گروه، مسئله فقط گرانی یا فساد نیست؛ مسئله کرامت، بدن، آزادی و حق تعیین سرنوشت است.
این لایه، قدرت را دیگر پدر نمیبیند؛ او را موضوع پرسش، نقد و مقاومت میداند. زبان این نسل با زبان نسلهای پیشین فرق دارد. کمتر به وعدههای اصلاح از بالا دل میبندد و بیشتر بر حق زندگی عادی، حق انتخاب، حق بدن، حق شادی و حق آینده تأکید میکند.
لایه دوم، فرسودهشدگاناند؛ کسانی که شاید دیگر به قدرت باور نداشته باشند، اما توان کنش هم ندارند. آنان خستهاند، مهاجرت ذهنی کردهاند، سکوت میکنند، کناره میگیرند و گاهی فقط تلاش میکنند زندگی خود را از زیر آوار بحران بیرون بکشند.
این لایه را نباید با وفاداران به قدرت اشتباه گرفت. بسیاری از آنان مخالفاند، اما ناتوان، بیاعتماد یا بیافق شدهاند. فرسودگی آنان محصول شکستهای تکراری است؛ محصول این تجربه تلخ که هر بار امید بستهاند، زخمی تازه خوردهاند.
لایه سوم، منجی طلبان نوستالژیکاند. این گروه از وضع موجود خشمگین است، اما بهجای ساختن نهادهای تازه، گاهی در جستوجوی پدر تازهای میگردد؛ پدری مقتدر، بیرون از وضعیت فعلی که بیاید و همه چیز را درست کند. خطر این لایه آن است که رابطه بیمار باقدرت را نمیشکند؛ فقط موضوع وابستگی را عوض میکند.
منجیطلبی، چه مذهبی باشد، چه سلطنتی، چه تکنوکراتیک، چه کاریزماتیک، یک هسته مشترک دارد: فرار از دشواری ساختن نهاد. جامعهای که از ساختن نهاد، گفتوگو، ائتلاف و مسئولیت جمعی میگریزد، ممکن است بار دیگر خود را به دست چهرهای بسپارد که قرار است بهجای او تصمیم بگیرد.
لایه چهارم، پایگاه وابسته است؛ کسانی که هویت، معیشت یا موقعیت اجتماعیشان با ساختار قدرت گرهخورده است. اینان لزوماً همه ایدئولوژیک نیستند. بخشی از آنان به دلیل شغل، امنیت، امتیاز، ترس یا منافع روزمره درون شبکه قدرت باقیماندهاند.
پس ایران امروز نه کاملاً بیدار است، نه کاملاً مطیع؛ نه کاملاً انقلابی است، نه کاملاً خاموش. ایران امروز جامعهای است میان بیداری، فرسودگی، ترس، امید، خشم و وابستگی.
همین چندلایگی است که تحلیل ایران را دشوار میکند. هر تحلیلی که مردم را یکپارچه «قهرمان»، «قربانی»، «مقصر»، «بیتفاوت» یا «انقلابی» بداند، واقعیت را ساده کرده است. جامعه ایران همزمان همه این وضعیتها را در خود دارد.
اطاعت فقط روانی نیست؛ اقتصادی هم هست
اشتباه بزرگی است اگر اطاعت را فقط با روانشناسی توضیح دهیم. انسان گرسنه، بدهکار، بیکار یا وابسته به حقوق دولتی، همیشه نمیتواند مثل یک شهروند آزاد تصمیم بگیرد. استقلال سیاسی بدون حدی از استقلال اقتصادی بسیار دشوار است.
وقتی زندگی میلیونها نفر به یارانه، استخدام دولتی، مجوز حکومتی، ارز ترجیحی، وام، امتیاز یا ترس از قطع معاش گرهخورده باشد، قدرت فقط با پلیس حکومت نمیکند؛ با نیاز هم حکومت میکند.
در چنین وضعی، بخشی از جامعه حتی اگر بداند رابطه بیمار است، نمیتواند بهسادگی از آن خارج شود. درست مثل فردی که در رابطهای آزارگرانه گیر افتاده؛ اما از نظر مالی به آزارگر وابسته است. فهمیدن بیماری رابطه، الزاماً به معنای توان ترک آن نیست.
اینجاست که اقتصاد سیاسی اطاعت شکل میگیرد: قدرت منابع را کنترل میکند، جامعه را وابسته نگه میدارد، و وابستگی را به سکوت تبدیل میکند.
اگر شهروند برای کار، نان، مجوز، درمان، وام، امنیت، آموزش و حتی امکان سفر به شبکه قدرت وابسته باشد، مخالفت فقط یک انتخاب سیاسی نیست؛ ریسک معیشتی است. قدرت دقیقاً از همین نقطه وارد میشود. با تولید ناامنی، اطاعت را عقلانی میکند. با توزیع گزینشی منابع، وفاداری میسازد. با ترساندن جامعه از فروپاشی، وضع موجود را بهعنوان تنها گزینه ممکن جا میزند.
پس حاکم خودشیفته فقط از روان جامعه تغذیه نمیکند؛ از جیب جامعه هم تغذیه میکند و جامعه آینهدار فقط از ترس روانی شکل نمیگیرد؛ از وابستگی اقتصادی هم ساخته میشود.
چرخه و فریب سرکوب
رابطه حاکم خودشیفته و ملت آینهدار معمولاً در یکچرخه تکراری پیش میرود. این چرخه را میتوان در زبان تحلیلی، چهار مرحله دانست: ایدهآلسازی، جذب دوباره، بیارزشسازی، و فرسایش. اما اگر بخواهیم سادهتر بگوییم: نرمش، بازگشت امید، تحقیر و سرکوب، و سپس خستگی و تکرار.
مرحله نخست، وعده و نرمش است. بحران بالا میگیرد، جامعه ناراضی میشود، قدرت احساس خطر میکند و ناگهان لحن خود را تغییر میدهد. از گفتوگو، اصلاح، شنیدن صدای مردم و ضرورت تغییر حرف میزند. این همان لحظهای است که قدرت میخواهد دوباره تصویر خود را ترمیم کند.
در روانشناسی رابطههای آزارگرانه، گاهی فرد آزارگر پس از بحران، مهربان میشود، وعده تغییر میدهد و قربانی را قانع میکند که این بار همه چیز فرق خواهد کرد. در سیاست نیز قدرت میتواند همین کار را بکند: وعده اصلاح، تغییر چهره، گفتوگو، جابهجایی مدیران، یا پذیرش محدود بحران.
مرحله دوم، بازگشت بخشی از امید است. گروهی از مردم، از سر خستگی یا ترس یا نیاز، دوباره به امکان اصلاح امیدوار میشوند. میگویند شاید این بار فرق دارد. شاید این بار واقعاً صدای مردم شنیده شده است.
این مرحله فقط محصول سادهلوحی نیست. گاهی محصول ناچاری است. جامعهای که هزینه تغییر را بسیار بالا میبیند، طبیعی است که به کوچکترین نشانه نرمش دل ببندد. امید در چنین وضعی، همیشه فضیلت نیست؛ گاهی راهی برای تحمل رنج است.
مرحله سوم، تحقیر و سرکوب است. وقتی بحران کنترل شد یا قدرت احساس کرد دوباره دست بالا را دارد، زبانش عوض میشود. معترضان آشوبگر میشوند، مطالبات مردم توطئه خارجی خوانده میشود، وعدهها فراموش میشوند و سرکوب آغاز میشود.
در این مرحله، قدرت فقط سرکوب نمیکند؛ حافظه مردم را هم دستکاری میکند. به جامعه میگوید آنچه دیدهاید واقعیت نداشته، اعتراض شما خودجوش نبوده، درد شما واقعی نیست، دشمن شما را فریب داده و اگر سرکوب شدید، تقصیر خودتان بوده است. در روانشناسی به این سازوکار، گسلایتینگ میگویند: دستکاری واقعیت تا قربانی به فهم خود از جهان شک کند.
مرحله چهارم، فرسایش است. جامعه زخمیتر، بیاعتمادتر و خستهتر میشود. بخشی از مردم به سکوت پناه میبرند، بخشی مهاجرت میکنند، بخشی رادیکالتر میشوند و بخشی باز هم منتظر فرصت بعدی میمانند.
این چرخه در دورههای مختلف تکرار شده است: در اصلاحات، در جنبش سبز، در دولت روحانی، در اعتراضات ۹۶ و ۹۸، در جنبش ۱۴۰۱ و در دی ۱۴۰۴. تفاوت دوره اخیر این بود که زمان چرخه کوتاهتر و چهره آن عریانتر شده بود.
اما مهمتر از آن، این بود که بخشی از جامعه دیگر حاضر نیست نقش آینه وفادار را بازی کند.
چرا بیداری برای قدرت خطرناکتر از اعتراض است؟
اعتراض را میتوان سرکوب کرد. خیابان را میتوان بست. اینترنت را میتوان قطع کرد. فعالان را میتوان بازداشت کرد. اما آگاهی را بهسادگی نمیتوان به عقب برگرداند.
قدرت از اعتراض میترسد، اما از بیداری بیشتر میترسد. چون اعتراض ممکن است مقطعی باشد، اما بیداری رابطه فرد باقدرت را تغییر میدهد. انسان بیدار دیگر قدرت را پدر نمیبیند. از او اجازه زندگی نمیخواهد. فریب نمایشهای مهربانی موقت را نمیخورد. میان اصلاح واقعی و تاکتیک بقا فرق میگذارد.
اعتراض ممکن است یک رخداد باشد؛ بیداری اما تغییر در تفسیر واقعیت است. وقتی جامعه دیگر روایت رسمی را باور نکند، قدرت فقط خیابان را از دست نمیدهد؛ زبان خود را از دست میدهد.
این نقطه برای قدرت خودشیفته خطرناک است. چون چنین قدرتی فقط با نیروی نظامی زنده نیست؛ با روایت هم زنده است. باید مردمباور کنند که او حافظ امنیت است، دشمنان همهجا هستند، اعتراض بیثباتی میآورد، اطاعت عقلانی است، و بدون او کشور فرومیپاشد.
بیداری این زنجیره را پاره میکند. جامعه بیدار میپرسد: اگر تو حافظ امنیتی، چرا زندگی اینقدر ناامن است؟ اگر دشمن مقصر همه چیز است، چرا رانتخواران داخلی ثروتمندتر شدهاند؟ اگر مردم مهماند، چرا صدای آنان فقط هنگام بحران شنیده میشود؟ اگر اصلاح ممکن است، چرا هر بار پس از عبور از بحران، سرکوب بازمیگردد؟
برای قدرت خودشیفته، این خطرناکترین لحظه است: لحظهای که آینه دیگر تصویر دلخواه او را نشان نمیدهد.
در این لحظه، خشم قدرت فقط سیاسی نیست؛ روانی هم هست. قدرت احساس میکند تحقیر شده، افشا شده و تصویر باشکوهش شکسته است. به همین دلیل، واکنش آن گاهی از منطق کنترل سیاسی فراتر میرود و حالت انتقامی پیدا میکند.
سرکوب شدید اعتراضها را میتوان از این زاویه هم فهمید: نهفقط مهار خیابان، بلکه مجازات جامعهای که دیگر نقش آینه مطیع را نمیپذیرد.
اما بیداری کافی نیست
اینجا باید سختگیر بود. بیداری بهتنهایی نجاتبخش نیست. جامعهای که بیدار شده اما سازمان ندارد، ممکن است به یأس، پراکندگی یا منجیطلبی تازه برسد.
آگاهی بدون سازماندهی، مثل بیماری است که از کما بیرونآمده اما هنوز عضلاتش توان حرکت ندارد. او زنده شده، میفهمد، درد را حس میکند، اما هنوز نمیتواند راه برود.
ایران امروز تا حد زیادی در همین وضعیت است. بخش مهمی از جامعه دیگر فریب نمیخورد، اما هنوز نمیداند چگونه باید نیروی پراکنده خود را به قدرت اجتماعی منسجم تبدیل کند.
این وضعیت سه خطر دارد.
خطر نخست، یأس آگاهانه است. آدمی که میفهمد فریبخورده، اما راهی برای تغییر نمیبیند، ممکن است از ناآگاهان هم رنج بیشتری بکشد. چنین انسانی دیگر به وعدهها باور ندارد، اما به امکان تغییر هم اعتماد ندارد. این وضعیت، اگر ادامه پیدا کند، به کنارهگیری، مهاجرت ذهنی، بیحسی سیاسی یا خشم بیهدف تبدیل میشود.
خطر دوم، منجیطلبی تازه است. وقتی سازمان، برنامه و ائتلاف وجود ندارد، جامعه ممکن است دوباره دنبال یک چهره نجاتبخش بگردد؛ کسی که بهجای مردم تصمیم بگیرد، بهجای مردم بجنگد و بهجای مردم آینده را بسازد. این دقیقاً بازتولید همان رابطه بیمار است.
خطر سوم، ترس از فروپاشی است. قدرت به جامعه میگوید: اگر من نباشم، سوریه میشوید، لیبی میشوید، جنگ داخلی میشود. بخشی از جامعه نیز از ترس این آینده تاریک، به وضع موجود پناه میبرد؛ نه از سر رضایت، بلکه از سر وحشت.
پس مسئله فقط بیدارشدن نیست. مسئله این است که بیداری چگونه به بلوغ سیاسی تبدیل شود.
بلوغ سیاسی یعنی جامعه دیگر فقط «نه» نگوید؛ بداند پس از نه گفتن، چه قواعدی میخواهد. یعنی فقط از حاکم مستقر عبور نکند؛ از منطق پدرسالار قدرت نیز عبور کند. یعنی قدرت آینده را هم از همین امروز محدود، پاسخگو، نقدپذیر و قابلعزل بخواهد.
راه خروج از چرخه
شکستن این چرخه نه با یک شعار ممکن است، نه با یک انتخابات، نه با یک چهره منجی، و نه با یک انفجار خیابانی. خروج از این رابطه بیمار، هم روانی است، هم اقتصادی، هم سیاسی و هم نهادی.
نخستین گام، حفظ حافظه جمعی است. قدرت همیشه تلاش میکند گذشته را پاک کند، قربانیان را بینام کند، شکستها را تحریف کند و مردم را به فراموشی عادت دهد. جامعهای که حافظه ندارد، بارها از همان نقطه فریب میخورد. روایتها، نامها، تصاویر، شهادتها و تجربهها باید حفظ شوند. فراموشی، ابزار سلطه است.
جامعه باید به یاد بیاورد چه وعدههایی داده شد، چه کسانی سرکوب شدند، چه روایتهایی جعل شد، چه نامهایی حذف شد و چه چرخههایی تکرار شدند. حافظه جمعی، ضدسم گسلایتینگ سیاسی است.
گام دوم، استقلال روانی از قدرت است. جامعه بالغ، دنبال پدر تازه نمیگردد. رهبر سیاسی اگر وجود داشته باشد، باید پاسخگو، محدود، نقدپذیر و جایگزینپذیر باشد. هر رهبری که خود را فراتر از نقد بداند، حتی اگر علیه وضع موجود باشد، بذر استبداد تازهای را با خود حمل میکند.
استقلال روانی یعنی جامعه دیگر نپرسد «چه کسی ما را نجات میدهد؟» بلکه بپرسد «چه قواعدی اجازه نمیدهد هیچکس دوباره مالک سرنوشت ما شود؟»
گام سوم، کاهش وابستگی اقتصادی به قدرت است. تا وقتی بقا کاملاً به دولت و شبکههای رانتی وابسته باشد، استقلال سیاسی دشوار میماند. هر شکل از همیاری محلی، تعاون مستقل، شبکه صنفی، حمایت اجتماعی و اقتصاد کوچک غیر رانتی، میتواند بخشی از قدرت اطاعتساز دولت را کاهش دهد.
این به معنای خیالپردازی درباره استقلال کامل از دولت نیست. در جهان مدرن هیچ جامعهای کاملاً بیرون از دولت زندگی نمیکند. مسئله این است که دولت نباید یگانه منبع معاش، امنیت، مجوز، فرصت و بقا باشد. هرچه جامعه از نظر اقتصادی متکثرتر و مستقلتر باشد، صدای سیاسیاش هم آزادتر میشود.
گام چهارم، ساختن نهادهای کوچک اعتماد است. قدرتهای اقتدارگرا جامعه را اتمیزه میکنند؛ یعنی افراد را از هم جدا، بیاعتماد، بدبین و تنها میسازند. جامعهای که اعضایش مدام یکدیگر را تحقیر میکنند، آماده تحقیرشدن از سوی قدرت هم هست.
اعتماد اجتماعی از شعارهای بزرگ آغاز نمیشود. از صنف، محله، انجمن، گروههای حرفهای، جمعهای کوچک گفتوگو، پروژههای مشترک و تمرین اختلاف بدون حذف آغاز میشود. هر بار که دو گروه متفاوت بتوانند بدون تحقیر و حذف با هم کار کنند، یک آجر از بنای سلطه برداشته میشود.
گام پنجم، ساختن ائتلاف حداقلی است. جامعه ایران متکثر است و قرار نیست همه گروهها درباره همه چیز توافق کنند. اتفاقاً خطرناک است اگر کسی وعده وحدت کامل بدهد. وحدت کامل معمولاً نام دیگر حذف تفاوتهاست.
اما میتوان بر سر چند اصل حداقلی توافق کرد: کرامت انسانی، حق انتخاب، حقوق برابر شهروندان، جدایی نهاد دین از دولت، نفی خشونت کور، حفظ تمامیت ایران، و پاسخگو بودن هر قدرتی که جایگزین قدرت فعلی میشود.
بدون چنین حداقلی، بیداری پراکنده میماند. با چنین حداقلی، بیداری میتواند به نیروی سیاسی تبدیل شود.
آزادی از جایی آغاز میشود که جامعه دیگر دنبال پدر نگردد
رابطه بیمار میان حاکم خودشیفته و ملت آینهدار، تقدیر ابدی ایران نیست. این رابطه ساخته شده، تکرار شده و میتواند شکسته شود.
قدرتی که خود را پدر میداند، همیشه از بلوغ جامعه میترسد. چون جامعه بالغ دیگر اطاعت را با امنیت اشتباه نمیگیرد. تحقیر را به نام مصلحت نمیپذیرد. وعدههای تکراری را نشانه تغییر واقعی نمیداند و از همه مهمتر، بهجای جستوجوی منجی، به ساختن نهاد، اعتماد و توان جمعی فکر میکند.
ایران امروز در میانه همین گذار دشوار ایستاده است. نه هنوز از چرخه بیرونآمده، نه مثل گذشته درون آن آرامگرفته است. بخشی از جامعه بیدار شده، اما هنوز سازماننیافته است. بخشی دیگر خسته است، اما دیگر باور ندارد. بخشی هنوز میترسد، اما ترسش با خشم و آگاهی آمیخته شده است.
این وضعیت خطرناک است، اما بیامید نیست.
رهایی، پیش از آنکه در خیابان یا صندوق رأی یا تغییر دولت رخ دهد، در یکلحظه درونی آغاز میشود: لحظهای که جامعه دیگر از قدرت نمیپرسد «آیا اجازه میدهی زندگی کنم؟» بلکه از خود میپرسد «چگونه میتوانم قدرت را پاسخگو کنم؟» این جابهجایی کوچک، آغاز بلوغ سیاسی است.
آزادی فقط تغییر حکومت نیست؛ تغییر رابطه ما باقدرت است. آزادی از لحظهای آغاز میشود که جامعه، قدرت را نه پدر، نه منجی، نه صاحب حقیقت، بلکه نهادی موقت، محدود، پاسخگو و قابلعزل بداند.
حاکم خودشیفته، آینه وفادار میخواهد. اما جامعه بالغ، دیگر آینه قدرت نیست. چشمِ بازِ تاریخ است.
و درست از همینجا، امکان رهایی آغاز میشود.









