مماشات و زمان؛ چرا صلح‌طلبی با رژیم‌های ایدئولوژیک، به انباشت بحران می‌انجامد؟

می توانید این مقاله را بصورت پادکست پوش کنید

چکیده مدیریتی                               

در مواجهه با رژیم‌های ایدئولوژیکِ بحران‌محور - نظام‌هایی که بقایشان نه معلول بحران، بلکه وابسته به بازتولید مستمر آن است - راهبرد مماشات، به‌رغم ظاهر صلح‌جویانه‌اش، سازوکار انباشت بحران در زمان را فعال می‌سازد. این مقاله نشان می‌دهد که مماشات را نمی‌توان با سه مفهوم مجاور - دیپلماسی، تعامل، و محدودسازی - یکی گرفت؛ هر یک از این چهار مفهوم، مختصات تحلیلی متفاوتی در دستگاه روابط بین‌الملل دارند. سه مطالعه موردی این مقاله - توافق مونیخ ۱۹۳۸، پرونده هسته‌ای کره شمالی از ۱۹۹۴ تا امروز، و چهار دهه مواجهه جهانی با جمهوری اسلامی - نشان می‌دهد که هرگاه نظام‌های بحران‌محور با راهبرد مماشات مواجه شدند، نه تنها خود را تعدیل نکردند، بلکه از زمانِ خریده شده برای تکمیل پروژه‌های ساختاری خود بهره بردند. در مقابل، تجربه جنگ سرد نشان می‌دهد راهبرد محدودسازی که همان فشار ساختاری مستمر بدون رویارویی تمام‌عیار است می‌تواند همان زمان را به ابزار فرسایش طرف متخاصم تبدیل کند. بازخوانی این الگو در قالب قضاوت پیامدی تاریخ معنا می‌یابد؛ قضاوتی که به تعبیر این مقاله، تنها داور عینی سیاست است.

بخش یکم: درآمد - هنر مواجهه با شرّ سیاسی

پرسشی هست که سال‌هاست ذهنم را رها نمی‌کند: چرا ما آدم‌ها، در برابر بدترین رژیم‌های تاریخ، بارها همان پاسخ را تکرار می‌کنیم و بارها همان نتیجه را می‌گیریم؟ چرا تاریخ، با همه درس‌هایش، در این نقطه خاص ناشنوا باقی می‌ماند؟ این مقاله، تلاشی برای پاسخ به همین پرسش است  یا دست‌کم، برای روشن‌تر ساختن آن.

سیاست خارجی در عمیق‌ترین لایه خود، هنر مواجهه با شر است. اما منظورم شرّ انتزاعیِ اخلاقی نیست؛ همان شری که فیلسوفان اخلاق در کتاب‌هایشان تحلیل می‌کنند. منظورم شرّ عینیِ تاریخی است. شرّ ساختاری که در قالب نظام‌های ایدئولوژیکِ تمامیت‌خواه، به بازیگری مستمر در صحنه جهانی تبدیل می‌شود. این نظام‌ها مشروعیت خود را نه از رضایت شهروندان که از تملکِ مدعایِ حقیقت مطلق می‌گیرند. و بر پایه همین مدعا، تخاصم و بحران برایشان نه حادثه، بلکه شیوه زیست است.

پس پرسش آغازین را این‌گونه بازنویسی می‌کنم: آیا رهبران سیاسی حق دارند برای آرامش امروز، خطر فردا را دست‌کم بگیرند؟ این پرسش، در ظاهر، اخلاقی می‌نماید. اما در عمق، پرسشی ساختاری است پرسشی که پاسخش ما را به یکی از وسوسه‌انگیزترین، و به همان اندازه خطرناک‌ترین، راهبردهای تاریخ سیاست خارجی می‌کشاند: مماشات.

ماهیت این مقاله: توصیفی، نه تجویزی

باید از همین ابتدا روشن باشم. این مقاله، تحلیل تاریخی است، نه دستورالعمل سیاستی. می‌خواهم الگویی را توصیف کنم که در سه مقطع تاریخی سه لحظه که به‌نظرم هر کدام آینه دیگری است تکرار شده. از من نپرسید فردا چه باید کرد؛ پاسخ آن مستلزم شناختی عملیاتی است که از حوزه نویسنده این متن بیرون می‌ماند.

چرا این تصریح را لازم می‌دانم؟ چون در فضای گفتمانی امروز، هر تحلیلی از مماشات، به‌سرعت به «دعوت به جنگ» تعبیر می‌شود. حال آن‌که - و این شاید هسته اصلی حرفم باشد - نقطه مقابل مماشات، جنگ نیست. چیز دیگری است. راهبردی هست که تاریخ آن را آزموده و نامش «محدودسازی» است. در ادامه، به آن بازخواهم گشت.

هشدار : توهم پیش‌بینی‌پذیری

تحلیل تاریخی با آسیبی ذاتی دست‌وپنجه نرم می‌کند که نباید از آن غافل ماند: توهم پیش‌بینی‌پذیری. ما امروز می‌دانیم مونیخ ۱۹۳۸ به جنگ جهانی دوم انجامید. می‌دانیم کره شمالی در ۲۰۰۶ به سلاح هسته‌ای رسید. این دانستن، ما را ساده انگار می‌کند. اما نوویل چمبرلین در سپتامبر ۱۹۳۸ تاریخ ۱۹۴۵ را نمی‌دید. مذاکره‌کنندگان توافق ژنو در ۱۹۹۴، از آزمایش هسته‌ای دوازده سال بعد بی‌خبر بودند. پس در این مقاله، نه درباره نیت تصمیم‌گیران داوری می‌کنم که درباره ساختار پیامدها. تفاوت این دو، کل استدلال مقاله را تعیین می‌کند. در بخش هفتم، این پارادوکس را به‌طور نظام‌مند واکاوی خواهم کرد.

بخش دوم: سه لحظه تاریخی، یک الگوی مشترک

پیش از ورود به هر چارچوب نظری، می‌خواهم سه تصویر را کنار هم بگذارم. سه لحظه که به نظر من، وقتی به هم نزدیک می‌شوند، چیزی بیش از جمع جبری‌شان به خواننده می‌دهند.

سپتامبر ۱۹۳۸. چمبرلین، نخست‌وزیر بریتانیا، از مونیخ بازمی‌گردد. در پیاده‌روی لندن، کاغذی در دست دارد و در برابر دوربین‌ها، با لبخندی که بعدها تاریخ آن را به رخش کشید، اعلام می‌کند: «صلح برای زمان ما». کم‌تر از یک سال بعد، ماشین جنگ نازی از مرز لهستان می‌گذرد و جنگ جهانی دوم شروع می‌شود. آنچه در مونیخ به هیتلر داده شد منطقه سودتنلند چکسلواکی ، صرفاً تکه‌ای خاک نبود. تأیید نهایی این بود که خطوط قرمز اروپا، خطوطی نرم‌اند که با فشار، جابه‌جا می‌شوند.

اکتبر ۱۹۹۴. در ژنو، دیپلمات‌های آمریکا و کره شمالی در سالن مذاکرات کنار هم نشسته‌اند. توافق «چارچوبی» امضا می‌شود. کره شمالی تعهد می‌دهد برنامه هسته‌ای‌اش را متوقف کند؛ در ازا، دو راکتور آب سبک و کمک‌های اقتصادی دریافت خواهد کرد. بسیاری از تحلیل‌گران غربی، آن لحظه را «موفقیت دیپلماتیک» توصیف می‌کنند. دوازده سال بعد، در اکتبر ۲۰۰۶، پیونگ‌یانگ اولین آزمایش هسته‌ای خود را انجام می‌دهد. امروز، این کشور نه فقط کلاهک هسته‌ای که موشک بالستیک قاره‌پیما هم دارد.

جولای ۲۰۱۵. هتل کوبورگ در وین. نوزده روز مذاکرات مستمر. در نهایت، برجام ، برنامه جامع اقدام مشترک  میان ایران و گروه پنج به‌علاوه یک امضا می‌شود. بخشی از دارایی‌های مسدود ایران در دسترس قرار می‌گیرد. ارقام مختلفی ذکر می‌شود: برخی منابع از ۱۰۰ میلیارد دلار سخن می‌گویند، ولی جک لو، وزیر خزانه‌داری وقت آمریکا، در شهادت خود در کنگره، رقم واقعی قابل دسترس را حدود ۵۶ میلیارد دلار اعلام می‌کند  باقی‌مانده یا غیرنقد بود یا به تعهدات پیشین گره خورده بود. کم‌تر از سه سال بعد، آمریکا یک‌جانبه از توافق خارج می‌شود. اما در بازه میانی، اتفاقاتی رخ می‌دهد که در ادامه به تفصیل بررسی خواهم کرد.

سه لحظه، سه کشور، سه دهه. و یک الگوی ساختاری مشترک. در هر سه، قدرت مدافع امتیازی داد یا مداخله‌ای را به تعویق انداخت، با این انتظار که طرف مقابل در گذر زمان خود را تعدیل خواهد کرد. در هر سه، طرف مقابل از همان زمانِ خریداری شده، برای تکمیل پروژه اصلی خود بهره برد. چرا این الگو تکرار می‌شود؟ چه چیزی در ساختار درونی مماشات هست که آن را به دامی خود تقویت‌کننده تبدیل می‌کند؟ پاسخ، مستلزم چارچوب تحلیلی روشنی است. بگذارید ابتدا این چارچوب را بسازیم.

بخش سوم: چهار راهبرد در یک نگاه

در ادبیات روابط بین‌الملل، چهار واژه هست که اغلب به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند: دیپلماسی، تعامل، محدودسازی، و مماشات. این خلط مفهومی، پیامدی سخت دارد. هر نقدی بر مماشات، به‌سرعت به «نقد بر دیپلماسی» فروکاسته می‌شود. گویی کسی که از خطای مماشات سخن می‌گوید، در حال دعوت به رها کردن میز مذاکره است. واقعیت این‌گونه نیست. بگذارید هر چهار مورد را از هم جدا کنیم  ولی نه با تعاریف دایره‌المعارفی بلکه با تصویر ملموسی که هر یک در دنیای واقعی دارد.

دیپلماسی ابزار است. کانالی است برای گفت‌وگو. مانند یک خط تلفن. این‌که در آن تلفن چه گفته می‌شود خبر خوب، خبر بد، دروغ یا حقیقت ربطی به خود خط ندارد. چمبرلین در مونیخ تلفن کرد. ریگان هم در ریکیاویک ۱۹۸۶ تلفن کرد. اولی مماشات بود، دومی محدودسازی. تفاوت در محتوای مکالمه بود، نه در ابزار ارتباط. پس وقتی این مقاله از «شکست مماشات» سخن می‌گوید، منظورش شکست دیپلماسی نیست؛ منظورش این است که چگونه از خط تلفن، ابزاری برای به‌تعویق انداختن رویارویی می‌سازند.

تعامل، راهبردی است که ریشه در سنت لیبرال روابط بین‌الملل دارد. فرضش این است که اگر طرف مقابل را به شبکه‌ای از مشوق‌های مثبت مثل تجارت، سرمایه‌گذاری و فرهنگ وصل کنی، به‌تدریج رفتارش تغییر می‌کند. بهترین مصداق تعامل، گشایش نیکسون-کیسینجر با چین در ۱۹۷۲ است. این اقدام، در لحظه تصمیم، می‌توانست «مماشات با رژیم مائوئیست» خوانده شود. چرا نشد؟ چون دو شرط اساسی رعایت شده بود: طرف مقابل هم از ادامه رابطه منفعت می‌برد (نه فقط ما)؛ و مشوق‌ها، انگیزه رفتار نو ایجاد می‌کردند، نه تقویت رفتار قدیم. هرگاه یکی از این دو شرط نقض شود، تعامل در نیت، به مماشات در اجرا تبدیل می‌شود. خط باریکی است، ولی مرگبار.

محدودسازی را جرج کنان در ۱۹۴۶ بر روی کاغذ آورد، وقتی هنوز دیپلماتی ناشناس در سفارت آمریکا در مسکو بود. در تلگراف بلندی که به واشنگتن فرستاد  و بعد در مقاله‌ای که با نام مستعار «X» در فارن افرز منتشر کرد ، استدلالش ساده بود: شوروی را از بیرون نمی‌توان اصلاح کرد. اما اگر فشار ساختاری مداوم وارد شود که شامل اقتصادی، ائتلافی، گفتمانی است این نظام از درون فرسوده خواهد شد. کنان چیزی را فهمیده بود که معاصرانش در نیافته بودند: زمان، در دست دولت‌هایی که مقاومت می‌کنند، ابزار فرسایش است. در بخش ششم، به‌تفصیل خواهم آورد که این منطق در عمل چگونه کار کرد.

و اما مماشات. در چارچوب این مقاله، مماشات چنین تعریف می‌شود: انتقال یک‌سویه منابع، نفوذ، یا امتیاز از طرف مدافع به طرف متخاصم، با هدف اجتناب از رویارویی فوری، بر پایه این فرض که طرف مقابل در گذر زمان خودبه‌خود یا از راه «قانع شدن» رفتار متخاصمانه‌اش را کم خواهد کرد. سه ویژگی، مماشات را از سه مفهوم دیگر جدا می‌کند. انتقال منابع یک‌سویه است، نه متقابل. فرض درباره طرف مقابل ساده‌انگارانه است: تغییر با گذر زمان، نه با فشار یا مشوق مشروط. و پیامد ساختاری، به نفع طرف مقابل است، نه تعادل، نه فرسایش او.

یک تمایز حیاتی پیش از ادامه

در این مقاله، از اصطلاحی استفاده می‌کنم که باید دقیقش کنم: «رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور». نخستین دامی که باید از آن پرهیز کرد، این است که هر دولت دارای ایدئولوژی را چنین بنامیم. آمریکای دوران جنگ سرد ایدئولوژی داشت؛ بریتانیای ویکتوریا هم ایدئولوژی داشت؛ شوروی استالینی هم. همه نیز، کم و بیش، بحران‌ساز بودند. پس تمایز کجاست؟

تمایز در نسبت میان بقا و بحران است. در دولت دارای ایدئولوژی، بقا مقدم است و ایدئولوژی، توجیه‌کننده رفتار. اگر روزی بقا خلاف ایدئولوژی اقتضا کند، نظام به سمت بقا می‌چرخد. در رژیم ایدئولوژیکِ بحران‌محور، نسبت معکوس است: بقا وابسته به بحران است. ایدئولوژی نه توجیه‌کننده که تولیدکننده تخاصم ساختاری است. اگر روزی بحران پایان یابد، خودِ بقای نظام به خطر می‌افتد. این تفاوت، به‌ظاهر ظریف، در واقع کلید تحلیلی همه مطالعات موردی پیش‌رو است.

بخش چهارم: چرا مماشات خود را تقویت می‌کند؟

چه چیزی در مماشات هست که آن را از راه‌حل کوتاه‌مدت به تله‌ای بلندمدت تبدیل می‌کند؟ چرا نمی‌توان «یک‌بار» مماشات کرد و تمام؟ چرا هر حرکت کوچک مماشاتی، حرکت بعدی را دشوارتر می‌کند؟ پاسخ، در چهار سازوکار نهفته است که هر یک، به‌تنهایی، قابل درک است. اما وقتی این چهار مورد با هم کار می‌کنند، ماشینی می‌سازند که از اراده هر دو بازیگر فراتر می‌رود.

سازوکار نخست را می‌توان «چرخه تعهد-نقض-امتیاز» نامید. نمونه‌اش را در کره شمالی به واضح‌ترین شکل دیدیم. طرف متخاصم ابتدا تعهدی می‌پذیرد. پس از مدتی، بخشی از آن را نقض می‌کند معمولاً در مقیاس کوچک، به‌گونه‌ای که پاسخ قاطع دشوار شود. طرف مدافع، به‌جای تحمیل هزینه، تعهد را بازنویسی می‌کند و برای حفظ «دستاورد»، امتیاز جدیدی می‌دهد. چرخه از نو آغاز می‌شود. این الگو، اگر با چشم نظریه بازی نگاه شود، تعادل ناش (ریاضی‌دان و برنده نوبل اقتصاد) نامتقارن در بازی تکرارشونده است. حالتی که در آن، یکی از دو بازیگر استراتژی بهره‌برداری را به استراتژی همکاری ترجیح می‌دهد، و دیگری چون هزینه خروج را بیشتر از هزینه ادامه می‌پندارد  به ادامه تن می‌دهد. این بازی، برخلاف ظاهر، باخت-باخت نیست. برای یک طرف، بازی برد است. برای طرف دیگر، بازی مدیریت شکست.

سازوکار دوم را می‌توان این‌گونه صورت‌بندی کرد:در روابط بین‌الملل، اقدام یا ترک‌فعل، خودْ یک پیام است. هر بار که یک قدرت بزرگ در برابر نقض یک خط قرمز واکنش قاطع نشان نمی‌دهد، این سکوت در حافظه راهبردی طرف مقابل، به‌عنوان نقطه‌داده ثبت می‌شود. نمونه روشن، ورود هیتلر به راینلند در مارس ۱۹۳۶ است. طبق اسناد بعدی ژنرال‌های آلمانی، هیتلر خود به نیروهایش دستور داده بود که در صورت واکنش نظامی فرانسه، فوراً عقب‌نشینی کنند. اما فرانسه واکنش نشان نداد. بریتانیا هم نداد. این سکوت، برای هیتلر صرفاً «نرمش» اروپا نبود؛ نقشه راه بود. هر تصمیم بعدی او از الحاق اتریش، تجزیه چکسلواکی تا حمله به لهستان  بر داده‌هایی بنا شد که اروپا ناخواسته به او داده بود.

سازوکار سوم، روان‌شناختی اجتماعی است. وقتی الگویی از رفتار مانند ترور فرامرزی، گروگان‌گیری اتباع خارجی، نقض تعهدات هسته‌ای ، بارها تکرار شود و هر بار بدون پاسخ متناسب بماند، آستانه حساسیت افکار عمومی و نخبگان سیاسی پایین می‌آید. آنچه ابتدا «شوک» بود، به «عادت» تبدیل می‌شود. آنچه ابتدا «خط قرمز» بود، به «هنجار» کاهش پیدا می کند. روان‌شناسان اجتماعی این پدیده را «پنجره اورتون» می‌نامند به نام جوزف اورتون، متفکری که نشان داد مرز قابل قبول در هر جامعه‌ای، مرز ثابتی نیست؛ تحت فشار مستمر، جابه‌جا می‌شود. به نظر من، خطرناک‌تر از خود خشونت در سیاست، عادی شدن خشونت است. خشونت وقتی شوک می‌آفریند، پاسخ می‌آفریند. خشونت وقتی عادت می‌شود، پذیرفته می‌شود.

سازوکار چهارم، از همه فلسفی‌تر است. در مماشات، دو طرف ساعت‌های متفاوتی دارند. طرف مدافع، زمان را «فرصت مدیریتی» می‌بیند یعنی مهلتی که در آن، بحران کنونی به دولت بعدی منتقل می‌شود. چیزی که در اقتصاد سیاسی می‌گویند «هل دادن قوطی به جلوی جاده». طرف متخاصم، همان زمان را «فرصت پروژه‌» می‌بیند  مهلتی که در آن، برنامه هسته‌ای تکمیل می‌شود، شبکه نیابتی گسترش می‌یابد، قدرت منطقه‌ای تحکیم می‌شود. این عدم تقارن زمانی، تراژیک‌ترین جنبه مماشات است. هر دو طرف از زمان راضی‌اند. هر دو فکر می‌کنند زمان به نفعشان کار می‌کند. در پایان، فقط یکی از این دو راست گفته است.

بخش پنجم: سه مطالعه موردی

اکنون که چارچوب نظری در دست است، می‌توانیم به سه تصویر آغازین مقاله بازگردیم  این بار با عمق بیشتر. هر سه مورد با ساختار یکسان بررسی می‌شود تا امکان مقایسه پدید آید: زمینه ساختاری، لحظه تصمیم، پیامد عینی، درس الگویی، و ارجاع به چارچوب چهارگانه. این سه مورد، به نظر من، سه مرحله از بلوغ الگو را نشان می‌دهند. مونیخ: الگو در میدان نظامی-سرزمینی. کره شمالی: الگو در میدان هسته‌ای-دیپلماتیک. جمهوری اسلامی: الگو در میدان چندلایه ایدئولوژیک-منطقه‌ای.

۵.۱. مونیخ ۱۹۳۸ - از تحمل تجاوز تا مشارکت در آن

پس از جنگ جهانی اول، معاهده ورسای محدودیت‌های سنگینی بر آلمان گذاشت: ارتش حداکثر صد هزار نفر، ممنوعیت نیروی هوایی، ممنوعیت سلاح‌های سنگین، غیرنظامی‌سازی راینلند. روی کاغذ، آلمان پس از ورسای دیگر قدرت نظامی نبود. اما از ۱۹۳۳ که هیتلر به قدرت رسید، این محدودیت‌ها یکی‌یکی نقض شدند. تشکیل مخفیانه نیروی هوایی، و سپس علنی کردن آن. افزایش گسترده تعداد نیروها. آغاز تولید تسلیحات سنگین. این اقدامات تقریباً همگی علنی بودند. اما واکنش اروپا از اعتراض لفظی فراتر نرفت. این سکوت مستمر، زمینه بعدی را ساخت.

در مارس ۱۹۳۶، نیروهای آلمان وارد راینلند شدند منطقه‌ای که بر اساس معاهدات پس از جنگ، غیرنظامی اعلام شده بود. ارتش آلمان در آن زمان هنوز ضعیف بود. خود هیتلر، به گواهی خاطرات بعدی‌اش، در آن چهل‌وهشت ساعت به شدت عصبی بود؛ اگر فرانسه یک تیپ به سمت راین می‌فرستاد، او نیروهایش را عقب می‌کشید. اما فرانسه چیزی نفرستاد. بریتانیا حتی به آن اعتراض هم نکرد. به نظر من، این لحظه‌ای بود که مونیخ ۱۹۳۸ در آن نوشته شد ، دو سال پیش از وقایع مونیخ.

مونیخ ۱۹۳۸ ادامه طبیعی راینلند ۱۹۳۶ بود. هیتلر این بار، با ادعای دفاع از آلمانی‌زبانان سودتنلند، خواهان تجزیه چکسلواکی شد. در کنفرانس مونیخ، بدون حضور نمایندگان چکسلواکی، کشوری که سرنوشتش تعیین می‌شد ، بریتانیا و فرانسه به الحاق سودتنلند به آلمان رضایت دادند. چمبرلین کاغذی را امضا کرد و بازگشت. در لندن، در پیاده‌روی نمره ۱۰ داونینگ استریت، کاغذ را به مردم نشان داد: «صلح برای زمان ما». اینجا لحظه‌ای بسیار ظریف اتفاق افتاده بود. در راینلند، غرب تجاوز را «تحمل» کرده بود. در مونیخ، غرب در تجاوز «مشارکت» می‌کرد. فاصله میان این دو، فاصله میان سکوت و امضا است. در ساختار مماشات، این همان نقطه‌ای است که طرف مدافع از نظاره‌گر به همدست بدل می‌شود.

کمتر از یک سال پس از مونیخ، در سپتامبر ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم آغاز شد. تحلیل‌های نظامی بعدی نشان دادند که در ۱۹۳۸، موازنه قوای نظامی هنوز به نفع غرب بود. چکسلواکی به‌تنهایی سی‌وپنج لشکر داشت و صنعت تسلیحاتی اسکودا یکی از قوی‌ترین های اروپا در دستش بود. ترکیب این‌ها با ارتش فرانسه و بریتانیا، تراز نیرو را به نفع متفقین نگه می‌داشت. اما تا ۱۹۴۱، صنعت جنگی آلمان چنان گسترش یافته بود که شکست آن بدون ورود آمریکا عملاً ناممکن شد. در این بازه سه ساله، اروپا نه فقط سرزمین که اصل بازدارندگی را واگذار کرد.

مونیخ نمونه ناب مماشات است. انتقال یک‌سویه منابع (سرزمینِ طرف سوم) به طرف متخاصم. تغییر موازنه قوا به نفع آلمان. فرض نادرست درباره ماهیت نازیسم این‌که «رضایت سرزمینی، او را راضی خواهد کرد». راه جایگزین در آن لحظه چه بود؟ محدودسازی. اتحاد دفاعی با چکسلواکی. تقویت تسلیحات بریتانیا. ائتلاف با اتحاد شوروی که استالین در ۱۹۳۹ هنوز آماده آن بود. این گزینه‌ها انتخاب نشدند. چرا؟ به یک دلیل ساده و انسانی: ترس. خاطره جنگ جهانی اول هنوز زنده بود. چمبرلین و داگلاس هم‌نسلانِ کسانی بودند که در سومه و وردن کشته شدند. مماشات، در عمیق‌ترین لایه‌اش، منطق ترس است. و ترس، همان‌گونه که فیلسوفان از هابز تا فوکو نشان داده‌اند، سیاست را به بدترین سمت‌هایش می‌کشاند.

۵.۲. کره شمالی ۱۹۹۴ تا اکنون - چرخه بی‌پایان

کره شمالی، تحت رهبری خاندان کیم، نمونه پارادایمی رژیم ایدئولوژیکِ بحران‌محور است. بقای این نظام به حفظ تهدید مداوم و منابع چانه‌زنی خارجی وابسته است. در اوایل دهه ۱۹۹۰، با آشکار شدن نشانه‌های برنامه هسته‌ای، جهان غرب و به‌ویژه ایالات متحده بر سر دوراهی قرار گرفت: مواجهه قاطع که می‌توانست به جنگی پرهزینه در شبه‌جزیره کره بینجامد، یا تلاش برای حل از راه دیپلماسی.

در اکتبر ۱۹۹۴، توافق چارچوبی میان آمریکا و کره شمالی امضا شد. طبق این قرارداد، کره شمالی متعهد شد برنامه هسته‌ای خود را متوقف کند و در مقابل، کمک‌های اقتصادی و انرژی از جمله دو راکتور آب سبک و سوخت مازوت دریافت کند. در ظاهر، موفقیت دیپلماتیک بود. در عمل، آغاز چرخه‌ای شد که بارها تکرار خواهد شد: تعهد، دریافت امتیاز، نقض تدریجی، تعهد مجدد.

در دهه‌های بعد، «مذاکرات شش‌جانبه»، توافق‌های موقت، تعلیق‌های کوتاه‌مدت، همگی تکرار همان چرخه بودند. اما در پس این چرخه، روند دیگری در جریان بود: پیشرفت آرام اما مستمر برنامه هسته‌ای. در اکتبر ۲۰۰۶، کره شمالی نخستین آزمایش هسته‌ای خود را انجام داد. این لحظه، نقطه شکست دیپلماسی چند دهه‌ای غرب بود. از آن پس، کره شمالی به قدرت هسته‌ای بالفعل بدل شد. امروز، این کشور نه فقط دارای کلاهک هسته‌ای بلکه موشک‌های بالستیک قاره‌پیما با توانایی تهدید فراتر از منطقه نیز هست. صورت‌مسئله دیگر «جلوگیری از هسته‌ای شدن» نیست؛ «مدیریت یک قدرت هسته‌ای غیرقابل پیش‌بینی» است.

پرسش تلخ این است ، «زمانی» که از راه دیپلماسی خریداری شد، به سود چه کسی تمام شد؟ پاسخ روشن است: برای غرب، فقط تعویق بحران؛ برای کره شمالی، فرصت تکمیل پروژه هسته‌ای. هر دو طرف در یک بازی واحد شرکت می‌کردند، ولی دو درک متفاوت از زمان داشتند. غرب زمان را برای جلوگیری از جنگ می‌خواست؛ کره شمالی زمان را برای رسیدن به سلاح هسته‌ای. در پایان، طرف دوم از زمان بهتر استفاده کرد. این دقیقاً همان سازوکار چهارم است که در بخش قبل گفتم: زمان دوگانه. دو ساعت، دو تعریف، یک برنده.

کره شمالی، تجسم چرخه تعهد-نقض-امتیاز است. آنچه این‌جا رخ داد، تعامل نبود چون شرط تقارن منفعتی و طراحی انگیزه تغییر رعایت نشد. تعامل واقعی می‌طلبید که مشوق‌های اقتصادی، انگیزه تغییر رفتار ایجاد کنند؛ در حالی‌که در ساختار عملی، مشوق‌ها به تقویت رفتار قبلی (پیشرفت هسته‌ای) منتهی می‌شدند. به همین دلیل، این نمونه در چارچوب ما، مماشات است، نه تعامل. راه جایگزین چه بود؟ محدودسازی با فشار اقتصادی چندجانبه و ائتلاف منطقه‌ای. اما این گزینه، به‌دلیل اختلافات چین، روسیه، و کره جنوبی، هرگز با قوامی که کنان در جنگ سرد طراحی کرده بود، اجرا نشد. این نمونه به ما یادآور می‌شود که محدودسازی، برخلاف تصور، صرفاً مسئله نیت نیست؛ مسئله ائتلاف است. بدون ائتلاف، نیتِ محدودسازی به عمل مماشات تبدیل می شود.

۵.۳. جمهوری اسلامی - چهار دهه مواجهه با نظام بحران‌زاد

در این بخش، به‌ناچار به موضوعی نزدیک می‌شوم که خود در فضای آن نفس می‌کشم. برای من، به‌عنوان نویسنده‌ای که در تهران می‌نویسد، این مطالعه موردی دشوارترین بخش مقاله است نه به‌دلیل کمبود داده که به‌دلیل فراوانی آن، و به‌دلیل ریسک همیشگی افتادن تحلیل به داوری سیاسی روزمره. تلاش من این است که در همان سطحی بمانم که در دو مورد قبل بودم: سطح ساختاری. آنچه در پی می‌آید، همچون مونیخ و کره شمالی، نه نقد سیاسی که توصیف الگویی است که چهار دهه تکرار شده ، فارغ از ارزش‌گذاری درباره خود نظام.

جمهوری اسلامی، از نخستین لحظات شکل‌گیری، نه بر اساس منطق دولت متعارف، بلکه بر پایه پروژه‌ای انقلابی مبتنی بر بحران تعریف شد. تسخیر سفارت آمریکا در آبان ۱۳۵۸ صرفاً حادثه نبود؛ اعلام روشی بود برای استفاده از بحران به‌مثابه ابزار سیاست. در چهار دهه پس از آن، این الگو در چهار لایه درهم‌تنیده بازتولید شد: ترور فرامرزی، گروگان‌گیری اتباع خارجی، گفتمان هویتی تقابل، و پرونده هسته‌ای.

لایه ترور فرامرزی را می‌توان با سه حادثه ترسیم کرد: ترور شاپور بختیار در پاریس (اوت ۱۹۹۱)، قتل فریدون فرخزاد در بن (مرداد ۱۳۷۱)، و حمله بمب‌گذاری به مرکز یهودیان آمیا در بوئنوس‌آیرس (ژوئیه ۱۹۹۴) با ۸۵ کشته. هیچ‌یک از این حوادث، به بازنگری ساختاری در روابط دیپلماتیک منجر نشد. لایه گروگان‌گیری، از بحران ۴۴۴ روزه سفارت آمریکا تا موارد پرشمار بعدی، به ابزاری مستمر برای چانه‌زنی تبدیل شد. لایه گفتمان، تعریف اسرائیل به‌عنوان «دشمن ایدئولوژیک» و آمریکا به‌عنوان «دشمن اصلی»، تهدید را به بخش ساختاری هویت نظام بدل کرد. لایه هسته‌ای، شامل غنی‌سازی در سطوح بالا، پنهان‌سازی تأسیسات (افشای نطنز در ۲۰۰۲، افشای فردو در ۲۰۰۹)، و توسعه موشک‌های بالستیک بود.

از میان این چهار لایه، برجام برای تحلیل ساختاری مماشات بیشترین غنا را دارد. چرا؟ چون هم زمان آن محدود و مشخص است (۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸)، هم پیامدهایش در داده‌های عینی قابل ردیابی است، و هم چهار سازوکار درونی مماشات که در بخش چهارم صورت‌بندی شد، در آن قابل مشاهده است. در ادامه، برجام را از سه زاویه بررسی می‌کنم: مالی، منطقه‌ای، و نهادی.

الف) زاویه مالی

در جولای ۲۰۱۵، برنامه جامع اقدام مشترک، بخشی از دارایی‌های مسدود شده ایران را آزاد کرد. ارقام متفاوتی برای این آزادسازی ذکر شده است. برخی منابع رقم کلی ۱۰۰ میلیارد دلار را مطرح می‌کنند، ولی جک لو، وزیر خزانه‌داری وقت آمریکا، در شهادت خود در کنگره، رقم واقعاً قابل دسترس را حدود ۵۶ میلیارد دلار اعلام کرد باقی‌مانده یا غیرنقد بود یا به تعهدات پیشین اختصاص داشت. برآوردهای مستقل بعدی از جمله تحلیل بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از این منابع در سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ به بودجه نیروی قدس و شبکه‌های نیابتی تخصیص یافت. تحلیل‌گران حوزه نظامی، بودجه سالانه نیروی قدس برای عملیات نیابتی را میان ۱ تا ۲ میلیارد دلار برآورد می‌کنند؛ در دوره پس از برجام، گزارش‌ها حاکی از رشد محسوس آن داشت.

اینجا، اقتصاددانان به نکته‌ای دقیق اشاره می‌کنند که نباید از آن غافل ماند: پول در اقتصاد قابل جایگزینی است (fungible). نمی‌توان گفت «این دلار به حزب‌الله رفت، آن دلار نرفت»، چون پول، وقتی وارد خزانه می‌شود، هویت منشأ خود را از دست می‌دهد. پس پرسش درست این نیست که «پول برجام دقیقاً کجا رفت؟». پرسش درست این است: آیا ساختار برجام، سازوکاری برای مشروط‌کردن آزادسازی منابع به رفتار منطقه‌ای داشت؟ پاسخ، منفی است. برجام صرفاً بر پرونده هسته‌ای متمرکز بود.

ب) زاویه منطقه‌ای

در سال‌های پس از برجام، شبکه نیابتی ایران گسترش کمّی و کیفی یافت. در یمن، حمایت از حوثی‌ها از پشتیبانی سیاسی به تأمین موشک‌های بالستیک پیشرفته با توان هدف‌گیری ریاض و ابوظبی ارتقا یافت. در سوریه، حضور سپاه قدس و حزب‌الله تحکیم شد و خط لجستیکی تهران-دمشق-بیروت به کریدور پایدار تبدیل گشت. در عراق، شبه‌نظامیان حشدالشعبی بازسازی شدند و به نیروی سیاسی-نظامی ساختاری بدل گشتند. در لبنان، حزب‌الله تا آستانه جنگ‌های ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ به حدود ۱۵۰ هزار موشک و راکت، و ۳۰ تا ۵۰ هزار رزمنده آموزش‌دیده دست یافت. این ارقام که از گزارش‌های مؤسسه مطالعات استراتژیک بین‌المللی و مراکز تخصصی مشابه استخراج شده‌اند، پاسخی مستقیم به ادعای تعامل‌گرایانه می‌دهند: اگر تعامل، انگیزه تغییر رفتار ایجاد می‌کرد، باید شاهد کاهش یا لااقل ثبات شبکه نیابتی می‌بودیم. آنچه مشاهده شد، عکس این بود.

ج) زاویه نهادی - بندهای غروب

حیاتی‌ترین ضعف ساختاری برجام، آن چیزی بود که منتقدان «بندهای غروب» می‌نامیدند. برجام نه توافقی دائمی که مجموعه‌ای از محدودیت‌های با تاریخ انقضا بود. ممنوعیت تسلیحات متعارف در اکتبر ۲۰۲۰ منقضی شد. محدودیت‌های موشکی در اکتبر ۲۰۲۳ پایان یافت. سازوکار «بازگشت سریع تحریم‌ها» در اکتبر ۲۰۲۵ منقضی می‌شد. محدودیت‌های غنی‌سازی اورانیوم تا ۲۰۳۱ ادامه می‌یافت. پس از ۲۰۳۱، ایران می‌توانست بدون محدودیت از سانتریفیوژهای پیشرفته استفاده کند و سقف غنی‌سازی ۳٫۶۷ درصد برداشته می‌شد. به بیان دیگر، محدودیت‌ها نه بر اساس تغییر رفتار که بر اساس گذشت زمان تقویمی، عقب می‌نشستند.

منتقدانی چون نتانیاهو، برجام را «مسیر صبورانه برای رسیدن به سلاح هسته‌ای» می‌نامیدند. حامیان، استدلال می‌کردند که محدودیت‌های انقضاپذیر در تمام توافق‌های تسلیحاتی رایج‌اند. به نظر من، هر دو طرف نکته مهمی را ندیدند. پرسش اصلی، نه انقضاپذیری در کلیت خود که نبود سازوکار خودکار بازنگری بر مبنای رفتار منطقه‌ای بود. برجام، به زبان چارچوب این مقاله، به‌جای ساختن ساعتی «مشروط به رفتار»، ساعتی را راه انداخت که تنها به گذشت «زمان تقویمی» اهمیت می‌داد. این دو نوع ساعت، بنیاداً متفاوت‌اند.

درس الگویی

برجام در نیت، می‌توانست تعامل باشد چنان‌که طراحان آن ادعا می‌کردند. اما در طراحی ساختاری، دو شرط تعامل موفق را نقض کرد. شرط تقارن منفعتی محقق نشد: ایالات متحده از توافق به همان اندازه منتفع نبود که ایران بود؛ چرا که آمریکا تحریم را رها کرد، و ایران دسترسی به منابع مالی یافت. شرط دوم ، انگیزه تغییر نیز نقض شد: مشوق‌ها به رفتار نو (عقب‌نشینی منطقه‌ای، رعایت حقوق بشر) مشروط نبودند؛ به پیشرفت پرونده هسته‌ای (که خود بخشی از پروژه نظام بود) مشروط بودند. این، تعریف مماشات ساختاری است: انتقال یک‌سویه منابع، فرض تعدیل خودبه‌خودی، واگذاری زمان به طرف متخاصم.

باید تأکید کنم: مسئله این نیست که نیت طراحان برجام خوب بود یا بد. مسئله این است که طراحی آن، فارغ از نیت، سازوکار درونی مماشات را فعال می‌ساخت. این تحلیل، متعلق به خود برجام است؛ نه درباره این‌که آیا خروج ترامپ از آن در ۲۰۱۸ تصمیمی درست بود یا نادرست پرسشی که مستقل است و از حوزه این مقاله بیرون می‌ماند.

بخش ششم: نقطه مقابل - جنگ سرد به‌مثابه آزمون محدودسازی

اگر مقاله در همین‌جا پایان یابد، خواننده می‌تواند نتیجه بگیرد که در برابر رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور، تنها گزینه معنادار، جنگ تمام‌عیار است. این، دقیقاً همان دوقطبی کاذبی است که مقاله قصد شکستن آن را دارد. از این رو، بررسی یک ضدنمونه ضروری است: نمونه‌ای که در آن، غرب با رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور مواجه شد، نه مماشات کرد و نه وارد جنگ تمام‌عیار شد، و در نهایت پیروز شد. این نمونه، جنگ سرد است.

اتحاد جماهیر شوروی، در دوره استالین و وارثانش، مصداق روشن رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور بود. مشروعیت از ایدئولوژی مارکسیست-لنینیستی می‌آمد، نه رضایت شهروندان. تعریف دائمی دشمن - امپریالیسم، بورژوازی، صهیونیسم - در کار بود. و استفاده از بحران خارجی برای تحکیم داخلی، چنان‌که در حوادث برلین، کوبا، و افغانستان دیدیم، سیاست ثابت شوروی بود. با این حال، در ۱۹۴۶ که کنان تلگراف بلند را از مسکو به واشنگتن ارسال کرد، سیاست آمریکا در حال شکل‌گیری بود. کنان در مقاله «X» در فارن افرز (ژوئیه ۱۹۴۷) استدلال کرد که شوروی، از بیرون اصلاح‌ناپذیر است، ولی با فشار بلندمدت، از درون فرسودنی است. این تحلیل، بنیان دکترین ترومن، طرح مارشال، تأسیس ناتو، و در نهایت چهار دهه راهبرد محدودسازی شد.

محدودسازی در عمل سه ساحت داشت. ساحت اقتصادی را طرح مارشال نمایندگی می‌کرد: حدود ۱۳ میلیارد دلار ( معادل تقریباً ۱۵۰ میلیارد دلار امروزی ) که اروپای غربی را بازسازی کرد و آن را از جاذبه کمونیسم بیرون کشید. ساحت نظامی-ائتلافی را ناتو (۱۹۴۹) ساخت که تعهد متقابل دفاعی را به ماده پنج معاهده بدل کرد؛ و در سطح غیرمستقیم، جنگ‌های نیابتی از کره (۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳) تا ویتنام و سپس افغانستان در دهه ۱۹۸۰، هزینه توسعه‌طلبی شوروی را بالا بردند. ساحت گفتمانی، از رادیو آزادی و فرهنگ جاز گرفته تا کمپین حقوق بشر هلسینکی ۱۹۷۵، ابزار فشار بر شرق از درون خود اردوگاه کمونیستی بود.

پرسش کلیدی این است: چرا محدودسازی موفق شد و مماشات مونیخ شکست خورد، در حالی که هر دو با رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور مواجه بودند؟ پاسخ، در سه تفاوت ساختاری نهفته است. نخست، بازدارندگی معتبر: ناتو و زرادخانه هسته‌ای آمریکا، مجراهای توسعه‌طلبی نظامی شوروی را مسدود کردند  عنصری که در مونیخ غایب بود. دوم، فرسایش تدریجی: محدودسازی، به‌جای انتظار تغییر خودبه‌خودی، فشار ساختاری مستمر اعمال کرد، در اقتصاد (رقابت تسلیحاتی)، در گفتمان (جنگ فرهنگی)، و در ائتلاف‌ها. سوم  و از نظر من حیاتی‌ترین، استفاده هوشمند از زمان: در مماشات، زمان به طرف متخاصم کار می‌کرد؛ در محدودسازی، زمان به طرف مدافع. اقتصاد مرکزی شوروی، توان ادامه رقابت صنعتی-نظامی با اقتصاد بازار آمریکا را نداشت. سقوط نهایی در ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱، نه معلول یک حمله که معلول فرسایش چهل‌وپنج‌ساله بود.

درسی که میگیریم، روشن است. در برابر مماشات، لزوماً جنگ قرار ندارد؛ محدودسازی قرار دارد. تفاوت، نه در شدت اقدام که در ساختار راهبرد است. محدودسازی، منطقی است که ضمن پذیرش ناممکن بودن اصلاح از بیرون، زمان را به ابزار فرسایش بدل می‌کند. این همان گمشده سه مطالعه موردی بخش قبل است. در مونیخ، در دیپلماسی کره شمالی، و در مواجهه جهانی با جمهوری اسلامی  در هیچ‌یک، منطق محدودسازی به‌طور منسجم اجرا نشد.

بخش هفتم: پارادوکس پیامدمحوری - بازخوانی انتقادی

این مقاله، در کل مسیر تحلیلی، پیامدها را معیار قضاوت گذاشته است. اما این معیار، پارادوکسی درونی دارد که باید صادقانه با آن روبه‌رو شویم.

مرز میان بی‌خردی و نبوغ در سیاست، نه در نیت‌ها، بلکه در پیامدها ترسیم می‌شود. اگر یک تصمیم جسورانه به بی‌ثباتی و رها شدن بحران در وضعیتی خطرناک‌تر منتهی شود، تاریخ آن را به‌عنوان خطای پرهزینه ثبت می‌کند. اما اگر همان تصمیم به مهار تهدید مزمن و تغییر مسیر بحران ساختاری منجر شود، در حافظه تاریخ به‌عنوان لحظه‌ای از اراده و جسارت راهبردی شناخته می‌شود. این گزاره زیباست، اما پارادوکسی در دل خود دارد: اگر قضاوت نهایی تنها از راه پیامد ممکن است، ما نیز در لحظه حال اجازه قضاوت درباره مواجهه با رژیم‌های ایدئولوژیک بحران‌محور معاصر را نداریم. چون پیامد هنوز نیامده است.

برای حل این پارادوکس، باید میان دو سطح قضاوت تمایز قائل شد. سطح اول، «قضاوت نهایی تاریخ» است: قضاوتی که تنها پس از گذشت زمان، در سایه پیامدها، ممکن می‌شود. این سطح محافظه‌کارانه است. سطح دوم، «قضاوت تحلیلی زمان حال» است: قضاوتی که بر اساس معیارهای ساختاری  نه پیامدی ممکن می‌شود. این سطح می‌پرسد: آیا تصمیم فعلی با دستگاه مختصات چارچوب نظری سازگار است؟ آیا فرض زیرین آن درباره ماهیت طرف مقابل درست است؟ آیا شرایط موفقیت آن راهبرد تقارن منفعتی برای تعامل، فشار ساختاری برای محدودسازی طراحی شده است؟

مقاله حاضر، در سطح دوم ایستاده است. نه قضاوت نهایی می‌کند (که اجازه آن را ندارد)، بلکه الگوی ساختاری را توصیف می‌کند. وقتی می‌گویم «مماشات در مواجهه با رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور، سازوکار انباشت بحران است»، این گزاره قضاوت اخلاقی نیست. گزاره‌ای ساختاری است که می‌تواند در آینده، با پیامدها تأیید یا تکذیب شود. پذیرش این محدودیت روشی، به نظر من، بر صداقت علمی مقاله می‌افزاید.

بخش هشتم: جمع‌بندی - زمان به‌مثابه داور عینی تاریخ

در درآمد، پرسشی طرح کردم که سال‌هاست رهایم نمی‌کند: «آیا رهبران سیاسی حق دارند برای آرامش امروز، خطر فردا را دست‌کم بگیرند؟» پس از بررسی چارچوب چهارگانه، سازوکار درونی مماشات، سه مطالعه موردی، و ضدنمونه جنگ سرد، می‌توانیم به این پرسش بازگردیم. پاسخ این مقاله، پاسخی توصیفی است، نه اخلاقی. رهبران سیاسی ممکن است به دلایلی قابل‌فهم مانند خستگی از جنگ، پاسخ گویی به افکار عمومی و محدودیت منابع  این حق را به خود بدهند. اما پیامد ساختاری این تصمیم، در مواجهه با رژیم بحران‌محور، پیش‌بینی‌پذیر است: انباشت بحران در زمان.

درس بنیادی در یک گزاره فشرده می‌نشیند: زمان بی‌طرف نیست. در مماشات، زمان به ابزار طرف متخاصم بدل می‌شود؛ در محدودسازی، به ابزار طرف مدافع. این انتخاب که زمان برای چه کسی کار کند در بنیاد خود، نه تاکتیکی که راهبردی است. و تصمیم درباره آن، نه در میدان عمل که در چارچوب تحلیلی‌ای گرفته می‌شود که بازیگران در ذهن خود دارند.

از این رو، مقاله حاضر، بیش از آن‌که درباره «انتخاب سیاستی» باشد، درباره «شناخت الگو» است. اگر خواننده این متن، پس از پایان، تنها یک چیز را با خود ببرد، آن باید این باشد: در مواجهه با رژیم ایدئولوژیک بحران‌محور، انتخاب میان «جنگ» و «مماشات» یک دوقطبی کاذب است. راه سوم ، محدودسازی همواره وجود دارد، اگر ذهن تحلیلی ما، آن را ببیند. و دیدن آن، نخستین گام است.

شاید جمله‌ای که روح مقاله را جمع‌بندی می‌کند، این باشد: زمان، تنها داور عینی تاریخ است. اما این داور، بی‌طرف نیست. به نفع کسی کار می‌کند که زمان را به‌مثابه ابزار، نه دشمن، به خدمت بگیرد.