در روزهای اوج تنش اخیر، آنها که چشم به ترمینالهای بازار نفت داشتند، یک نشانه عجیب میدیدند: قیمت نفت مربان، نفتی که امارات از پایانه فجیره و بیرون از تنگه هرمز صادر میکند، از برنت فاصله گرفت. تا چند روز پیش، این دو نفت تقریباً نزدیک به هم معامله میشدند. حالا اسپردشان چند برابر شده بود. مربان گرانتر شده بود؛ نه کمی، بلکه معنادار.
این یعنی چه؟ یعنی نفتی که تا دیروز یک کالای تقریباً همگن به نظر میرسید، ناگهان دو کالا شده بود: نفتی که باید از هرمز عبور کند، و نفتی که لازم نیست از هرمز عبور کند. تفاوت، نه در کیفیت بود، نه در منشأ، بلکه در توان عبور بود.
در نگاه اول، این شاید جزئیاتی فنی به نظر برسد؛ از آن چیزهایی که باید به معاملهگران نفت سپرد. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، چیز بزرگتری دیده میشود: تغییر در منطق قدرت در بازار انرژی. تغییری که پنجاه سال طول کشیده تا آشکار شود، و حالا به نقطهای رسیده که خود را هم میفرساید.
این یادداشت تلاشی است برای فهم همین تغییر؛ و در پایان، پرسشی درباره جایگاه ایران در میانه این نظم ناپایدار.
پنجاه سال یک منطق، و لحظهای که شکست
پنجاه سال است که بازار نفت بر یک منطق ساده استوار بوده است: هر که بتواند تولید را کنترل کند، میتواند قیمت را کنترل کند. اوپک، و از سال ۲۰۱۶ به این سو اوپکپلاس، بر همین اساس ساخته شد. عربستان نقش تنظیمکننده داشت: اگر قیمت پایین میآمد، تولید کم میشد؛ اگر بازار کمبود پیدا میکرد، ظرفیت مازاد وارد بازی میشد. این سازوکار، با همه نقصهایش، تا میانه دهه ۲۰۱۰ کموبیش کار میکرد.
اما حالا چیزی عوض شده است. اوپکپلاس هنوز جلسه میگذارد. عربستان هنوز ظرفیت مازاد دارد. اما تصمیمات کارتل، بهویژه در روزهای بحران، دیگر آن نفوذ سابق را بر بازار ندارد.
پاسخ در همان عدد مربان است. ظرفیت مازاد، اگر پشت تنگه بسته بماند، ظرفیت نیست؛ عددی است روی کاغذ. تصمیم اوپک برای افزایش تولید، اگر نتواند به بازار برسد، قیمت را نجات نمیدهد.
اینجاست که بنیادیترین جابهجایی بازار نفت در نیمقرن اخیر رخ میدهد: قدرت کنترل تولید، زیر سایه قدرت کنترل مسیر قرار میگیرد.
این تمایز ساده اما بیرحم است. در منطق قدیمی، بازی با عدد تولید بود: پنج میلیون بشکه، شش میلیون بشکه، کاهش یا افزایش سهمیه. در منطق جدید، مسئله دوگانهتر و سختتر است: عبور یا عدم عبور. و در لحظه بحران، دومی میتواند اولی را بیاثر کند.
پیچ اصلی ماجرا
اگر همه حرف همین بود، با یک تحلیل معمولی طرف بودیم: مسیر مهمتر شده، پس هر کس مسیر دارد، قدرت دارد. اما داستان دقیقاً از همینجا پیچ میخورد.
قدرت گلوگاهی، هر بار که اعمال میشود، انگیزه فرار از خودش را تولید میکند.
برای فهم این نکته نیازی به نظریهپردازی پیچیده نیست. کافی است به سه پاسخ نگاه کنیم که در سالهای اخیر در سه نقطه متفاوت شکل گرفتهاند.
پاسخ نخست، امارات است. خط لوله حبشان ـ فجیره، نفت را از درون خاک امارات به پایانهای بیرون از تنگه هرمز میرساند. این یک پاسخ مستقیم به منطق گلوگاه است. اما امارات فقط مسیر فیزیکی نساخت. با راهاندازی معاملات آتی نفت مربان در ابوظبی، نقطهای برای کشف قیمت هم بیرون از هرمز ساخت. یعنی هم زیرساخت عبور، هم زیرساخت مالی عبور.
پاسخ دوم، ایران است؛ نمونهای که در روایتهای غربی کمتر درست دیده میشود. در آن روایتها، ایران معمولاً فقط منشأ تهدید در هرمز است. اما واقعیت پیچیدهتر است. ایران خود یک تولیدکننده محبوس پشت همان تنگه است. توسعه جاسک، گسترش چابهار و پیوند با کریدور شمال ـ جنوب با روسیه و هند، همه بخشی از همین منطق گریزند. این نکته مهم است: فقط مدافعان نظم موجود نیستند که از گلوگاه فاصله میگیرند؛ ناراضیان نظم موجود هم همین کار را میکنند، چون چارهای ندارند.
پاسخ سوم، چین است. بخش بزرگی از نفت عبوری از هرمز به آسیا میرود و چین بزرگترین مشتری آن است. چین هم پاسخ خود را در سه لایه ساخته است: خط لولههای زمینی از روسیه و قزاقستان، ذخایر راهبردی عظیم، و قیمتگذاری آتی نفت در شانگهای. اینها فقط ابزارهای فنی نیستند؛ تلاشهاییاند برای کمکردن وابستگی به مسیرهای دریایی و مرجعهای قیمتی غربی.
این سه پاسخ، در کنار هم، یک واقعیت ساده را نشان میدهند: هرچه گلوگاه بیشتر بهعنوان ابزار قدرت استفاده شود، انگیزه ساختن جهانی که کمتر به آن گلوگاه وابسته باشد بیشتر میشود.
اما کریدورهای جایگزین هم تناقض خودشان را دارند. اگر هیچوقت تهدیدی وجود نداشته باشد، توجیه اقتصادیشان ضعیف میشود. اگر تهدید جدی شود، خود آنها هم به گلوگاههای تازه تبدیل میشوند. نتیجه ساده اما مهم است: نه منطق کارتل بهتنهایی میتواند پایدار بماند، نه منطق کریدور میتواند به آرامش نهایی برسد.
نظم جدید، نظمی باثبات نیست؛ نظمی است که با ناپایداری خود را بازتولید میکند.
این فقط داستان نفت نیست
این الگو فقط در نفت دیده نمیشود. تقریباً هرجا شبکهای جهانی به ابزار قدرت تبدیل شده، همین منطق تکرار شده است.
وقتی دلار به ابزار تحریم تبدیل شد، انگیزه ساختن بدیلهای یوآنی و سازوکارهای غیردلاری تقویت شد. وقتی آمریکا صادرات نیمهرسانا به چین را محدود کرد، برنامه ملی چین برای خودکفایی در تراشه شتاب گرفت. وقتی کنترل کابلهای زیردریایی به مسئله امنیتی تبدیل شد، پروژههای فیبر و مسیرهای داده بدیل جدیتر شدند.
یعنی ابزار هژمونی، در لحظه موفقیت، بذر فرسایش خود را هم میکارد.
آلبرت هیرشمن، اقتصاددان بزرگ قرن بیستم، این منطق را سالها پیش توضیح داده بود: قدرتی که از وابستگی استفاده میکند، طرف وابسته را به شکستن آن وابستگی تشویق میکند. آنچه امروز میبینیم، روایت معاصر همان ایده است؛ فقط در مقیاسی بسیار بزرگتر.
آن چند دلار اضافه به جیب چه کسی میرود؟
تا اینجا بحث درباره قدرت، مسیر و گلوگاه بود. اما پشت این مفاهیم، یک پرسش توزیعی پنهان است: چه کسی هزینه را میپردازد و چه کسی سود میبرد؟
پریمیوم گلوگاهی، همان چند دلار اضافهای که در قیمت هر بشکه ظاهر میشود، فقط یک هزینه فنی نیست. یک رانت است. این رانت را خانوار آسیایی یا اروپایی میپردازد؛ همان کسی که بنزین، برق، حملونقل و کالاهای گرانتر را تجربه میکند. هزینه حفاظت از مسیر را مالیاتدهنده آمریکایی و اروپایی میپردازد. اما سود نهایی، اغلب به صندوقهای ثروت ملی خلیج فارس و طبقه حاکم رانتیر میرسد؛ همانهایی که این درآمد را دوباره به داراییهای راهبردی، بندر، پایانه، سهام و زیرساخت تبدیل میکنند.
سادهتر بگوییم: هزینه را بسیاری میپردازند، نفع را اندکی میبرند.
سنگینترین بار هم معمولاً بر دوش کشورهای جنوب جهانی است؛ کشورهایی که نه ارز پایداری برای تحمل شوک قیمت دارند، نه ظرفیت صنعتی برای جایگزینسازی سریع.
ایران، با وجود آنکه تولیدکننده نفت است، در این بازی موقعیت تلخی دارد. تحریم، ایران را بهنحوی عجیب به مصرفکننده پریمیوم گلوگاهی تبدیل کرده است: واردات گرانتر، صادرات محدودتر، بیمه سختتر، مسیر دشوارتر. این یکی از کنایههای تلخ اقتصاد سیاسی ماست: کشوری که نفت دارد، اما در بازی نفت، اغلب در سمت بازنده مینشیند.
نظمی که از بیرون پابرجاست
اگر همه اینها را کنار هم بگذاریم، با فروپاشی آشکار طرف نیستیم. با فروپاشی پنهان طرفیم.
اوپکپلاس همچنان جلسه میگذارد. نفتکشها همچنان از هرمز عبور میکنند. ائتلافهای امنیتی همچنان فعالاند. از بیرون، نظم پنجاهساله هنوز پابرجاست. کسی که فقط شاخصهای سطحی را ببیند، میگوید همهچیز سر جای خودش است.
اما در عمق، چیز دیگری در حال رخ دادن است. نهادها صورت خود را حفظ کردهاند، اما اقتدارشان کم شده است. مسیرها هنوز برقرارند، اما نقششان زیر سؤال رفته است. ائتلافها فعالاند، اما همگراییشان شکنندهتر شده است.
این همان فروپاشی پنهان است: نظمی که از بیرون پایدار به نظر میرسد، اما از درون بیقرار است.
این نظم به کجا میرسد؟ سه مسیر محتمل پیش روست.
اگر گذار انرژی در چین و هند سریعتر از انتظار پیش برود، بخش بزرگی از بازی کریدوری بیربط میشود. سرمایهگذاریهای بلندمدت در خط لوله و پایانه، ممکن است به داراییهای قفلشده تبدیل شوند. این، برای امارات و عربستان سناریویی بسیار سنگین است.
اگر ائتلاف خلیج فارس از درون دچار شکاف شود، نظم امنیتی مسیرها ضربه میخورد. آمریکا دیگر با یک محور منسجم طرف نیست، بلکه با چند بازیگر رقیب روبهرو میشود: امارات، عربستان، قطر، هر کدام با منافع، کریدورها و محاسبات خاص خود.
و اگر چین به نقطهای برسد که بتواند بخش مهمی از انرژی خود را مستقل از کریدورهای غربی تأمین کند، هژمونی آمریکا بر مسیرها از درون تهی میشود؛ نه با جنگ، بلکه با تکثیر مسیرهای بدیل.
هیچکدام از این سه مسیر حتمی نیستند. اما نشانههای هر سه، همین حالا دیده میشود.
و حالا ایران
حالا باید به پرسشی برسیم که برای ما مهمتر از همه است: ایران در این نظم ناپایدار کجا ایستاده است؟
پاسخ صادقانه این است: در عجیبترین موقعیت ممکن.
از یک سو، ایران در نقش منشأ تهدید هرمز، یکی از دارندگان قدرت گلوگاهی است. اما هر بار که این تهدید فعال میشود، انگیزه دیگران برای فرار از هرمز بیشتر میشود. در بلندمدت، همین تهدید میتواند موقعیت راهبردی ایران را تضعیف کند. این تله هر قدرت گلوگاهی است: هر بار که از قدرتش استفاده میکند، جهان را یک قدم به بینیاز شدن از آن نزدیکتر میکند.
از سوی دیگر، ایران خودش پشت همان گلوگاه محبوس است. جاسک، چابهار و کریدور شمال ـ جنوب نشان میدهند که ایران منطق گریز را فهمیده است. اما پاسخ ایران، در مقایسه با آنچه امارات و عربستان ساختهاند، عقبتر، کندتر و ناهماهنگتر است. فرصت هست، اما فرصت بینهایت نیست.
ایران در این تصویر، هم ابزار است، هم قربانی. هم میتواند گلوگاه را تهدید کند، هم بهای همان تهدید را در صادرات محدود، واردات گران و عقبماندگی لجستیکی میپردازد. هم میتواند کریدور بدیل بسازد، هم سالهاست در ساختن آن عقب مانده است.
پرسش پایانی اینجاست.
در نظمی که هیچکس بهتمامی نمیبرد، چه کسانی بیشتر میبازند؟
و چرا ما، با این همه موقعیت جغرافیایی، منابع انرژی و امکان کریدوری، اغلب در همان فهرستایم؟









