آتش‌بس روی دستگاه اکسیژن؛ خلیج‌فارس در آستانه یک نظم تازه یا یک جنگ ناخواسته؟

این مقاله را بصورت پادکست گوش کنید

خوانشی از منظر اقتصاد سیاسی، در روزی که ترامپ پاسخ ایران را «زباله» خواند

۱. درآمد: لحظه‌ای که چیزی ترک خورد

امروز، یازدهم می ۲۰۲۶، دونالد ترامپ در پلتفرم Truth Social نوشت که آتش‌بس ایران - آمریکا «روی دستگاه اکسیژن، در حال احتضار» قرار دارد و پاسخ ایران به پیشنهاد چهارده‌مادّه‌ای آمریکا را «زباله» خواند. این لحن، نسبت به ادبیات «کاملاً غیرقابل‌قبول» روز یکشنبه، تشدیدی آشکار است. در سوی مقابل، اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه‌ی ایران، تأکید کرد که آمریکا بر «مطالبات نامعقول» پافشاری می‌کند و ایران به دنبال «امتیاز» نیست، بلکه «حقوق مشروع» خود را می‌خواهد.

در پشت این سخنان، سه تحول ساختاری در جریان است که فهم بحران را تعیین می‌کند. نخست، رهبر جدید جمهوری اسلامی - مجتبی خامنه‌ای که از آغاز جنگ فوریه ۲۰۲۶ علناً ظاهر نشده - به نیروهای نظامی ابلاغ کرده که از قاعده‌ی درگیری «پاسخ به حمله» به قاعده‌ی «دفاع تهاجمی» عبور کنند. دوم، عربستان و کویت پس از یک دور تنش، دسترسی نظامی آمریکا به پایگاه‌ها و حریم هوایی خود را بازگرداندند - اما با شرط ضمنی روشن. سوم، حملات پهپادی روزانه به امارات، کویت، بحرین، و دیگر اهداف منطقه‌ای، به یک الگوی پایدار تبدیل شده.

در رسانه‌های مالی و سیاسی غالب، سه گزاره به‌سرعت به «حقیقت‌های پذیرفته‌شده» تبدیل شده‌اند: نخست، جنگ تمام‌عیار قریب‌الوقوع است. دوم، اعراب پشت ترامپ ایستاده‌اند. سوم، اگر حمله‌ای رخ دهد، لایه‌ی جدیدی از حاکمیت - که با آمریکا توافقات پنهانی دارد - روی کار می‌آید و بحران را حل می‌کند.

این مقاله استدلال می‌کند که هر سه گزاره، در بهترین حالت، بخشی از حقیقت را نشان می‌دهند. برای دیدن آنچه واقعاً در جریان است، باید عینک‌های رایج تحلیل ژئوپلیتیک را کنار گذاشت و از منظر اقتصاد سیاسی به مسئله نگریست. مقاله سه پرسش را در پی می‌گیرد: آیا جنگ تمام‌عیار واقعاً قریب‌الوقوع است؟ نقش واقعی متحدان عربی آمریکا چیست؟ و اگر حمله‌ای صورت گیرد، روز پس از آن چه می‌آید؟

۲. فروپاشی نظم خلیج‌فارس: لنز پولانیایی

پیش از پرداختن به جزئیات تاکتیکی، باید لنز کلان را نصب کنیم. آنچه در خلیج‌فارس در حال رخ‌دادن، نه یک «منازعه‌ی نظامی» بلکه فروپاشی یک نظم منطقه‌ای است که از ۱۹۷۹ به این‌سو شکل‌گرفته بود.

کارل پولانی، اقتصاددان مجارستانی، در «دگردیسی بزرگ» (The Great Transformation) نشان داد که هر نظم اقتصادی - سیاسی پایداری، بر پایه‌ی یک «تنظیم‌گری دوگانه» (double movement) استوار است: نیروهای بازار آزاد در یک سو، و نیروهای حفاظت اجتماعی و سیاسی در سوی دیگر. هرگاه این تعادل به هم می‌خورد، نظم فرومی‌پاشد - نه به‌خاطر تصمیم یک بازیگر، بلکه به‌خاطر انباشت تناقضات ساختاری.

اگر بخواهیم این چارچوب را به نظم خلیج‌فارس اعمال کنیم، باید پرسید: تنظیم‌گری دوگانه‌ی این منطقه چه بود؟ پاسخ، در سه بازار به‌هم‌پیوسته نهفته است.

نخستین بازار، بازار نفت بود. در سوی «حرکت اول» پولانیایی (نیروی بازارسازی)، نظام پترودلار از ۱۹۷۴ به این‌سو، نفت خلیج‌فارس را به قلب اقتصاد جهانی متصل کرد. اما این بازارسازی محصور نشده بود، بلکه با «حرکت دوم» (حفاظت سیاسی) تنظیم می‌شد: اوپک به‌مثابه کارتل قیمت‌گذار، تعهد آمریکا به امنیت تنگه، و توافق ضمنی که نوسانات قیمت در یک محدوده‌ی «قابل‌تحمل» نگه داشته شود. این تعادل، در حال فروپاشی است. اعلام «اقتدار تنگه‌های خلیج‌فارس» از سوی ایران در آوریل ۲۰۲۶ و دریافت عوارض بیش از یک میلیون دلار از کشتی‌های تجاری، چیزی بیش از یک ابتکار سیاسی است: این یک تغییر حقوقی بنیادین در رژیم تنگه است که از کنوانسیون مونترو ۱۹۳۶ (که عبور از داردانل و بسفر را تنظیم می‌کرد) به این‌سو نمونه نداشته. ایران در حال تبدیل‌کردن یک «حق گذر بین‌المللی» به یک «گذرگاه تنظیم‌شده‌ی ملی» است. این، شکستن یک قاعده‌ی نهادی است که هفت دهه دوام داشت.

دومین بازار، بازار امنیت بود. حضور نظامی آمریکا در خلیج‌فارس، یک «کالای امنیتی» (security commodity) بود که در ازای آن، نظام‌های منطقه‌ای از طریق خرید تسلیحات، حفظ قیمت‌گذاری نفت با دلار، و همراهی سیاسی، پرداخت می‌کردند. اما «حرکت دوم» این بازار - یعنی تعهد متقابل آمریکا به حمایت خودکار - در حال فرسایش است. وقتی عربستان دسترسی نظامی آمریکا را به مدت چند روز مسدود می‌کند و سپس آن را بازمی‌گرداند با شرط ضمنی «اسکورت بله جنگ نه»، در حقیقت در حال «قیمت‌گذاری دوباره» (repricing) کالای امنیتی آمریکاست. این یعنی چتر امنیتی دیگر «خودکار» نیست، بلکه مشروط و مبتنی بر معامله شده.

سومین بازار، بازار «ایران مهارشده» بود. در چهار دهه‌ی گذشته، یک تعادل پنهان وجود داشت: ایران تحت‌فشار، اما پابرجا. این تعادل، مطلوب همه‌ی بازیگران منطقه‌ای بود - از واشنگتن تا ریاض. یک ایران پابرجا، گرچه دشمن، قابل‌پیش‌بینی بود. یک ایران فروپاشیده، یک متغیر کنترل‌نشده است. این تعادل پس از کشته‌شدن آیت‌الله علی خامنه‌ای در فوریه، شکست. ایران اکنون نه «مهارشده» است و نه «فروپاشیده» - بلکه در یک حالت بینابینی قرار دارد که در آن چندین کانون قدرت موازی (سپاه، ارتش، نهادهای امنیتی، کانون‌های اقتصادی) فعال‌اند و هیچ مرکزیت کاریزماتیک واحدی وجود ندارد.

نتیجه این است که هر سه ستون نظم خلیج‌فارس، هم‌زمان در حال لرزش‌اند. این فروپاشی، یک «تصمیم» نیست. هیچ‌کس - نه ترامپ، نه مجتبی، نه محمد بن سلمان - نخواسته این اتفاق بیفتد. اما همگی در ساختاری گرفتارند که در حال متلاشی‌شدن است.

این تشخیص ساختاری، پیامدهای جدی برای تحلیل دارد. اگر بحران را نتیجه‌ی تصمیمات اشتباه چند نفر بدانیم، راه‌حل را در «جایگزینی این افراد با افراد بهتر» جستجو می‌کنیم - همان توهمی که در بخش ۶ به آن خواهیم پرداخت. اما اگر بفهمیم بحران ساختاری است، آنگاه می‌فهمیم که هیچ راه‌حل آسانی وجود ندارد. هر مسیر، هزینه‌های بزرگی دارد و این هزینه‌ها به‌نحوی نابرابر توزیع می‌شوند.

۳. معماری تله‌ی دوسویه

در سطح خرد، آنچه میان تهران و واشنگتن جریان دارد، یک «بازی جوجه» (chicken game) است که توماس شلینگ، نظریه‌پرداز چانه‌زنی، در «استراتژی منازعه» (۱۹۶۰) صورت‌بندی کرد. اما این بازی، در دل ساختار پولانیایی فروپاشی نظم، شکل خاصی به خود می‌گیرد. هر دو بازیگر، نه‌فقط در رقابت با یکدیگر، بلکه در مواجهه با فروپاشی چارچوبی که در آن بازی می‌کردند، گرفتارند.

تله‌ی ترامپ

ترامپ در یک تله‌ی سه‌گانه گرفتار است. اگر تهدیدش را اجرا نکند، اعتبارش فرومی‌ریزد. در نظریه‌ی بازدارندگی، آنچه شلینگ «مسئله‌ی تعهد» (commitment problem) می‌نامد، اینجا فعال است: هر تهدیدی که اجرا نشود، ارزش تهدیدهای بعدی را کاهش می‌دهد. این یعنی نه‌فقط آتش‌بس فعلی، بلکه کل چتر بازدارندگی آمریکا در خلیج‌فارس، در معرض فرسایش است. متحدان منطقه‌ای - از ریاض تا ابوظبی - به‌دقت می‌نگرند که آیا واشنگتن همچنان حاضر است هزینه‌ی حمایت از آن‌ها را بپردازد یا نه.

اما اگر بمباران تمام‌عیار را اجرا کند، با هزینه‌ای بسیار سنگین‌تر روبه‌رو می‌شود. کارزار طولانی هوایی، در سناریوهای محافظه‌کارانه، می‌تواند قیمت نفت را به محدوده‌ی ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار بشکه ببرد. این یعنی تورم بالای ۵ درصد در آمریکا، فدرال رزروی که نمی‌تواند نرخ بهره را کاهش دهد، بازار سهامی که سقوط می‌کند، و انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر ۲۰۲۶ که برای جمهوری‌خواهان به فاجعه تبدیل می‌شود.

عامل سومی هم هست که فضای مانور را محدود می‌کند: ترامپ دیگر در دور اول ریاست‌جمهوری نیست و نمی‌تواند با وعده‌ی «دور دوم» مشکلات را به آینده موکول کند. در دور پایانی، رهبران به‌جای محاسبه‌ی تجدید انتخاب، به‌سوی «میراث تاریخی» می‌نگرند. در مورد ترامپ، این محاسبه‌ی میراث، چندان روشن نیست: آیا میراث او «صلح‌طلب بزرگ» است، یا «رئیس‌جمهور مقتدر»؟ پاسخ این پرسش، رفتار آینده‌ی او را تعیین خواهد کرد.

تله‌ی مجتبی

در سوی مقابل، مجتبی خامنه‌ای در تله‌ی متفاوتی گرفتار است که نیازمند ابزارهای جامعه‌شناسی سیاسی است. ماکس وبر سه نوع مشروعیت سیاسی را از هم متمایز می‌کند: سنتی، کاریزماتیک، و عقلانی - قانونی. آیت‌الله علی خامنه‌ای، در طول دو دهه و نیم رهبری، توانست نوع چهارمی را بسازد: ترکیبی از کاریزمای به‌ارث‌رسیده از انقلاب و اقتدار سنتی نهاد ولایت‌فقیه. مجتبی این میراث را ندارد. او نه کاریزمای پدر را دارد، نه پیشینه‌ی مرجعیت دینی مستقل، و نه - تا کنون - ظهور علنی که بتواند به مشروعیت کاریزماتیک منجر شود.

پس مجتبی به یک «اقدام بنیان‌گذار» (founding act) نیاز دارد - اقدامی که او را از «پسر آن مرد» به «رهبر این مرحله» تبدیل کند. ابلاغ دکترین «دفاع تهاجمی»، احتمالاً همان اقدام بنیان‌گذار است. اما این انتخاب، خطر بزرگی دارد. اگر زیاده‌روی شود، نظام را به جایی می‌رساند که حتی محدودیت‌های ساختاری ترامپ نیز نتواند مانع پاسخ مهلک شود. اگر زیاده‌روی نشود، مشروعیت داخلی به دست نمی‌آید.

تعادل لرزان و درس ۱۹۱۴

نتیجه‌ی این دو تله، یک تعادل بسیار خطرناک است: «تعادل لرزان روی لبه‌ی پرتگاه» (precarious brinkmanship equilibrium). هر دو طرف می‌دانند که جنگ تمام‌عیار برای هر دو فاجعه است. هر دو می‌دانند که عقب‌نشینی کامل، شکست داخلی است. پس هر دو در منطقه‌ی میانی - تشدید کنترل‌شده - بازی می‌کنند.

اما تاریخ نشان داده که چنین تعادل‌هایی پایدار نمی‌مانند. باربارا تاکمن، در «توپ‌های ماه اوت»، تشریح کرده که چگونه در تابستان ۱۹۱۴، هیچ‌کدام از قدرت‌های اروپایی جنگ نمی‌خواستند - اما همگی به آن کشیده شدند. علت چه بود؟ هر طرف فکر می‌کرد زمان به سود طرف مقابل کار می‌کند. این «احساس مشترک فوریت» (mutual sense of urgency)، در شرایطی که قواعد درگیری به سمت پیش‌دستی متمایل می‌شود، می‌تواند هر بازیگر منطقی را به اقدام نامنتظر سوق دهد.

این، دقیقاً همان وضعیتی است که اکنون داریم. مجتبی فکر می‌کند اگر حالا اقدام نکند، فردا ضعیف‌تر است. ترامپ فکر می‌کند اگر حالا واکنش نشان ندهد، اعتبارش فرسوده می‌شود. هر دو در حال محاسبه‌ی «پنجره‌ی فرصت» هستند. این محاسبات، در تاریخ، اغلب به جنگ منجر شده‌اند، نه به مذاکره.

۴. سه ضلع غایب: اسرائیل، چین، روسیه

روایت رایج بحران را به‌مثابه یک منازعه‌ی دوسویه (ایران - آمریکا) با حاشیه‌ی منطقه‌ای (اعراب) نشان می‌دهد. این تصویر، در یک نقطه‌ی مهم گمراه‌کننده است: سه بازیگر اصلی دیگر، نقش‌های پنهان اما تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کنند.

اسرائیل: شریک فعال در حال انتظار

اسرائیل که در حمله‌ی فوریه‌ی ۲۰۲۶ شریک عملیاتی آمریکا بود، اکنون در یک وضعیت پارادوکسیکال قرار دارد. از یک سو، نتانیاهو با رویکرد حداکثری است - هدف او همچنان فروپاشی برنامه‌ی هسته‌ای ایران به‌صورت کامل و دائمی است. ازسوی‌دیگر، توان نظامی اسرائیل پس از کارزار فوریه فرسوده شده و وابستگی‌اش به مهمات و اطلاعات آمریکایی، عملاً تصمیم نهایی را به ترامپ سپرده.

نقش پنهان اسرائیل اما در حوزه‌ی «اطلاعات و سیگنال‌دهی» (intelligence and signaling) است. هر داده‌ای که اسرائیل به آمریکا می‌دهد - درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران، توان موشکی، یا تحرکات سپاه - می‌تواند محاسبات ترامپ را در یک‌سو یا سوی دیگر سنگین کند. لابی‌های اسرائیلی در کنگره (AIPAC و سایرین)، در حال فشار برای پاسخ نظامی شدیدتر هستند، اما در داخل دستگاه امنیتی آمریکا، صداهایی نیز وجود دارد که از «دام گذاری اسرائیلی» می‌ترسند - سناریویی که در آن اسرائیل یک حادثه را تسهیل می‌کند تا آمریکا را به جنگ تمام‌عیار بکشاند.

چین: میانجی پنهان با منافع متناقض

چین در طول ۲۰۲۶ یک بازیگر پنهان اما فعال بوده. لیویت، سخنگوی کاخ سفید، در آوریل تأیید کرد که چین در مذاکرات آتش‌بس دخیل بوده. در ۷ آوریل، چین به همراه روسیه قطعنامه‌ی بحرین درباره‌ی بازگشایی تنگه را در شورای امنیت وتو کرد.

منطق چین، در ظاهر متناقض است. از یک سو، چین به نفت خلیج‌فارس به‌شدت وابسته است (حدود ۴۰ درصد واردات نفت چین از این منطقه می‌گذرد) و فروپاشی نظم آن، اقتصاد چین را به‌شدت آسیب‌پذیر می‌کند. ازسوی‌دیگر، تضعیف چتر امنیتی آمریکا، فرصتی ژئوپلیتیک برای چین فراهم می‌کند تا به‌مثابه «بازیگر جایگزین» مطرح شود. این تناقض، استراتژی چین را تعریف می‌کند: حفظ ایران به‌مثابه شریک، اما فشار بر آن برای پذیرفتن آتش‌بس و بازگشایی محدود تنگه. چین نمی‌خواهد ایران فروپاشد، اما نمی‌خواهد ایران آن‌قدر تنش‌زا باشد که قیمت نفت اقتصاد چین را زمین بزند.

روسیه: شریک تضعیف‌شده

روسیه که درگذشته به‌مثابه شریک استراتژیک ایران مطرح بود، اکنون به‌خاطر گرفتاری در اوکراین، توان مانور محدودی دارد. اما در شورای امنیت، حق وتو روسیه همچنان یک ابزار است. وتوی مشترک با چین در ۷ آوریل نشان داد که این دو قدرت، حداقل در یک نکته توافق دارند: نمی‌خواهند آمریکا اجازه‌ی قانونی برای اقدام نظامی گسترده در منطقه به دست آورد. اما این یک «مانع منفی» است، نه «حمایت مثبت» از ایران. روسیه نمی‌تواند - و نمی‌خواهد - از ایران در یک جنگ تمام‌عیار حمایت عملیاتی کند.

این سه ضلع، در مجموع، تأثیر مهمی بر معماری بازی دارند. اسرائیل ترامپ را به سمت تشدید فشار می‌برد؛ چین و روسیه (هر یک به دلایل متفاوت) از این تشدید مانع‌تراشی می‌کنند. این یعنی بازی، نه دوسویه بلکه چندضلعی است - و هیچ‌یک از بازیگران اصلی نمی‌توانند به‌تنهایی نتیجه را تعیین کنند.

۵. اعراب: متحد یا مهارکننده؟

روایت غالب در رسانه‌های فارسی‌زبان این است که با بازگرداندن دسترسی نظامی به آمریکا، اعراب «پشت ترامپ» ایستاده‌اند. این روایت، در سطح ظاهری درست به نظر می‌رسد. اما تفاوت بنیادینی را در روابط بین‌الملل از دست می‌دهد: تفاوت میان «اجازه» (permission) و «اتحاد» (alignment).

رابرت کیوهین و جوزف نای، نظریه‌پردازان لیبرالیسم نهادی، در «قدرت و وابستگی متقابل» مفهومی را معرفی کرده‌اند که برای فهم رفتار اعراب کلیدی است: تفاوت میان «وابستگی متقابل حساس» (sensitivity interdependence) و «وابستگی متقابل آسیب‌پذیر» (vulnerability interdependence). در سطح اول، یک بازیگر مجبور به همکاری است؛ چون چاره‌ای ندارد. در سطح دوم، آن کسی است که اگر سیستم سقوط کند، بیشترین آسیب را می‌بیند.

اعراب در سطح اول مجبور به همکاری با آمریکا هستند - ساختار امنیتی منطقه‌ای آن‌ها را در این موقعیت قرار داده. اما در سطح دوم، آن‌ها هستند که اگر اقتصاد جهانی نفت سقوط کند، بیشترین خسارت را می‌بینند. پروژه‌ی Vision 2030 عربستان، شهر نِئوم، اکسپو امارات، پروژه‌های گردشگری قطر - همگی در گرو ثبات منطقه‌ای و قیمت‌های قابل‌پیش‌بینی نفت‌اند.

پس وقتی عربستان «اجازه» می‌دهد، در حال «تنظیم» (calibrating) جنگ است، نه «تشدید» آن. این یک «حمایت همراه با مهار» (support-with-restraint) است. منطق پنهان آن: «بگذار ترامپ نمایش قدرت بدهد و کشتی‌ها را اسکورت کند، اما نگذار جنگ تمام‌عیار شود.» منابع رسمی عربستان به‌صراحت گفته‌اند که از «تلاش‌های دیپلماتیک پاکستان برای میانجی‌گری توافق» حمایت می‌کنند.

ترس از ایران فروپاشیده

اما چرا اعراب از جنگ تمام‌عیار می‌ترسند؟ این پرسش به یک حقیقت پیچیده‌تر اشاره دارد: برای ریاض و ابوظبی، یک ایران تضعیف‌شده مطلوب است، یک ایران فروپاشیده فاجعه است.

این تشخیص، محصول یک درس تاریخی دردناک است. عراق ۲۰۰۳ تجربه‌ای بود که نخبگان حاکمیتی خلیج‌فارس هرگز فراموش نمی‌کنند. وقتی صدام حسین سرنگون شد، آنچه پدید آمد نه یک «عراق دموکراتیک» بلکه یک خلأ قدرت بود که با موج‌های شیعه‌گرایی، نفوذ ایران، ظهور داعش، جنگ داخلی، موج پناه‌جو، و فعال‌شدن گسل‌های قومی - مذهبی پر شد.

تصور یک ایران فروپاشیده، برای ریاض و ابوظبی، تصویری به‌مراتب ترسناک‌تر از عراق ۲۰۰۳ است. ایران کشوری است با ۸۵ میلیون جمعیت، با چندین قومیت و گسل مذهبی، با شبکه‌ای از نیروهای نیابتی منطقه‌ای، و با مرز مشترک با چندین کشور. فروپاشی این کشور می‌تواند موج پناه‌جوی چند ده‌میلیونی، خلأ قدرت گسترده، فعال‌شدن گسل‌های منطقه‌ای، و در نهایت ناپایداری گسترده در خلیج‌فارس را به دنبال آورد.

این، علت واقعی «مهار اعراب بر ترامپ» است. آن‌ها نمی‌خواهند ایران پیروز شود، اما به‌مراتب بیشتر نمی‌خواهند ایران فرومی‌پاشد. اعراب پشت اسکورت کشتی‌های تجاری ایستاده‌اند؛ پشت بمباران تمام‌عیار، نه.

۶. توهم تعویض نخبگان: بین نسخه‌ی قوی و نسخه‌ی ضعیف

اکنون به مهم‌ترین بخش این مقاله می‌رسیم - نقد یک تز که در محافل تحلیلی ایرانی، چه در داخل و چه در میان اپوزیسیون، به یک «اعتقاد آرامش‌بخش» تبدیل شده است. این تز چنین می‌گوید: حمله‌ی تمام‌عیار آمریکا، اسرائیل، و متحدان عربی، لایه‌ی فعلی حاکمیت ایران را از بین می‌برد. سپس یک‌لایه‌ی جدید - که در حال توافقات پنهان با آمریکا بوده - به قدرت می‌رسد و بحران را با مذاکره حل می‌کند.

این تز را باید بادقت ممیزی کرد، چون دو نسخه‌ی متفاوت دارد و رد یا قبول آن، بستگی به این دارد که کدام نسخه را در نظر داشته باشیم.

نسخه‌ی قوی (و احتمالاً نادرست)

نسخه‌ی قوی تز این است: «یک برنامه‌ی هماهنگ‌شده وجود دارد. آمریکا، اسرائیل، و یک‌لایه‌ی مشخص از نخبگان داخل ایران، در حال هماهنگی پنهانی هستند. حمله‌ای صورت می‌گیرد. لایه‌ی فعلی حذف می‌شود. لایه‌ی جدید جانشین می‌شود. توافق امضا می‌شود.»

این نسخه با چهار اشکال بنیادین روبه‌روست.

نخست، مغالطه‌ی برنامه‌ریزی فرامحلی. این تز فرض می‌کند که در پشت پرده، یک «مغز برنامه‌ریز» وجود دارد که گام‌ها را به ترتیب می‌چیند. در تاریخ نزدیک، عراق ۲۰۰۳ بهترین نمونه‌ی شکست این تئوری است. آمریکا واقعاً فکر می‌کرد چلبی و کنگره‌ی ملی عراق، «لایه‌ی جانشین آماده» هستند. ماه‌ها پیش از حمله، جلسات و توافقاتی صورت گرفت. آنچه پس از سقوط بغداد رخ داد، فاجعه بود. چلبی هیچ پایگاه اجتماعی واقعی نداشت. ساختار اداری متلاشی شد. شورش‌های سنی شکل گرفت. ایران از خلأ بهره‌برداری کرد. عراق برای سال‌ها در آشوب فرورفت.

دوم، خطر تجزیه‌ی حاکمیتی به‌جای تعویض جراحی‌شده. ایران اکنون در یک «وضعیت نزدیک به فدراسیون نظامی» قرار دارد. سپاه، ارتش، نهادهای امنیتی موازی، و کانون‌های اقتصادی همگی به نسبت‌های مختلف قدرت دارند. هیچ «هسته‌ی مرکزی» واحدی وجود ندارد که با حذف آن، یک «هسته‌ی جانشین» جای آن بنشیند. مثال لیبی پس از قذافی هشداردهنده است: ناتو در ۲۰۱۱ تصور می‌کرد گروه‌های مخالف می‌توانند دولت جدیدی بسازند. آنچه پدید آمد، چند دولت موازی، چند ارتش رقیب، و یک کشور تجزیه‌شده بود. لیبی برای بیش از یک دهه در جنگ داخلی فرورفت.

ایران، با ابعاد بسیار بزرگ‌تر، می‌تواند به یک «لیبی در مقیاس بزرگ» تبدیل شود - نه به «ژاپن پس از جنگ» که الگوی موفق تعویض نخبگان است. ژاپن چرا موفق شد؟ چون قبل از تسلیم، یک ساختار نخبگانی بوروکراتیک یکپارچه داشت که آمریکایی‌ها توانستند آن را حفظ کنند و فقط لایه‌ی نظامی را حذف کنند. ایران چنین ساختاری ندارد.

سوم، فقدان شواهد تجربی برای «لایه‌ی جانشین». در طول چهار دهه، جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک هر «لایه‌ی جانشین قابل‌مذاکره» را حذف کرده است. نهضت آزادی در دهه‌ی ۶۰ به حاشیه رانده شد. اصلاح‌طلبان دوم خرداد در دهه‌ی ۸۰ بی‌اثر شدند. تکنوکرات‌های دولت روحانی پس از خروج آمریکا از برجام در ۲۰۱۸، مشروعیت داخلی خود را از دست دادند. آنچه باقی‌مانده، یا داخل ساختار قدرت کاملاً وفادار است، یا کاملاً بیرون از ساختار و فاقد قابلیت اجرای حاکمیت بر یک کشور ۸۵ میلیونی است.

این پدیده در تاریخ ایران معاصر سابقه دارد. در ۱۹۵۳، آمریکا فکر می‌کرد جایگزینی برای مصدق دارد - زاهدی. اما زاهدی هم پایگاه اجتماعی پایداری نداشت و حاصل کار، رژیمی شد که در ۱۹۷۹ فروپاشید. در ۱۹۷۹، خود محمدرضا شاه فکر می‌کرد ارتشش «جانشین» اوست. ارتش در عرض چند روز متلاشی شد. در ۲۰۰۹، بسیاری از ناظران غربی فکر می‌کردند جنبش سبز یک «جانشین آماده» است. این جنبش، باوجود قدرت اجتماعی‌اش، هیچ‌گاه نتوانست به ساختار جانشین حاکمیتی تبدیل شود.

چهارم، درس جنگ ۱۲ روزه‌ی ۲۰۲۵. در جنگ ژوئن ۲۰۲۵ - پیش از جنگ بزرگ‌تر فوریه ۲۰۲۶ - آمریکا و اسرائیل فرصت اقدام برای تغییر رژیم را داشتند. اما انتخاب کردند که نگیرند. این انتخاب، تصادفی نبود. محصول یک محاسبه‌ی استراتژیک بود که در آن «ایران ضعیف شده‌ی پابرجا» مطلوب‌تر از «ایران فروپاشیده» تشخیص داده شد. این محاسبه، از آن زمان تاکنون، تغییر بنیادی نکرده.

نسخه‌ی ضعیف (و احتمالاً واقعی‌تر)

اما تز شما می‌تواند به نسخه‌ی ضعیف‌تری بازگردانده شود که نسبت به نقدهای بالا مقاوم‌تر است: «یک همگرایی منافع وجود دارد، نه یک برنامه‌ی هماهنگ‌شده. بازیگران مختلف، هر یک به دلایل خود، به نتیجه‌ی مشابهی می‌رسند: لایه‌ی فعلی حاکمیت ایران باید تضعیف یا بازآرایی شود. این همگرایی، بدون نیاز به برنامه‌ی مرکزی، می‌تواند به یک نتیجه‌ی هماهنگ منجر شود.»

این نسخه، با تحلیل اقتصاد سیاسی سازگارتر است. در ادبیات نهادگرایی، چنین فرایندی «همگرایی نهادی بدون توطئه» (institutional convergence without conspiracy) نامیده می‌شود. در این الگو، چندین بازیگر، هر یک با محاسبات متفاوت، به نتیجه‌ای می‌رسند که از بیرون به‌مثابه «برنامه‌ی هماهنگ» به نظر می‌رسد.

اما حتی این نسخه‌ی ضعیف هم با یک محدودیت مهم روبه‌روست: حتی اگر «همگرایی منافع» برای تضعیف لایه‌ی فعلی وجود داشته باشد، هیچ مکانیسمی برای تضمین این که آنچه جانشین می‌شود «قابل‌مذاکره» باشد، وجود ندارد. تاریخ نشان داده که فروپاشی نظم اقتدارگرا، اغلب به نظم بدتری ختم می‌شود، نه به دموکراسی مذاکره شده.

بازصورت‌بندی: نه تعویض، بلکه بازآرایی

پس مدل دقیق‌تر این است: درگیری گسترده‌ی محدود ← تضعیف بیشتر هسته‌ی فعلی قدرت تشدید رقابت‌های درون حاکمیتی پیدایش تدریجی یک ائتلاف جدید درون نظام ← توافق با ائتلاف جدید درون همان چارچوب نظام.

این، نه «تعویض رژیم» بلکه «بازآرایی رژیم تحت‌فشار خارجی» (regime reconfiguration under external pressure) است. این الگو در تاریخ معاصر بسیار بیشتر اتفاق افتاده. مصر پس از شکست ۱۹۶۷، ناصر را نخواست از قدرت برکنار کند - اما درون نظام، توازن از پان‌عربیسم تندرو به سمت رئالیسم سادات حرکت کرد. اتحاد جماهیر شوروی پس از باتلاق افغانستان، نخواست نظام سوسیالیستی را براندازد - اما درون نظام، گلاسنوست، یعنی سیاستِ فضای باز و پروسترویکا، یعنی بازسازی ساختار اقتصادی و اداری شکل گرفت. در همه‌ی این موارد، شوک خارجی، نخبگان درونی را وادار به بازآرایی کرد، اما رژیم به‌مثابه چارچوب فرومی‌پاشد نکرد.

۷. چهار مسیر پیش‌رو

با لحاظ همه‌ی این تحلیل‌ها، چهار مسیر کلان پیش روی این بحران قرار دارد. به‌جای ارائه‌ی درصدهای دقیق - که نوعی دقت کاذب در تحلیل سیاسی است - آن‌ها را به‌صورت کیفی، با نام‌گذاری روشن و همراه با تخمین قیمتی نفت، معرفی می‌کنم.

مسیر یکم: تشدید کنترل‌شده با کانال دیپلماتیک باز (محتمل‌ترین). عملیات اسکورت کشتی‌ها ازسرگرفته می‌شود. ایران به حملات پهپادی محدود ادامه می‌دهد، با گسترش جغرافیایی نه شدت. آمریکا حملات هدفمند به دارایی‌های نیابتی ایران در سوریه، عراق، و یمن انجام می‌دهد. کانال پاکستانی به یک «گفت‌وگوی همیشه در آستانه» تبدیل می‌شود. این الگوی منازعات منطقه‌ای دهه‌های اخیر است.

اما باید توجه کرد که با ابلاغ دکترین «دفاع تهاجمی» مجتبی، این مسیر دیگر به اندازه‌ی گذشته «محتمل‌ترین» نیست. دکترین جدید، آستانه‌ی پیش‌دستی را پایین می‌آورد و احتمال خروج از این مسیر به سمت مسیرهای ۲ یا ۳ را افزایش می‌دهد.

مسیر دوم: درگیری گسترده‌ی محدود الگوی ۱۲ روزه (محتمل). یک حادثه - مثلاً تلفات قابل‌توجه آمریکایی، یا حمله‌ی موفق به یک تأسیسات کلیدی نفتی - پاسخ نظامی شدید آمریکا را به دنبال می‌آورد. این پاسخ، چند هفته طول می‌کشد، آسیب‌های جدی به ایران وارد می‌کند، و سپس به یک آتش‌بس جدید با شرایط متفاوت ختم می‌شود. این مسیر، با دکترین جدید ایران، محتمل‌تر از قبل شده.

مسیر سوم: جنگ ناخواسته از طریق خطای محاسباتی (نسبتاً محتمل). سناریوی ۱۹۱۴. در شرایطی که روزانه پهپاد در حال پرواز است، قواعد درگیری به سمت پیش‌دستی متمایل است، و هر دو طرف فکر می‌کنند زمان به سود طرف مقابل کار می‌کند، یک حادثه‌ی غیرعمد می‌تواند زنجیره‌ی واکنش‌ها را فعال کند. این مسیر، اگرچه «نخواسته»، اما در پیامد، به مسیر ۴ (جنگ تمام‌عیار) می‌انجامد.

مسیر چهارم: توافق محدود (احتمال کمتر). میانجی‌گری پاکستان (و احتمالاً چین یا ترکیه) به یک توافق ۳۰ روزه‌ی موقت می‌رسد که در آن: تنگه‌ی هرمز با نظارت بین‌المللی بازگشایی می‌شود، آمریکا محاصره‌ی بنادر ایران را تعلیق می‌کند، و یک دوره‌ی مذاکره‌ی گسترده‌تر آغاز می‌شود. این مسیر هنوز ممکن است؛ اما با هر روزی که می‌گذرد، احتمالش کاهش می‌یابد.

یک سناریوی بسیار احتمال کمتر، اما با پیامد بزرگ: جنگ تمام‌عیار باهدف فروپاشی نظام. همان‌طور که در بخش ۶ نشان دادم، این مسیر با محدودیت‌های ساختاری ترامپ، با مهار اعراب، و با درس‌های ۲۰۲۵ ناسازگار است. اما در منطق «تله‌ی متقابل»، باید این احتمال را - هرچند کم - همچنان در نظر داشت.

جدول ۱. سناریوها و تخمین قیمت نفت

سناریو

احتمال کیفی

تخمین قیمت نفت

پایداری قیمتی

تشدید کنترل‌شده

محتمل‌ترین

۹۵ تا ۱۱۵ دلار

نوسانات کوتاه‌مدت

درگیری گسترده محدود

محتمل

۱۳۰ تا ۱۵۰ دلار اوج

چند هفته

جنگ ناخواسته

نسبتاً محتمل

۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار

چند ماه

توافق محدود

احتمال کمتر

۸۰ تا ۹۰ دلار

پایدار

جنگ تمام‌عیار

بسیار بعید

۲۰۰ دلار و بالاتر

شش ماه یا بیشتر

 

چه چیزی این توزیع را به هم می‌زند؟

سه عامل می‌تواند کل این محاسبات را در یک شب تغییر دهد. نخست، یک «حادثه‌ی پرچم» (flag incident) - تلفات سنگین آمریکایی، یا حمله‌ی موفق به آرامکو، یا غرق‌شدن یک ناو. دوم، تحولی در درون ایران - مثلاً ظهور علنی مجتبی با یک سخنرانی تند، یا کودتای ضد مجتبی، یا حذف یک چهره‌ی کلیدی سپاه. سوم، اتفاقی در صحنه‌ی داخلی آمریکا - بحران اقتصادی ناگهانی، یا اتفاقی که ترامپ را وادار به «انحراف توجه» (diversion) از طریق یک کارزار نظامی بزرگ‌تر کند.

به همین دلیل، تحلیل کنونی یک تصویر «لحظه‌ای» است، نه پیش‌بینی قطعی.

۸. مختصات اقتصاد سیاسی برای فهم بازار

نکته‌ای کوتاه برای خواننده‌ای که این مقاله را با دیدگاه بازارهای مالی می‌خواند. باید بین «تحلیل تکنیکال بازار» (که در آن قیمت نفت به‌مثابه یک سیگنال خودبسنده دیده می‌شود) و «اقتصاد سیاسی فهم بازار» (که در آن قیمت‌ها نتیجه‌ی محاسبات سیاسی هستند) تمایز قائل شد.

نگاه به قیمت نفت در روزهای اخیر نشان می‌دهد که بازار، باوجود تشدید سخنان، واکنش «هیستریک» نشان نداده است. قیمت در روز دوشنبه به‌خاطر بن‌بست افزایش یافت، اما این افزایش در حد چند درصد بود. این یعنی بازار همچنان به مسیر یکم (تشدید کنترل‌شده) باور دارد. اما باور بازار، می‌تواند به‌سرعت تغییر کند.

سه سیگنال پیش‌نشانگر را باید دنبال کرد:

 نخست، نرخ بیمه‌ی دریایی (war risk insurance premium) برای کشتی‌های عبوری از خلیج‌فارس. این نرخ در شرایط عادی حدود ۰.۱ درصد ارزش کشتی است؛ در اوج بحران فوریه به ۰.۴ درصد رسید. هر افزایش پایدار به بالای ۰.۳ درصد، نشانه‌ی این است که شرکت‌های بیمه به یک تشدید جدی باور دارند.

دوم، رفتار سرمایه‌گذاران بزرگ در طلا و سایر پناهگاه‌های ارزی. اگر طلا به محدوده‌ی بالای ۲۸۰۰ دلار حرکت کند، نشانه‌ی این است که سرمایه‌ی بزرگ در حال خروج از دارایی‌های ریسکی است.

سوم، حساب‌های منابع زیرزمینی نفت (strategic petroleum reserves) آمریکا. اگر دولت ترامپ شروع به آزادسازی این منابع کند، نشانه‌ی این است که محاسبه‌اش این است که فشار قیمتی بزرگ‌تری در راه است.

این سیگنال‌ها، نه برای «معامله» بلکه برای فهم اقتصاد سیاسی پشت قیمت‌ها مهم‌اند. در چارچوب پولانیایی که در بخش ۲ مطرح کردم، این سیگنال‌ها نشانه‌های «قیمت‌گذاری دوباره» (repricing) دارایی‌ها به محاسبات سیاسی‌اند - نشانه‌های لحظه‌ای از این که بازارها چگونه فروپاشی تنظیم‌گری دوگانه‌ی منطقه را قیمت‌گذاری می‌کنند.

۹. زمان، بازیگر سوم پنهان

پایان‌بندی این مقاله را با یک نکته‌ی بنیادین می‌گذارم. در همه‌ی تحلیل‌های رایج درباره‌ی بحران تهران - واشنگتن، دو بازیگر دیده می‌شوند: ترامپ و رهبری ایران. گاه بازیگر سومی هم اضافه می‌شود: متحدان منطقه‌ای، چین، روسیه، اروپا. اما یک بازیگر کلیدی، تقریباً همیشه نادیده گرفته می‌شود: زمان.

در نظریه‌ی بحران بازدارندگی، مفهومی وجود دارد به نام «خطر تجمعی» (cumulative risk). در شرایطی که دو طرف در یک تعادل لرزان قرار دارند، احتمال یک «خطای فاجعه‌بار» در هر روز، هرچند کم، صفر نیست. این احتمال، در طول زمان انباشت می‌شود - به‌صورت غیرخطی.

برای روشن‌شدن منطق این مفهوم، می‌توان یک آزمایش فکری ساده انجام داد. تأکید می‌کنم که این فقط یک تمرین مفهومی است، نه پیش‌بینی. اگر فرض کنیم احتمال خطای فاجعه‌بار در هر ۲۴ ساعت یک عدد ثابت - مثلاً نیم درصد - باشد، احتمال این که در ۳۰ روز چنین خطایی رخ ندهد، حدود ۸۶ درصد است. در ۹۰ روز، حدود ۶۴ درصد. در ۱۸۰ روز، حدود ۴۱ درصد. عدد ورودی دلبخواه است، اما منطق آن قابل‌تعمیم نیست: هر تعادل لرزانی که به‌اندازه‌ی کافی طول بکشد، احتمال خطای فاجعه‌بار را به سطح غیرقابل‌چشم‌پوشی می‌رساند.

این به معنای پیش‌بینی جنگ نیست. به معنای فهم منطق پنهان زمان است. هر دو طرف فکر می‌کنند بازی را کنترل می‌کنند. اما واقعیت این است که هرچه زمان می‌گذرد، احتمال این که زمان - نه آن‌ها - مسیر را تعیین کند، افزایش می‌یابد.

اگر به چارچوب پولانیایی بخش ۲ بازگردیم، این نکته معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. نظمی که از ۱۹۷۹ بر خلیج‌فارس حاکم بوده، در حال احتضار است. هیچ نظم جدیدی هنوز شکل نگرفته. در فاصله‌ی بین این دو - که می‌تواند هفته‌ها، ماه‌ها، یا حتی سال‌ها طول بکشد - بسیار اتفاق ممکن است. این، آنچه پولانی «دوره‌ی گذار» (transition period) می‌نامد - دوره‌ای که در آن قواعد قدیمی دیگر کار نمی‌کنند و قواعد جدید هنوز شکل نگرفته. در چنین دوره‌هایی، خشونت گسترده، فروپاشی‌های پیش‌بینی‌نشده، و ظهور نیروهای ناشناخته، نه استثنا بلکه قاعده است.

تنها چیزی که نمی‌توان فرض کرد، این است که آنچه پس از دوره‌ی گذار می‌آید، «بهتر» خواهد بود. آنچه می‌توان به‌یقین گفت، این است که آنچه می‌آید، «متفاوت» خواهد بود. شاید پرسش درست برای ختم این مقاله، این نباشد که «آیا جنگ رخ می‌دهد؟» بلکه این باشد: آیا منطقه می‌تواند بدون فروپاشی به یک نظم جدید برسد؟ پاسخ به این پرسش، نه در دست ترامپ است، نه در دست مجتبی. در دست زمان است - و در دست تعامل پیچیده‌ی پنج‌ضلعی ایران، آمریکا، اعراب، اسرائیل، و چین.

و در میان همه‌ی این عدم قطعیت‌ها، یک نکته قطعی است: زمانِ دیپلماسی در حال تمام‌شدن است. آتش‌بس، به تعبیر خود ترامپ، روی دستگاه اکسیژن قرار دارد و دستگاه اکسیژن، در نهایت، یا بیمار را برمی‌گرداند، یا فقط ساعت مرگ را به تعویق می‌اندازد.