این مقاله را بصورت پادکست بشونید
چرا خاورمیانه به نقطهای رسیده که هزینهی صلح به جنگ نزدیک میشود
۱. طرح مسئله
در روزهای اخیر، قیمت نفت برنت از مرز ۹۰ دلار عبور کرده و بازار طلا و دلار به شکلی نامتعارف همزمان قوت گرفتهاند. هزینهی بیمهی نفتکشهای عبوری از تنگهی هرمز جهش داشته، و در همان حال نفتکشهای حامل نفت و کالاهای وارداتی منطقه زیر سایهی ریسک شدید قرار گرفتهاند. این تصویر اقتصادی، خود بهتنهایی یک واقعیت سیاسی را عریان میکند: بازارها به طور همزمان، احتمال «بازگشت به مذاکره» و احتمال «گذار به درگیری» را قیمتگذاری میکنند.
این تقارن غریب - همزمانی مذاکرات پنهان میان تهران و واشینگتن با حملات نیابتی، آتشبسهای شکننده، و تشدید لفاظیهای دو طرف - فقط مسئلهی ژئوپلیتیک نیست. مسئلهای از جنس اقتصاد سیاسی است: بازارها در حال محاسبهی توازنی هستند که در آن، «هزینهی اجتناب از جنگ» و «هزینهی اقدام نظامی» به نقطهای نزدیک شدهاند که در ادبیات اقتصاد سیاسی معاصر، نشانهای از فروپاشی یک نظم محسوب میشود.
پرسش این مقاله این است: چرا این بحران را نمیتوان با ابزارهای مهار سنتی (تحریم، تضمین امنیتی، مذاکره) حل کرد؟ چرا منطق بازی به نقطهای رسیده که حتی بازیگران ترجیح دهندهی صلح نیز ناخواسته احتمال درگیری را افزایش میدهند؟ پاسخ، در چارچوبی است که در ادامه بسط میدهم.
۲. چرا این بحران متفاوت است؟
سه ویژگی این بحران را از بحرانهای قبلی منطقه جدا میکند: همزمانی چند سطح بحران، تعدد بازیگران درگیر، و دامنهی جهانی پیامدها.
از یک سو، بحران در سه عمق جریان دارد: در سطح هستهای (تهدید متقابل ایران - اسرائیل با ورود مستقیم آمریکا)، در سطح منطقهای (جنگ نیابتی فعال در یمن و لبنان)، و در سطح حاشیه (تحریم، بحران انرژی، فشار بر متحدان منطقهای). ازسویدیگر، تعداد بازیگران مؤثر فراتر از منطقه است: در کنار ایران و اسرائیل، آمریکا مستقیماً درگیر شده، عربستان و امارات نگراناند، چین بهمثابهی واردکنندهی اصلی نفت ایران منافع راهبردی دارد، و روسیه بهمثابهی شریک نظامی - سیاسی تهران، نظارهگر فعال است. تنشها در این بحران، بازتابی جهانی دارند: بیش از ۲۰ درصد نفت دنیا از تنگهی هرمز عبور میکند، و هر اختلال در آن، شوک به بازارهای مالی و کالایی جهان منتقل میکند.
اما این سه ویژگی، تنها سطح روایی بحراناند. در سطح ساختاری، تفاوت بنیادیتر در جای دیگری است: بحران فعلی فصلی از یک گذار بزرگتر است. آمریکا در یک دههی اخیر تاکتیک خود را به سمت «محور آسیا» تغییر داده و بهتدریج از تعهدات مطلق خلیجفارس کاسته است. معماری امنیتی پسا - جنگ سرد در منطقه - نظمی که بر مبادلهی «نفت در برابر امنیت آمریکایی» بنا شده بود و خود به ترتیبات پولی - مالی پترودلار گرهخورده بود - در حال فرسایش است. بهاینترتیب، بحران فعلی نه استثنا که نشانهی عبور از یک نظم به نظم دیگر است: مهار سنتی به این دلیل کار نمیکند که نظم پشت آن دیگر به قوت گذشته نیست.
۳. چارچوب تحلیلی: چهارلایهی بحران
برای فهم چندبعدی بحران، چهارلایهی بههمبافته را باید همزمان دید.
۳.۱. لایهی هستهای: بازدارندگی و زمان
ایران به آستانهی هستهای رسیده است. ارزیابیهای اطلاعاتی پس از حملات اخیر آمریکا به زیرساختهای هستهای ایران - که رویترز با استناد به منابع اطلاعاتی غربی گزارش داده - نشان میدهد ظرفیت غنیسازی به طور کامل از بین نرفته و ایران میتواند در کمتر از یک سال به سوخت کافی برای ساخت بمب دست یابد. این موقعیت، مفهوم بازدارندگی را پیچیده میکند: نه آستانهی هستهای، نه دستیابی کامل، بلکه فضای ابهامی میان این دو که در آن هیچ طرفی نمیتواند با اطمینان دربارهی توان واقعی طرف دیگر قضاوت کند. زمان نیز در این لایه ابعاد متفاوتی دارد: هرچه طول عمر این ابهام بیشتر میشود، هزینهی اقدام برای بازیگری که میخواهد قبل از قطعیشدن وضعیت اقدام کند - یعنی اسرائیل - کاهش مییابد. این عدم تقارن زمانی، خود فشار ساختاری به نفع تشدید است.
۳.۲. لایهی منطقهای: نیابتیها و حدود اهرم
ایران سالهاست خطمشی «محور مقاومت» را بهعنوان عمق راهبردی خود تعریف کرده، اما تجربهی اخیر، حدود این اهرم را آشکار کرده است. تحلیل نیویورکر از «حدود امپراتوری نیابتی ایران» نشان میدهد که حزبالله در لبنان جبههی دوم را گشود؛ اما آسیبی متناسب با ادعاهایش وارد نکرد، شبهنظامیان عراق به حملات نمادین بسنده کردند، و حوثیها فعلاً وارد عملیات گسترده نشدهاند. بهاینترتیب، باوجود «همجهتی هدف» میان تهران و این گروهها، توان عملیاتی فعالشدهی آنان محدودتر از تصور رایج است. اما نکتهای مهم در همینجاست: همین گروهها، اگر وارد عمل شوند، میتوانند موازنهی منطقهای را بهسرعت دگرگون کنند - بهویژه حوثیها که با بستن بابالمندب میتوانند همزمان دو گلوگاه نفت جهانی را مختل کنند. این لایه، یک منبع نهفتهی escalation است که به اقدام آغازین یکی از طرفین وابسته است.
۳.۳. لایهی انرژی: نفت، تنگهی هرمز، بازار جهانی
هر اختلال در خلیجفارس، تقریباً بدون تأخیر، در قیمت نفت بازتاب مییابد. به گزارش CSIS، در روزهای اوج تنشهای اخیر، قیمت نفت برنت با جهش حدود ۲۵ درصدی به بالای ۹۲ دلار رسید. منحنی آتی نفت در حالت backwardation قرار گرفت - یعنی بازار حاضر است برای نفت همین امروز، گرانتر از نفت سه ماه دیگر بپردازد، و این، اضطرار را قیمتگذاری میکند. ظرفیت اضافی اوپک - بهویژه عربستان - نقش بالشتکی برای بازتوزیع عرضه ایفا میکند، اما این بالشتک محدود است: تخمینهای مستقل از ظرفیت قابل فعالسازی سریع، رقمهای بسیار کمتری از ادعاهای رسمی اوپک به دست میدهند. در نتیجه، هرگونه اختلال طولانیمدت در عرضه میتواند بهسرعت بالشتک را تخلیه کند و بازار را بیمهار رها سازد.
۳.۴. لایهی ترتیبات پولی - مالی جهانی: پارادوکس پترودلار
نظم اقتصادی - سیاسی منطقه از دههی ۱۹۷۰ بر معاملهای ساده اما تعیینکننده استوار بوده: کشورهای حاشیهی خلیجفارس نفت خود را به دلار میفروشند، درآمد دلاری را در اوراق خزانهی آمریکا یا در اقتصاد آمریکا سرمایهگذاری میکنند، و در ازای این، آمریکا تضمین امنیتی منطقه را ارائه میکند. این حلقهی سهگانه - نفت، دلار، امنیت - ستون فقرات «هژمونی پترودلار» است که نهتنها آمریکا را قادر به تأمین کسری حسابجاری ساختاری خود بدون فشار ارزی ساخته، بلکه دلار را بهعنوان ارز ذخیرهی جهانی تثبیت کرده است.
اما اینجا پرسش تحلیلی اصلی این است: آیا آنچه امروز در حال رخدادن است «فروپاشی» این نظم است، یا «تعدیل» آن؟ این پرسش بدون اهمیت نیست، چون پاسخ آن جهتگیری تحلیلی کل بحران را تغییر میدهد. به نظر من، آنچه شاهدش هستیم، تعدیلی است که میتواند به فروپاشی منجر شود - نه فروپاشی به معنای جایگزینی فوری دلار با ارز دیگری، بلکه فرسایش تدریجی سه رکن: نخست، آمریکا از واردکنندهی نفت خلیجفارس به صادرکنندهی نفت تبدیل شده که انگیزهی استراتژیکش برای پرداخت هزینهی امنیت منطقه را کاهش داده است؛ دوم، روسیه و چین و هند، نفت را به ارزهای ملی معامله میکنند، و این روند با هر دور تحریم، نهفقط برای ایران که برای کل بازار، گسترشیافته است؛ سوم - که از دو رکن اول مهمتر است - حملات اخیر به زیرساختهای انرژی خلیج، خود تضمین امنیتی آمریکا را زیر سؤال برده است.
برای آمریکا این پارادوکسی است که نمیتواند بهسادگی حلش کند: اگر برای حفظ پترودلار با تمام توان وارد عمل شود، هزینهی استراتژیک آن (بازچینش نیروها به آسیا) سنگین میشود؛ اگر وارد عمل نشود، اعتبار تضمین امنیتی فرومیریزد و حلقهی پترودلار از همان سمت سست میشود. این، نه دوراهی که سنگ شطرنج پاتشده است: حرکت به هر طرف، خود نظم پشتیبان را تضعیف میکند.
مسئله این نیست که پترودلار فروپاشیده است؛ مسئله این است که دیگر بدون هزینهی فزاینده قابل بازتولید نیست. همین تغییرِ نسبتِ هزینه به کارایی، جهت تحلیل کل بحران را عوض میکند: مهارِ مبتنی بر امنیتِ تضمینشده، بهتدریج به مهاری پرهزینه و بیاطمینان تبدیل شده است.
اینجا، تعادل ناپایدار است.
۴. اقتصاد سیاسی داخلی ایران
۴.۱. منطق رسمی دولت
رفتار رسمی دولت ایران در بحران فعلی، روی منطقی استوار است که میتوان آن را «تولید هزینه بهمثابهی اهرم» نامید: ایران در تنگنای تحریم و فشار، با حفظ توان عملیاتی محدود و نمایش آمادگی برای اخلال در جریان جهانی نفت، تلاش میکند هزینهی عدم توافق را برای طرف مقابل بالا ببرد. تهدید به بستن تنگهی هرمز - حتی اگر در عمل بعید باشد - خود بهمثابهی ابزار قیمتگذاری ریسک، صرف ریسک نفت را افزایش میدهد و طرف مقابل را به نفع پذیرش راهحل میانه فشار میدهد. به عبارتی، تهران زمان را به سلاح تبدیل کرده است: هرچه طول مذاکرات بیشتر میشود، فشار اقتصادی بر طرف غربی نیز انباشته میشود.
اما این استراتژی محدودیتهای ساختاری خود را دارد. ظرفیت ذخیرهسازی نفت ایران بسیار پایینتر از آن است که بتواند برای دورههای طولانی توقف صادرات را تحمل کند؛ منابع ارزی محدودند، و تحریم بانکی فضای مانور را تنگ کرده است؛ بنابراین، همزمان با اعمال فشار، تهران سیگنالهای مذاکره را نیز ارسال میکند: پیشنهاد بازگشت به برجام در ازای رفع تحریم، یا تعدیلهای موردی مانند پذیرش معافیتهای نفتی برای چین و هند. این استراتژی دوگانه - فشار بهعلاوهی سیگنال انعطاف - نه از روی تردید که از روی محاسبه است: تهران میداند که با فشار خالص نمیتواند طرف مقابل را به امتیاز وادار کند، اما با سیگنال انعطاف خالص نیز اهرم خود را از دست میدهد.
۴.۲. اقتصاد سیاسی داخلی: چه کسی از وضع موجود نفع میبرد؟
این سیاست رسمی در خلأ شکل نمیگیرد. در پس آن، یک اقتصاد سیاسی داخلی نشسته که تمایل ساختاری به تداوم وضعیت فعلی دارد. تحریمها به جامعهی ایران به طور یکسان آسیب نمیزنند: مردم عادی بیشترین فشار را تحمل میکنند، اما بخشی از ساختار قدرت - بهویژه نهادهایی که در سالهای تحریم زیرساختهای مالی موازی، شبکههای صادرات نفتی غیررسمی، و بازارهای ارزی جایگزین را در دست گرفتهاند - از همین وضعیت سود میبرند. به گزارش جروزالم پست از تحریمهای جدید وزارت خزانهداری آمریکا، شبکهای از عملیات نفتی و ارزی موازی شکلگرفته که درآمدهای ارزی را خارج از سیستم رسمی هدایت میکند.
این شبکهی «بانک زیرزمینی» نهتنها امکان دورزدن تحریم را فراهم میکند که خود به یک ساختار رانتی پایدار تبدیل شده است. در یک نظم پساتحریمی، بسیاری از این رانتها از بین میروند: قیمتگذاری چندنرخی ارز، حاشیههای واردات کالاهای استراتژیک، و کنترل بازارهای موازی، همگی بهسادگی به اقتصاد رسمی و رقابتی منتقل نمیشوند. بهاینترتیب، حتی اگر دولتهای مختلف بخواهند مسیر مذاکره را پیش ببرند، با ساختار درونیای روبهرو هستند که در عمل به تأخیر انگیزه دارد.
این تحلیل به معنای آن نیست که ایران به دنبال جنگ است؛ به معنای آن است که در محاسبهی هزینه - فایدهی مذاکره، فاکتورهایی وجود دارند که هزینهی موفقیت مذاکره را برای بخشی از ساختار قدرت بالا میبرند. این یکی از دلایل ساختاری ناتوانی در «تعهد قابلاعتماد» است که در بخش معمای امنیت بازخواهیم گشت.
۵. اقتصاد سیاسی داخلی آمریکا
۵.۱. محدودیتهای ساختاری
تصمیمگیری در آمریکا بر روی پنج محدودیت ساختاری همزمان حرکت میکند که هیچکدام بهتنهایی تعیینکننده نیستند، اما برآیند آنها فضای تصمیم را تنگ میکند:
نخست، اعتبار بازدارندگی: هر اقدام یا عدم اقدام آمریکا، نهتنها در مقابل ایران که در چشم چین، روسیه، کرهی شمالی، و ائتلاف بریکس قرائت میشود. ضعف در یک منطقه، در منطقهی دیگر هزینهی پنهان تولید میکند.
دوم، امنیت سرمایهی متحدان: تضمین امنیتی متحدان خلیجفارس صرفاً پیمان نظامی نیست؛ پشتوانهی صدها میلیارد دلار سرمایهگذاری متقابل و قرارداد تسلیحاتی است. تضعیف این تضمین، خود حلقهی پترودلار را تضعیف میکند.
سوم، محاسبهی نظم جهانی: واشینگتن نمیخواهد این بحران به فرصتی برای رقبا (چین در تایوان، روسیه در اوکراین) تبدیل شود. تخصیص بیاندازهی توجه به خاورمیانه، خود معادل عقبنشینی تاکتیکی در دیگر جبهههاست.
چهارم، محدودیت داخلی: تورم انرژی - محور یکی از سیاسیترین متغیرهای انتخاباتی است؛ افکار عمومی پسا - عراق - افغانستان به جنگهای منطقهای بدبین است؛ و هزینهی مالی هر درگیری جدید بر بدهی فدرال بار میشود که خود بهاندازهی کافی متورم شده است. واشینگتن پست در تحلیل پیامدهای اقتصادی جنگ بر آمریکاییها، بر این محدودیت داخلی تأکید کرده است.
پنجم، هژمونی دلار: همانطور که در بخش پترودلار توضیح دادم، هر تصمیم نظامی - سیاسی در منطقه، در ترتیبات پولی - مالی جهانی بازتاب دارد. ضربه به اعتبار تضمین امنیتی، خود بنیاد دلار بهعنوان ارز ذخیره را میفرساید.
۵.۲. ترجیحات فراکسیونی
اما درون این چارچوب محدودیتی، فراکسیونهای مختلف ترجیحات متفاوتی دارند. مجتمع نظامی - صنعتی - از لاکهید مارتین تا ریتیون و جنرال داینامیکس - از تداوم تنش به طور مستقیم سود میبرد؛ سود هر دور درگیری منطقهای، در صورتهای مالی این شرکتها مستقیماً قابلردیابی است. تحلیل Responsible Statecraft از پیوند میان این صنعت و طرفداران جنگ ایران، ابعاد ساختاری این منفعت را روشن کرده است. در نقطهی مقابل، لابی انرژی متعارف - شرکتهای بزرگ نفت و گاز - از جنگ تمامعیار آسیب میبیند: اختلال شدید در تولید و حمل، سود میانمدت را قربانی میکند، و تثبیت قیمت در محدودهی بالا اما کنترلشده، ترجیح ساختاری آنهاست.
سرمایهی مالی والاستریت موضع پیچیدهتری دارد: در کوتاهمدت، نوسان محور است و از volatility سود میبرد، اما در میانمدت، ثبات نظم بینالمللی برای جریان سرمایه ضروری است. این فراکسیون، در تعادل، طرفدار «بحران مدیریتشده» است نه «بحران حلنشده» و نه «جنگ گسترده». در نهایت، ائتلاف ضد مداخلهگر پسا - اوباما - از اندیشکدههایی نظیر کوئینسی تا بخشهایی از حزب جمهوریخواه - از هر مسیر دیپلماتیک حمایت میکند، اما نفوذ ساختاری آن در دستگاه تصمیمگیری نظامی محدود است.
تصمیم نهایی در واشینگتن، حاصل تقاطع این پنج محدودیت ساختاری با این چهار ترجیح فراکسیونی است. این صورتبندی، تحلیل را از سطح «بازی شطرنج میان دو پایتخت» به سطح اقتصاد سیاسی واقعی منتقل میکند: تصمیم نه واکنش یک بازیگر همگن که برآیند یک نزاع داخلی است که در آن، حتی هنگام توافق ظاهری، فراکسیونهای مختلف برای جزئیات اجرا میجنگند - و این جزئیات، اغلب تعیینکنندهاند.
این همان نقطهی لغزش است.
۵.۳. اسرائیل بهمثابهی بازیگر مستقل، ایدئولوژی بهمثابهی قید درونزاد
مدل دو - بازیگری «ایران - آمریکا» برای فهم بحران ناکافی است. دو عامل دیگر باید وارد منطق هزینه - فایده شوند:
اسرائیل بهمثابهی بازیگر مستقل با تابع آستانهی متفاوت. اسرائیل - به دلیل نزدیکی جغرافیایی، حافظهی تاریخی، و درک خود از تهدید وجودی - آستانهی واکنش نظامی پایینتری از آمریکا دارد. نتیجه این است که اسرائیل میتواند مستقل از آمریکا اقدام کند، و آمریکا را در موقعیتی قرار دهد که ناچار به همراهی شود - یا ناچار به پذیرش پیامدهای پشتیبانینکردن از متحد. این عدم تقارن، یک منبع escalation درونزاد در سیستم است که در محاسبهی هر طرف باید لحاظ شود: ایران باید بداند که حتی توافق با آمریکا، تضمین مصونیت در برابر اسرائیل نیست؛ آمریکا باید بداند که اسرائیل میتواند جهتگیری استراتژیکش را به سمتی هدایت کند که در غیر این صورت ترجیح نمیداد.
ایدئولوژی بهمثابهی قید بر تابع تصمیم. ایدئولوژی در این تحلیل نه «انگیزهی مستقل» که «قید بر فضای تصمیم» است. نظامهایی که هویت سیاسی خود را بر مبنای تقابل با یک «دیگری» ساختهاند - چه نظام جمهوری اسلامی در مقابل آمریکا و اسرائیل، چه دولت اسرائیل در مقابل تهدید هستهای - هزینهی داخلی عقبنشینی نمادین را بهقدری بالا میبرند که حتی توافق عقلانی، ناممکن میشود. این جا ایدئولوژی به طور غیرمستقیم وارد محاسبه میشود: نه به این صورت که بازیگر «بهخاطر ایدئولوژی» جنگ را انتخاب میکند، بلکه به این صورت که هزینهی داخلی توافق - از دستدادن مشروعیت، فروپاشی روایت سیاسی - آنقدر بالا میرود که توافق، حتی در شرایط عقلانی بودن، شدنی نیست.
این دو عامل، خود به مسئلهی اصلیای که در بخش معمای امنیت بررسی میکنیم گره میخورند: ناتوانی در تولید «تعهد قابلاعتماد».
۶. چرا مذاکره بهتنهایی کافی نیست؟
با درک ساختاری که توصیف شد، روشن میشود که چرا تکیهی صرف بر مذاکره - در شکل دیپلماسی متعارف - ابزار کافی برای حل بحران نیست. سه دلیل اصلی وجود دارد.
نخست، مشکل خرید زمان: مذاکرات میتواند بدون رسیدن به نتیجه، بحران را به تأخیر بیندازد، درحالیکه شرایط زیربنایی به ضرر یک طرف یا هر دو، در حال تغییر است. هر روز ادامهی مذاکره، در شرایطی که ایران به آستانهی هستهای نزدیکتر میشود، خود به نفع طرفی است که زمان به نفعش کار میکند - و دقیقاً همین، انگیزهی طرف دیگر را برای اختلال در روند مذاکره ایجاد میکند.
دوم، فاصلهی میان توافق و تغییر رفتار: حتی پس از امضای توافق، فاصلهای میان آنچه نوشته شده و آنچه اجرا میشود وجود دارد. این فاصله، فرصت سوءاستفاده از سوی هر دو طرف را فراهم میکند: ادامهی فعالیتهای هستهای پنهان، حمایت پنهانی از گروههای نیابتی، یا اعمال فشار سایه از طریق ابزارهای غیرمستقیم.
سوم و مهمترین، نبود تعهد قابلاجرا (enforceable commitment): حتی توافقی که هر دو طرف آن را در لحظه عقلانی میدانند، در صورت نبود سازوکار اجرایی معتبر، ناپایدار است. تحلیل کارنگی از پرسش هستهای ایران تأکید میکند که نظارت معتبر شرط لازم است؛ بدون آن، گفتوگو به بازی «او گفت، او گفت» تبدیل میشود. این نقد به معنای رد مذاکره نیست، به معنای روشنکردن شرایط کارآمدی آن است: مذاکره بدون فشار قابلاعتماد و سازوکار اجرای متقابل، ابزار تغییر رفتار نیست.
این صورتبندی، ما را مستقیماً به مسئلهی نظری اصلی این بحران میرساند: معمای امنیت.
۷. گزینههای واقعی روی میز
با چارچوب فوق، چهار سناریوی اصلی قابلتشخیص است. برای هر کدام، سه پرسش مطرح است: چرا ممکن است رخ دهد؟ چرا ممکن است شکست بخورد؟ و چه چیزی آن را فعال میکند؟
۷.۱. توافق محدود
چرا ممکن است رخ دهد: هر دو طرف به این درک رسیدهاند که جنگ تمامعیار، هزینههای ناپایداری دارد. توافق محدود - آتشبس مشروط، مذاکرهی برگشت محدود به برجام، تبادل امتیازات کوچک - به هر دو طرف فرصت میدهد بدون ازدستدادن چهره، از تنش فعلی بیرون بیایند.
چرا ممکن است شکست بخورد: خطوط قرمز اصلی (آستانهی هستهای ایران، تحمل اسرائیل، ساختار تحریم) حلنشده باقی میماند. هر توافق محدود، بذر بحران بعدی را در خود حمل میکند.
محرک: فشار دیپلماتیک متحدان آمریکا و چین برای جلوگیری از انفجار قیمت انرژی، یا احساس ضعف یکی از طرفین در یک نقطهی بحرانی.
۷.۲. فشار حداکثری
چرا ممکن است رخ دهد: بخشی از تصمیمسازان واشینگتن همچنان معتقدند که بدون درگیری مستقیم، با تحریم فلجکننده و تهدید نظامی محدود، میتوان ایران را به تسلیم وادار کرد.
چرا ممکن است شکست بخورد: تجربهی یک دههی گذشته نشان داده فشار خالص، تهران را به مصالحه نکشانده است. علاوه بر این، فشار یکجانبه هزینههای سنگینی بر اقتصاد جهانی تحمیل میکند که در نهایت متحدان را نیز متضرر میکند.
محرک: اعتقاد یکجانبهی واشینگتن به اینکه تهران از گزینهی نظامی واهمه دارد، یا فشار سیاسی داخلی برای نمایش اقتدار بدون هزینهی مستقیم نظامی.
۷.۳. درگیری محدود
چرا ممکن است رخ دهد: هر دو طرف تلاش میکنند دامنهی واکنشهای متقابل را کنترلشده نگه دارند. حملات موشکی و پهپادی محدود، با پاسخهای هوایی محدود، خود به یک «تعادل خشن» تبدیل میشود.
چرا ممکن است شکست بخورد: درگیری محدود از نظر ساختاری ناپایدار است. یک حملهی اشتباه، یک تلفات غیرمنتظره، یا یک تحریک نیابتی میتواند چرخه را خارج از کنترل ببرد. این دقیقاً همان نقطهای است که معمای امنیت در آن کار میکند.
محرک: حادثهی غیرمنتظره - شلیک تصادفی، حملهی نیابتی به دارایی آمریکایی، یا سرنگونی هواپیما - که چرخهی واکنش متقابل را آغاز کند.
۷.۴. جنگ گسترده
چرا ممکن است رخ دهد: اگر یکی از طرفین به این نتیجه برسد که ادامهی وضع نامحدود، آسیب جبرانناپذیر میزند. آمریکا و اسرائیل میتوانند به این نتیجه برسند که فقط حملهی گسترده، توان هستهای ایران را بهطورقطع از بین میبرد. ایران، در نقطهی اضطرار وجودی، ممکن است بهتلافی گسترده روی آورد. تحلیل آتلانتیک کانسل از سناریوهای پساجنگ، این احتمال را بهمثابهی نتیجهی محتمل ابهام طولانیمدت توصیف کرده است.
چرا ممکن است شکست بخورد: هزینهی جنگ گسترده برای همهی بازیگران، از جمله طراح آن، فاجعهبار است. اقتصاد جهانی به سمت رکود عمیق میرود، گروههای نیابتی منطقه را متشنج میکنند، و آمریکا در دو جبهه (ایران و حفاظت از مسیرهای نفتی) درگیر میشود.
محرک: رویداد «خط قرمز» - سرنگونی هواپیمای سرنشیندار، قتل فرماندهی ارشد، یا حملهی موفق به پایگاه آمریکایی با تلفات بالا.
ارزیابی نسبی این چهار سناریو: به نظر من، در میان این چهار، سناریوی توافق محدود و سناریوی درگیری محدود محتملترند - نه به این دلیل که دو سر طیف ناممکناند، بلکه به دلیل ساختار محدودیتهای دو طرف. توافق محدود محتمل است؛ چون به هر دو طرف اجازهی خروج بدون شکست میدهد؛ درگیری محدود محتمل است؛ چون ضرورت پاسخگویی سیاسی به هر تنش، در شرایط ابهام عمومی دربارهی توان واقعی طرف مقابل، فضای کمهزینهای از واکنشهای نمایشی را برای هر دو طرف باز میکند. اما اینجا نکتهی تحلیلی مهم را نباید از دست داد: این دو سناریو، نه بدیل پایدار که حالتهای گذار به سناریوی سوم یا چهارماند. پایان مبهم بحرانها بهندرت پایدار میماند. اگر مذاکرات محلی شکست بخورند یا چرخهی درگیری محدود از کنترل خارج شود، گذر به سناریوهای پرریسکتر، نهتنها ممکن که در شرایط ساختاری فعلی، احتمال آماری بالایی دارد.
به بیان دقیقتر، وضعیت فعلی نه به سمت حل بحران، بلکه به سمت مدیریت موقت آن میل دارد - و همین، احتمال لغزش تدریجی به سناریوهای پرریسکتر را در دل خود حمل میکند.
۸. معمای امنیت: چارچوب نظری پارادوکس فعلی
معمای امنیت (security dilemma) - که نخستینبار جان هرتس صورتبندی کرد و رابرت جرویس در تحلیل کلاسیکش از همکاری در شرایط آنارشی به سطح نظری بالاتری رساند - وضعیتی را توصیف میکند که در آن هر اقدام یک بازیگر برای افزایش امنیت خود، حتی اگر ذاتاً تدافعی باشد، از سوی طرف مقابل بهمثابهی تهدید تعبیر میشود و پاسخ متقابل برمیانگیزد. تله اینجاست: هیچیک از طرفین لزوماً جنگ نمیخواهد، اما رفتار عقلانی هر دو، احتمال آن را به طور سیستمی افزایش میدهد. این صورتبندی بهخودیخود برای فهم رفتار دولتها در شرایط بیاعتمادی کافی است، اما برای فهم چرایی تشدید این تله در خاورمیانهی امروز، باید به سه سازوکار بههمبافتهای رجوع کرد که در ادبیات روابط بینالملل و اقتصاد سیاسی صورتبندی شدهاند.
نخست، شکست تعهد قابلاعتماد (credible commitment). توماس شلینگ در «استراتژی منازعه» نشان داد که توافق میان دو بازیگر بیاعتماد، فقط در صورتی پایدار میماند که هر یک بتواند به دیگری اثبات کند در آینده نیز به تعهدش پایبند خواهد بود - نه صرفاً امروز. مسئله این است که هیچیک از دو طرف در شرایط فعلی، توان ارائهی چنین تضمینی را ندارد. در سمت ایرانی، ساختار قدرت چندمرکزی است؛ حتی اگر تیم مذاکرهکنندهی دولت توافقی امضا کند، بازیگران داخلی دیگر - نهادهای امنیتی، مجالس آتی، یا رهبر آینده - میتوانند آن را در عمل بیاثر کنند. در سمت آمریکایی، چرخهی چهارسالهی انتخابات و وارونگی کامل سیاست خارجی با تغییر دولت - همانطور که خروج ترامپ از برجام نشان داد - هر تعهد بلندمدت را در چشم تهران به وعدهای فاقد ضمانت اجرا تبدیل میکند. نتیجه: «توافقی که هر دو طرف آن را عقلانی میدانند» به دلایل ساختاری، نه به دلایل ارادهای، ناممکن میشود. مذاکره میتواند برگزار شود، توافق میتواند نوشته شود، اما تعهد قابلاجرا تولید نخواهد شد.
دوم، اطلاعات نامتقارن (asymmetric information). جیمز فیرون در تحلیل کلاسیک «تبیینهای عقلانی جنگ» نشان داد که حتی بازیگران کاملاً عقلانی میتوانند به جنگ کشیده شوند، اگر هر یک اطلاعات خصوصی دربارهی توان و عزم خود داشته باشد و انگیزهای برای پنهان نگهداشتن آن. وضعیت کنونی نمونهی پاک این الگوست: ایران زمانبندی واقعی برنامهی هستهایاش را پنهان نگه میدارد، چون شفافسازی کامل، اهرم چانهزنی را از بین میبرد. آمریکا و اسرائیل آستانهی واقعی واکنش نظامی خود را پنهان نگه میدارند، چون شفافسازی کامل، بازدارندگی را تضعیف میکند. هر دو طرف برای حفظ کارکرد سیاسی - نظامی خود، مجبور به ابهامسازی هستند. اما همین ابهام، طرف مقابل را در ارزیابی هر سیگنال میان «بلوف» و «واقعیت» معلق میگذارد - و در شرایط معلق، رفتار عقلانی، حداکثر بدبینی است. بهاینترتیب، چیزی که برای هر یک از طرفین بهصورت منفرد عقلانی است (پنهانکاری استراتژیک)، در سطح نظام به طور سیستمی احتمال محاسبهی غلط را بالا میبرد.
سوم، مسئلهی جداناپذیری (indivisibility). برخی موضوعات را نمیتوان نصف کرد. ایران یا در آستانهی هستهای هست یا نیست؛ اسرائیل یا توان زیستن کنار یک ایران آستانهای را دارد یا ندارد. وقتی موضوع منازعه به لحاظ ساختاری تقسیمناپذیر است، فضای چانهزنی به نقاط صفر - یک تنگ میشود - و این دقیقاً جایی است که چانهزنی، حتی میان طرفین کاملاً عقلانی، شکست میخورد.
وضعیت کنونی - از همزمانی حملات محدود با تداوم مذاکرات - مصادیق زندهی همین معماست: اقداماتی که هر طرف برای اجتناب از جنگ انجام میدهد، از سوی طرف مقابل بهعنوان مقدمهی جنگ تفسیر میشود.
نتیجهی این سه سازوکار بههمبافته، تصویری است که خاورمیانهی امروز را از یک تنش معمولی متمایز میکند: بازیگرانی که هیچکدام جنگ نمیخواهند، در ساختاری گرفتار آمدهاند که در آن هر اقدام تدافعی، تهدید تفسیر میشود؛ هر سکوت، ضعف؛ هر مذاکره، خرید زمان؛ و هر توافق، فاقد ضمانت اجرا. این همان وضعیتی است که هابز در صورتبندی کلاسیک خود از «وضع طبیعی» پیشبینی کرده بود: نقطهای که در آن، عقلانیت فردی به جنگ منجر میشود، نه به دلیل ارادهی جنگ، بلکه به دلیل نبود ساختاری که عقلانیت جمعی را ممکن کند.
این، تلهای ساختاری است، نه ضعفی اخلاقی.
۹. پیامدهای اقتصادی: مکانیسمهای انتقال
تحلیلی که تا اینجا ارائه شد، در سطح ساختاری حرکت کرده است. اما این ساختار، در سطح بازارهای مالی و اقتصاد واقعی، به مکانیسمهای مشخصی ترجمه میشود که اقتصاد ایران، اقتصاد منطقه، و اقتصاد جهانی را تحتتأثیر قرار میدهند.
۹.۱. بازار انرژی
اختلال در خلیجفارس، بدون تأخیر در قیمت نفت بازتاب مییابد. به گزارش UNCTAD، تنشهای اخیر قیمت نفت برنت را به بالای ۹۰ دلار رسانده، و تحلیل CSIS نشان میدهد که در روزهای اوج تنش، جهش به بالای ۹۲ دلار - معادل افزایش حدود ۲۵ درصدی نسبت به سطح هفتهی قبل - رخداده است. منحنی آتی نفت در حالت backwardation قرار گرفت، یعنی بازار حاضر است برای نفت همین امروز، بیشتر از نفت سه ماه دیگر بپردازد. این، اضطرار را قیمتگذاری میکند: کنشگران بازار انتظار دارند کمبود فعلی، حتی اگر موقتی باشد، در کوتاهمدت تشدید شود.
بازار گاز طبیعی نیز تحتفشار است. CSIS در تحلیل بازارهای انرژی، از بیثباتی در طرح توسعهی LNG قطر و تأمین آیندهی LNG اروپا و آسیا گزارش داده است. ظرفیت اضافی اوپک - بهویژه عربستان - نقش بالشتک دارد، اما این بالشتک محدود است: تخمینهای مستقل از ظرفیت قابل فعالسازی سریع، رقمهایی پایینتر از ادعاهای رسمی اوپک ارائه میدهند. هرگونه اختلال طولانیمدت میتواند این بالشتک را در عرض هفتهها تخلیه کند.
۹.۲. مکانیسم انتقال
این بخش، هستهی تحلیل اقتصادی است: شوک ژئوپلیتیک از طریق چه زنجیرهای به اقتصاد جهانی منتقل میشود؟
زنجیره به این صورت کار میکند: تنش در تنگهی هرمز افزایش صرف ریسک نفت، افزایش قیمت نفت جهانی، افزایش تورم انرژی، سرریز به تورم هسته (core inflation) از طریق افزایش هزینهی حمل، تولید، و کالاهای مصرفی، واکنش بانکهای مرکزی (نگهداشتن نرخ بهره در سطح بالاتر برای زمان طولانیتر)، فشار بر بازار بدهی، و تضعیف ارزهای نوظهور و فشار بر اقتصادهای واردکنندهی انرژی.
نکتهی تحلیلی این است که مکانیسم انتقال این بار با ۲۰۲۲ تفاوتهای ساختاری دارد: ذخایر استراتژیک نفت آمریکا پس از تخلیهی گستردهی پسا - اوکراین، در سطح پایینتری قرار دارد و بازسازی آن کند بوده است؛ ظرفیت اضافی اوپک، پس از سالها سرمایهگذاری ناکافی، محدودتر است؛ و حساسیت بازارهای مالی به سیگنالهای ژئوپلیتیک، در فضای پسا - تورمی، بالاتر است. بهاینترتیب، یک شوک با شدت مشابه ۲۰۲۲، میتواند پیامدهای بزرگتری داشته باشد. UNCTAD تأکید کرده است که هزینهی بالاتر انرژی، کود، و حمل، خود به افزایش هزینهی زندگی منتهی میشود - بهویژه در اقتصادهای واردکنندهی انرژی در جهان درحالتوسعه که فضای کمتری برای تطبیق با شوک قیمتی دارند.
۹.۳. پارادوکس طلا و دلار
پدیدهی نامتعارف امروز این است که دلار و طلا همزمان قوی شدهاند. در تاریخ بحرانها، معمولاً یکی از این دو تقویت میشد، نه هر دو. این همزمانی، خود نشانهی دو واقعیت متضاد است که در یک سیستم به طور همزمان فعالاند.
از یک سو، دلار بهمثابهی پناهگاه (safe-haven) همچنان مرجع است: اقتصاد آمریکا بزرگترین اقتصاد جهان است، اوراق خزانهی آمریکا نقدشوندهترین بازار بدهی جهان را تشکیل میدهند، و در شرایط بحران، سرمایه به سمت آن جاری میشود. ازسویدیگر، تقاضای ساختاری برای طلا، بهویژه از جانب بانکهای مرکزی غیرغربی، در حال افزایش است. روسیه پس از تحریمهای ۲۰۲۲، بخش بزرگی از ذخایر خود را به طلا منتقل کرد - و روبل را به سمت اتکای بیشتر به ذخایر طلا و کاهش وابستگی بهنظام مالی دلاری سوق داد؛ چین در سالهای اخیر بزرگترین خریدار رسمی طلا بوده؛ و کشورهای بریکس پلتفرمهایی برای کاهش وابستگی به دلار در تجارت دوجانبه ایجاد کردهاند.
این تقابل، نه پارادوکس واقعی که نشانهی یک گذار است: دلار هنوز ارز پناهگاه کوتاهمدت است، اما طلا در حال بازیابی نقش خود بهمثابهی پشتوانهی بلندمدت در نظمی است که اعتماد به ارزهای فیات از سوی بازیگران خاصی در حال فرسایش است. این، نه پایان دلار که نشانهای از این است که نظم پسا - برتون - وودز، در حال تغییر شکل تدریجی است.
۹.۴. اقتصاد ایران
برای اقتصاد ایران، انتقال شوک از چند کانال اتفاق میافتد:
ارز: نرخ ارز در بازار غیررسمی در دورههای اوج تنش، شتاب چشمگیری گرفته است. الجزیره گزارش داده که در پی تشدید فشار تحریمی و تنش، نرخ ارز در بازار غیررسمی به سطوح بیسابقهای رسیده و فاصلهی نرخ بازار از نرخ رسمی، گسترشیافته است. هر شوک ژئوپلیتیک، این فاصله را بیشتر میکند و بازارهای موازی را به نقطهی مرکزی محاسبهی اقتصادی تبدیل میکند.
تورم وارداتی: با سقوط ارزش پول ملی و افزایش هزینهی واردات، تورم در کالاهای مصرفی و واسطهای شدت مییابد. واکنش رایج دولت - آزادسازی موردی ارز رسمی برای کالاهای استراتژیک - خود به فساد جدید و مارپیچ تورم میانجامد، چون تفاوت نرخها رانت تولید میکند.
تجارت خارجی: مسدودشدن مسیرهای تجاری و تشدید تحریم، حجم تجارت غیرنفتی را کاهش میدهد. ارزآوری افت میکند، کسری کالاها ایجاد میشود، و فشار بر بازار ارز چندبرابر میشود.
نکتهی تحلیلی اصلی این است که محدودیتهای ساختاری اقتصاد ایران - وابستگی به نفت، نبود دسترسی به سرمایهی خارجی، بودجهی به لحاظ ساختاری معیوب - سبب میشود که این بار، انعطاف اقتصاد در برابر شوک، کمتر از دورههای قبلی باشد. اقتصادی که در سالهای گذشته به سمت بازارهای موازی پناه برده، در یک شوک جدید، فضای کمتری برای تطبیق دارد.
۱۰. افق زمانی: کوتاهمدت، میانمدت، بلندمدت
اگر تحلیل بالا را در یک قاب زمانی قرار دهیم، تصویر روشنتری از مسیر پیشرو به دست میآید.
کوتاهمدت (شش ماه آینده): وضعیت کنترلپذیر اما شکننده است. آتشبسهای موقت، مذاکرات پشت پرده، و تثبیت نسبی قیمت نفت در محدودهی بالا اما قابلپیشبینی، ممکن است. اما هر حادثهی غیرمنتظره - از سرنگونی هواپیما تا حملهی یک گروه نیابتی - میتواند تعادل را بر هم زند.
میانمدت (یک تا سه سال): شکنندگی ساختاری به سطح سیستمی منتقل میشود. بدون توافق پایدار، چرخهی فشار - واکنش ادامه مییابد، و هر دور این چرخه، حاشیهی خطا را تنگتر میکند. در این بازه، احتمال یک «حادثهی محرک» که سناریوی درگیری محدود را به جنگ گسترده تبدیل کند، در حال افزایش است.
بلندمدت (سه سال به بعد): نظم پشتیبان منطقه - ترتیبات پترودلار، تضمین امنیتی آمریکا، معماری بازدارندگی پسا - جنگ سرد - ناپایدار میشود. حتی اگر بحران فعلی به یک توافق بلندمدت ختم شود، ساختاری که آن توافق را اجرایی میکند، در حال تغییر شکل است. توافقی که بر معماری در حال فروپاشی ساخته میشود، خود ناپایدار خواهد بود.
۱۱. جمعبندی نهایی
از مجموع تحلیل بالا، یک تصویر روشن میآید: منطقه نه در آستانهی صلح است و نه در آستانهی جنگ قطعی، بلکه در نقطهای ایستاده که ابزارهای مهار سنتی دیگر کارایی گذشته را ندارند.
این جمعبندی، سه حلقهی بههمبافته را نشان میدهد.
نخست، فرسایش ابزار مهار. تحریم بهمثابهی ابزار اعمال فشار، با مقاومت ساختاری اقتصاد رانتی ایران به نقطهی بازده نزولی رسیده است. تضمین امنیتی بهمثابهی ابزار آرامسازی متحدان، با حملات اخیر به زیرساخت خلیجفارس از اعتبار افتاده است. مذاکره بهمثابهی ابزار توافق، در نبود سازوکار تعهد قابلاجرا، توان تولید پایداری ندارد.
دوم، افزایش هزینهی اجتناب از جنگ. هر روز ادامهی این وضعیت، هزینههای بالقوهی اجتناب از درگیری را افزایش میدهد: قیمت نفت بیثباتتر میشود، بازارهای مالی نامطمئنتر، اعتبار تضمین آمریکا فرسودهتر، و ظرفیت ایران برای دستیابی به آستانهی هستهای نزدیکتر. این هزینهها بر دوش بازیگرانی نشستهاند که هیچکدام بهتنهایی توان بستن آن را ندارند.
سوم، محدودشدن حاشیهی خطا. در شرایطی که هر اقدام تدافعی بهمثابهی تهدید تفسیر میشود و هر سکوت بهمثابهی ضعف، فضای خطای سیستم تنگتر میشود. حادثههایی که در شرایط متعارف بهسادگی از کنارشان رد میشد - یک تیراندازی تصادفی، یک حملهی نمادین، یک پاسخ نظامی نسنجیده - امروز پتانسیل تبدیلشدن به محرک escalation را دارند.
این سه حلقه، در کنار هم توضیح میدهند که چرا جنگ نه «اجتنابناپذیر» شده که «اجتناب از آن دشوارتر» شده است. این تمایز، تحلیلی نیست؛ تجویزی است: هر دور تأخیر در بازسازی معماری امنیتی، هزینهی این بازسازی را بیشتر میکند.
در چنین شرایطی، مسئله دیگر انتخاب ساده میان جنگوصلح نیست، بلکه تعیین هزینهای است که هر طرف حاضر است برای اجتناب از بدترین سناریو بپردازد.
۱۲. جملهی پایانی
مسئله این نیست که جنگ میشود یا نه؛ مسئله این است که جهان وارد دورهای ساختاری شده که در آن «هزینهی جلوگیری از جنگ» میتواند از خود «هزینهی جنگ» پیشی بگیرد - دقیقاً همان نقطهی کلاسیک هابزی که در آن، عقلانیت صلح، خود زیر سؤال میرود.
یادداشت بر منابع
این مقاله از منابع زیر در شکلگیری استدلال خود بهره برده است (به ترتیب موضوعی):
اقتصاد سیاسی پترودلار و گذارنظم منطقهای:
Modern Diplomacy, "Gulf War Tests the Foundations of the Petrodollar"
برنامهی هستهای ایران و ارزیابیهای اطلاعاتی:
Reuters, "US intelligence indicates limited new damage to Iran's nuclear program"
Carnegie Endowment, "Two Wars Later, Iran's Nuclear Question Is Still on the Table"
Reuters, "US-Iran nuclear talks resume in Geneva"
نیابتیها و موازنهی منطقهای:
The New Yorker, "The Limits of Iran's Proxy Empire"
بازار انرژی و تنگهی هرمز:
UNCTAD, "Strait of Hormuz Disruptions: Implications for Global Trade and Development"
CSIS, "What Does the Iran War Mean for Global Energy Markets?"
CME Group, "Implications of WTI Oil Futures in Backwardation Amid the Supply Crunch"
اقتصاد سیاسی داخلی ایران و تحریم:
Jerusalem Post, "US enacts new Iran sanctions targeting regime's covert financial network"
Al Jazeera, "Iran's currency falls to new low as US blockade, sanctions impact trade"
اقتصاد سیاسی داخلی آمریکا و فراکسیونهای قدرت:
Responsible Statecraft, "The Iran War cheerleaders and the weapons industry that funds them"
Washington Post, "The war's economic impact could get worse for Americans"
Washington Post, "Trump announces indefinite extension of ceasefire as Iran stalls negotiations"
سناریوها:
Atlantic Council, "Four scenarios for geopolitics after the Iran war"
چارچوب نظری:
John Herz, "Idealist Internationalism and the Security Dilemma" (1950)
Robert Jervis, "Cooperation Under the Security Dilemma" (1978)
Thomas Schelling, The Strategy of Conflict (1960)
James Fearon, "Rationalist Explanations for War" (1995)
Thomas Hobbes, Leviathan (1651)









