وقتی دیپلماسی ابزار حلوفصل نیست؛ ابزار خرید زمان برای قفلکردن انرژی، ذخایر و ثبات است
مقدمه: سوءفهم بزرگ؛ چرا آنچه میبینیم نه مذاکره است، نه جنگ
در فضای عمومی، روایت غالب این روزها بین دو قطب نوسان میکند: «مذاکره در حال احیاست» یا «جنگ نزدیک است». همین دوگانه، حتی قبل از آنکه وارد جزئیات شویم، مسئله را از اساس غلط صورتبندی میکند—چون ما را وادار میکند به جای دیدن یک فرآیند ساختاری، دنبال یک رویداد نهایی بگردیم.
اگر آنچه امروز در جریان است صرفاً مذاکره بود، باید شاهد تمرکز بر دستورکار محدود، دامنه مشخص مطالبات، و چشماندازی ولو مبهم از توافق میبودیم. اما آنچه روی میز قرار گرفته بستهای گسترده و حداکثری است که از برنامه هستهای فراتر میرود و حوزههای موشکی، منطقهای و حتی شناسایی سیاسی را در بر میگیرد. چنین بستهای معمولاً برای «توافق محدود» طراحی نمیشود؛ برای تغییر مختصات بازی طراحی میشود.
از سوی دیگر، تعبیر «جنگ قریبالوقوع» نیز به همان اندازه میتواند گمراهکننده باشد. جنگ در معنای کلاسیک، تصمیمی پرهزینه و پرریسک است؛ اما نشانههای امروز بیش از آنکه به یک تصمیم ناگهانی برای جنگ کلاسیک اشاره کنند، از یک بازآرایی تدریجی حکایت دارند: کاهش گزینههای پرهزینه و افزایش گزینههای کمهزینهتر برای مدیریت بحران.
برای فهم دقیقتر، باید یک گام از سطح خبر عقب برویم: مسئله اصلی نه مذاکره است و نه جنگ؛ مسئله مدیریت گذار به مرحلهای پرریسکتر در نظم منطقهای و جهانی است.
بازتوزیع منافع پیشاشوک در نظم جهانی
پیش از هر شوک بزرگ-چه ژئوپولیتیک، چه مالی، چه نظامی-معمولاً مرحلهای تعیینکننده وجود دارد که کمتر دیده میشود: بازتوزیع منافع پیشاشوک.
«پیشاشوک» یعنی دورهای که هنوز حادثه بزرگ رخ نداده، اما بازیگران اصلی فرض را بر پرریسکتر شدن آینده گذاشتهاند. در این دوره، کشورها تلاش میکنند متغیرهای حیاتی خود را «قفل» کنند: انرژی، مسیرهای تجارت، ذخایر استراتژیک، و ثبات مالی.
نکته مهم این است که در چنین مقاطعی، بازیگران الزاماً بر اساس «دوستی» یا «دشمنی» عمل نمیکنند؛ منطق مسلط، کاهش آسیبپذیری و افزایش قدرت مانور است. بنابراین ممکن است همزمان مذاکره ببینیم، فشار ببینیم، همکاری محدود ببینیم و رقابت شدید بدون آنکه اینها الزاماً متناقض باشند.
در این لنز، دیپلماسی دیگر ابزار حلوفصل اختلاف نیست؛ ابزار مدیریت زمان است: خرید فرصت برای تنظیم منافع و آمادهسازی زمین بازی.
منطق قدرتها: هر بازیگر چه میخواهد و چرا اکنون؟
در چارچوب بازتوزیع منافع پیشاشوک، رفتار قدرتها شکل منسجمتری پیدا میکند. وجه مشترک همه آنها این است: نمیخواهند با پروندهای باز و غیرقابلکنترل وارد مرحله بعد شوند.
ایالات متحده در پی «ثباتسازی خیرخواهانه» نیست؛ در پی کاهش هزینههای اداره نظم برای خودش است. سادهسازی معادله یعنی کمکردن تعداد متغیرهای پیشبینیناپذیر و محدود کردن گزینههای پرهزینه. به همین دلیل، فشار و مذاکره میتوانند همزمان پیش بروند: یکی هزینههای طرف مقابل را بالا میبرد، دیگری زمان و ائتلافها را مدیریت میکند.
چین در نقطهای متفاوت ایستاده است: هدف اصلیاش تقابل آشکار نیست؛ هدفش افزایش تابآوری در برابر شوکهای آینده است. رفتار چین معمولاً با «تدریج» تعریف میشود: تنوعبخشی مسیرهای پرداخت، افزایش ذخایر، گسترش سازوکارهای تسویه و کاهش گلوگاههای تحت کنترل رقیب.
روسیه نیز پس از تجربه تقابل مستقیم، بهدنبال تثبیت جریانهای حیاتی درآمدی و حفظ فضای مانور ژئوپولیتیکی است. هر بازآرایی که فشار را از روی یک جبهه بردارد یا منبع اقتصادی قابل اتکا بسازد، برای مسکو یک دستاورد است.
قدرتهای میانی و منطقهای نیز بیشتر فرصتطلبانه و تطبیقی عمل میکنند: هدفشان تغییر نظم جهانی نیست؛ هدفشان حداقلسازی ریسک و حداکثرسازی منافع در شرایط عدم قطعیت است.
ایران در این معادله: از بازیگر منطقهای تا ریسک سیستماتیک
نقطه کلیدی اینجاست: ایران در این بازآرایی، در حال تغییر جایگاه است.
«ریسک سیستماتیک» یعنی حضور یک کنشگر، هزینه پیشبینیناپذیری را به کل سیستم تحمیل کند نه لزوماً به دلیل نیت، بلکه به دلیل اثر تجمعی رفتارها بر ثبات. در این تعریف، مسئله اصلی اخلاقی یا احساسی نیست؛ ساختاری است.
این تغییر جایگاه توضیح میدهد چرا بسته مطالباتیِ ذیل عنوان «مذاکرات» گسترده و چندلایه است. هدف چنین بستهای، صرفاً حل یک اختلاف محدود نیست؛ هدف، تغییر نقش ایران در معادله ثبات است: یا مهار، یا کاهش میدان اثرگذاری، یا خروج از موقعیت «متغیر هزینهزا».
چرا «مذاکرات» حتی در صورت تداوم، به بنبست میرسند
شکست در این پرونده الزاماً بهمعنای ترک میز مذاکره نیست. شکست یعنی این: فرآیند دیپلماتیک نتواند جایگاه ساختاری ایران را در معادله تغییر دهد؛ حتی اگر گفتگوها ادامه یابند.
از این منظر، مذاکره در بهترین حالت «نگهدارنده» است: زمان میخرد، تنش را کنترل میکند، و به سایر بازیگران امکان میدهد تنظیمات خود را کامل کنند. اما تا زمانی که اهداف ساختاری ناسازگار باقی بمانند، چشمانداز توافق پایدار ضعیف خواهد بود.
اقتصاد سیاسی پسزمینه: انرژی، دلار و طلا بهعنوان ابزار، نه هدف
انرژی، دلار و طلا در این دوره، «هدف» نیستند؛ ابزار مدیریت ریسکاند.
انرژی ارزان یعنی خرید ثبات و زمان.
دلار نه در آستانه فروپاشی است و نه مثل گذشته تنها گزینه بیرقیب. آنچه محتملتر است، فرسایش تدریجی انحصار از مسیر تنوعبخشی و دوجانبهسازی است، نه یک جهش ناگهانی.
و طلا: این «استاندارد طلا» نیست. طلا در نظم امروز، بیشتر یک بیمه ژئوپولیتیک است؛ لنگری که در شرایط بیثباتی سیستمیک، هزینه آسیبپذیری را کاهش میدهد.
آیندهپژوهی: جهانِ «ابهام مدیریتشده» چه پیامدی دارد؟
جهان پیشِرو احتمالاً وارد دورهای میشود که نه ثبات کامل است و نه آشوب رهاشده؛ ابهام مدیریتشده است: تنشها مهار میشوند، اما حل نمیشوند.
در چنین فضایی:
رفتار اقتصادی به سمت احتیاط و حفظ ارزش میل میکند؛
بازارها به نشانههای ساختاری حساستر میشوند؛
و داراییهای «محافظ» نقش پررنگتری پیدا میکنند، بدون آنکه این لزوماً به معنای جهشهای نمایشی باشد.
دلار نقش مرکزی خود را حفظ میکند، اما انحصارش فرسایشی تضعیف میشود.
طلا کارکرد بیمهای خود را برجستهتر میکند.
و اقتصادهایی که در معرض ریسک ژئوپولیتیکاند، اگر سیاستگذاری تابآور نداشته باشند، هزینه بیشتری میپردازند.
اینها پیشبینی قیمت نیستند؛ پیامدهای منطقی یک چارچوباند.
حرف آخر: مسئله ایران، مسئله زمان نیست؛ مسئله جایگاه است
آنچه امروز در خاورمیانه جریان دارد، مسابقه برای توافق یا شمارش معکوس جنگ نیست. این یک بازآرایی است؛ بازآرایی جایگاهها در نظمی که پرریسکتر میشود.
در این نظم، تا زمانی که ایران بهعنوان ریسک سیستماتیک تعریف شود، نتیجه مذاکرات بیش از آنکه به «زمان» وابسته باشد، به «جایگاه» وابسته است.
دیپلماسی میتواند ادامه یابد، اما اگر نتواند این جایگاه را تغییر دهد، توافق پایدار شکل نمیگیرد.
و گزاره نهایی که باید در ذهن بماند این است:
این بازی، بازیِ تغییر پارامترهاست، نه تغییر نیتها.









