از رؤیای برابری تا مهندسی اطاعت،کالبدشکافی قدرت در «قلعه حیوانات»

مقدمه: از رؤیای برابری تا مهندسی اطاعت

انقلاب‌ها معمولاً با یک رؤیای زیبا و شعار دلنشین برابری آغاز می‌شوند؛ اما تاریخ بارها نشان داده که در نقطه پایان، مرز میان ستمگرِ دیروز و رهایی‌بخشِ امروز به طرز دردناکی محو می‌شود. شاهکار تمثیلی «قلعه حیوانات» که جورج اورول آن را در روزهای پرالتهاب جنگ جهانی دوم و با نگاه به استبداد شوروی نوشت، دقیقاً روی همین زخمِ تاریخی دست می‌گذارد.

اما سقوط انقلاب در مزرعه حیوانات، صرفاً یک بدشانسی یا سقوط اخلاقی چند رهبر فاسد نبود. این سقوط، یک فرایند گام‌به‌گام و مهندسی‌شده بود؛ از یک امتیاز کوچک شروع شد، به انحصار کشید، حقیقت را بازنویسی کرد، دشمن ساخت و در نهایت با ترساندن و تنها کردنِ جامعه، به همان نظم ظالمانه قبلی بازگشت. در این نوشتار، می‌خواهیم با کمک نگاهِ تیزبین دو متفکر بزرگ  میشل فوکو (برای فهم شبکه‌های پنهان قدرت) و هانا آرنت (برای درک ماشین توتالیتاریسم و ترور حقیقت)  این مسیرِ تلخ را به زبانی ساده اما عمیق کالبدشکافی کنیم.

لنگرهای داستان: از طغیان تا میز قمار

برای فهم این تحلیل، نیازی نیست کل داستان را مرور کنیم. فقط کافی است دو تصویر را در ذهن داشته باشیم:

تصویر اول، نقطه شروع است؛ روزی که حیواناتِ خسته از ستم، علیه «آقای جونز» (نماد نظم کهنه) شورش کردند. آن‌ها با رویای برابری، هفت فرمان اخلاقی را روی دیوار نوشتند تا قانون اساسی دنیای جدیدشان باشد.

تصویر دوم، نقطه پایان است؛ سکانسی تکان‌دهنده که در آن، حیواناتِ عادی و گرسنه از پشت پنجره به داخل عمارت نگاه می‌کنند و می‌بینند خوک‌ها (رهبران انقلاب) و انسان‌ها دور یک میز مجلل نشسته‌اند، قمار می‌کنند و می‌نوشند. مرزها چنان از بین رفته که دیگر نمی‌شود چهره خوک را از انسان تشخیص داد. شعار برابری حالا به یک شوخیِ تلخ تبدیل شده است: «همه حیوانات با هم برابرند، اما برخی برابرترند.»

نقشه بازیگران: هر نماد، یک قطعه از پازل قدرت

اورول شخصیت‌هایش را بی‌دلیل خلق نکرده است. هر کدام از آن‌ها نماینده‌ی یک سازوکار در دنیای واقعی قدرت هستند:

ناپلئون (خوک مستبد): تجسمِ تمرکز قدرت و حذفِ بی‌رحمانه‌ی رقبا.

اسکویلر (خوک سخنگو): دستگاه تبلیغات و دروغ‌پراکنی؛ کسی که وظیفه‌اش مهندسی افکار عمومی و تولید «حقیقتِ» دلخواه حکومت است.

سگ‌ها: نیروی سرکوب؛ نماد انحصار خشونت و ابزارِ تولید وحشت.

گوسفندان: توده‌های ساده‌لوحی که با تکرارِ بی‌فکرِ شعارها، اجازه نمی‌دهند صدای تفکر انتقادی شنیده شود.

باکسر (اسب وفادار): نماد نیروی کارِ صادق اما ناآگاه که تمام جانش را فدا می‌کند و در نهایت قربانی سیستم می‌شود.

بنجامین (الاغ پیر): نماینده روشنفکرانِ بدبین؛ کسانی که واقعیت را می‌فهمند اما چون هیچ تشکل و همبستگی‌ای ندارند، فقط در سکوت نظاره‌گر فاجعه‌اند.

سنوبال (خوک رقیب): در ابتدا یک تئوریسین دلسوز است، اما وقتی طرد می‌شود، حکومت از نام او یک «دشمنِ ابدی» می‌سازد تا تمام ناکامی‌ها را به گردنش بیندازد.

زنجیره استحاله: چگونه رؤیا به کابوس تبدیل شد؟

دیکتاتوری یک‌شبه از آسمان نمی‌افتد. مسیری که حیوانات طی کردند تا به بردگیِ دوباره برسند، هشت پلهِ نامرئی داشت:

۱. استثناهای کوچک و موجه: همه‌چیز از تخصیصِ مخفیانه شیر و سیب برای خوک‌ها شروع شد. بهانه‌شان هم کاملاً منطقی به نظر می‌رسید: «ما کار فکری می‌کنیم و برای مدیریت مزرعه به انرژی نیاز داریم.» دیکتاتوری‌ها معمولاً با ظلم‌های بزرگ شروع نمی‌شوند، بلکه با همین استثناهای کوچکِ به‌ظاهر موجه نطفه می‌بندند.

۲. حذف رقیب و انحصار: ناپلئون با رها کردن سگ‌های درنده‌اش، سنوبال را فراری داد و قدرت را یکدست کرد. وقتی در یک جامعه رقابت حذف شود، خطاها دیگر اصلاح نمی‌شوند، بلکه فقط پنهان می‌شوند.

۳. مهندسی کلمات: فرمان‌های روی دیوار، شبانه و کلمه‌به‌کلمه دستکاری می‌شدند. شعارها هر روز کوتاه‌تر و سطحی‌تر می‌شدند. وقتی زبانِ یک جامعه الکن و کلیشه‌ای شود، عمق تفکرِ مردم هم کاهش می‌یابد.

۴. تولید حقیقتِ جعلی با آمار: اسکویلر مدام با کاغذهایی پر از آمار و ارقام سراغ حیوانات می‌آمد تا ثابت کند وضعشان از زمانِ آقای جونز بهتر شده است. دروغ‌های مدرن همیشه پشت اعداد و ارقامِ رسمی پنهان می‌شوند تا خود را مشروع جلوه دهند.

۵. نیاز به یک دشمنِ همیشگی: هر بار آسیاب خراب می‌شد یا مشکلی پیش می‌آمد، می‌گفتند کارِ سنوبالِ خائن است. ساختنِ یک دشمنِ بیرونی، بهترین ابزار برای توجیه ناکارآمدی‌ها و متحد نگه‌داشتنِ توده‌های ترسیده است.

۶. ترور و اتمیزه کردن جامعه: با برگزاری دادگاه‌های نمایشی و اعدام‌های خونینِ معترضان، بذر وحشت کاشته شد. جامعه به‌قدری ترسید که هیچ‌کس جرأت نکرد با دیگری حرف بزند. وقتی جامعه اتمیزه (تکه‌تکه و متفرق) شود، حکومت دیگر نیازی به قانع کردن مردم ندارد؛ همین که همه احساس تنهایی کنند کافی است.

۷. مصرف کردنِ وفاداری: باکسرِ وفادار که شعارش «من بیشتر کار خواهم کرد» بود، وقتی پیر و ازکارافتاده شد، به جای استراحت، به دستِ قصاب سپرده شد. در نظام‌های تمامیت‌خواه، وفاداریِ بی‌چون‌وچرا پاداشی ندارد، بلکه در نهایت دور انداخته می‌شود.

۸. بازگشت به نقطه صفر: خوک‌ها روی دو پا راه رفتند، لباس پوشیدند و با انسان‌ها معامله کردند. انقلابی که ساختارِ ظالمانه قدرت را تغییر ندهد، در نهایت همان ظلم را با نام‌ها و چهره‌های جدید بازتولید می‌کند.

خوانش میکرو: میشل فوکو و قدرتِ نامرئی

وقتی با عینکِ میشل فوکو به داستان نگاه می‌کنیم، می‌فهمیم که قدرت فقط سگ‌های ناپلئون (زور بازو) نیست. قدرت در تار و پود زندگیِ روزمره جریان دارد. بزرگترین ابزارِ خوک‌ها برای تسلط، «انحصار سواد و کلمات» بود. بی‌سوادی سایر حیوانات به خوک‌ها اجازه داد تا تاریخ را پاک کنند، قوانین را تغییر دهند و با کمک شعارهای گوسفندان، هر صدای مخالفی را خفه کنند.

فوکو به ما می‌گوید که قدرت برای زنده ماندن، باید «حقیقت» تولید کند. اسکویلر دقیقاً همین کار را می‌کرد؛ او دروغ نمی‌گفت، بلکه در حالِ ساختن یک حافظه جمعیِ جدید برای حیوانات بود. در چنین سیستمی، مقاومتِ اقتصادیِ مرغ‌ها یا غرغرهای بنجامین به جایی نمی‌رسد، چون مقاومتی که در قالب یک «شبکه» سازماندهی نشود، در برابرِ ماشینِ عظیمِ قدرت محکوم به شکست است.

خوانش ماکرو: هانا آرنت و ماشین توتالیتاریسم

اما هانا آرنت پرده از راز هولناک‌تری برمی‌دارد: اینکه چگونه یک حکومت تمامیت‌خواه، مرز بین خیال و واقعیت را نابود می‌کند و روحِ جامعه را می‌کشد. ایدئولوژیِ «حیوان‌سالاری» که روزی قرار بود مایه رهایی باشد، حالا به ابزاری برای پرستش ناپلئون تبدیل شده بود.

تلخ‌ترین لحظه از نگاه آرنت، جایی است که حیواناتِ گرسنه با دیدن آمارهای اسکویلر، به حافظه خودشان شک می‌کنند. آرنت می‌گوید نظام‌های توتالیتر حقیقت را چنان بمباران می‌کنند که انسان‌ها دیگر به چشم و گوش خود هم اعتماد ندارند. از طرفی، پس از اعدام‌ها، ترس چنان در جان مزرعه افتاد که حتی دوستان قدیمی مثل باکسر و بنجامین دیگر با هم درددل نکردند. این همان تنهاییِ مطلقی است که دیکتاتوری‌ها به آن نیاز دارند: انسانی که هم از حکومت می‌ترسد و هم از همسایه‌اش.

نتیجه‌گیری: پیش‌شرط‌های رهایی از چرخه‌ی استبداد

این واکاوی نشان داد که تبدیل شدنِ انقلابیونِ دیروز به دیکتاتورهای امروز، یک فرمول مشخص دارد. اما شناخت این فرمول، به ما راه‌های پیشگیری را هم نشان می‌دهد. بر اساس همین سازوکارها، برای جلوگیری از بازتولید استبداد سه شرط اساسی نیاز است:

۱. شفافیت و نهادهای مستقل راستی‌آزمایی: برای مقابله با انحصار رسانه‌ای و حقیقت‌سازی‌های آماری.

۲. حفظ رقابت و منع انحصار ابزار خشونت: تا هیچ گروهی نتواند با حذف رقبا، قدرت را یکدست کند.

۳. سواد انتقادی و سازمان‌یابی اجتماعی: تا جامعه از حالت توده‌های پراکنده خارج شود و در برابر شعارهای سطحی و اتمیزه‌شدن، واکسینه گردد.

در نهایت، انقلابِ واقعی آن نیست که فقط حاکمِ ظالمِ قبلی را پایین بکشد؛ انقلاب واقعی زمانی رخ می‌دهد که جامعه بتواند خودش را در برابر وسوسه‌ی ساختنِ یک دیکتاتور جدید محافظت کند. در غیر این صورت، سرانجامِ کار، خیره شدن از پشتِ شیشه‌ها به حاکمان جدیدی است که با نقاب‌های تازه، مشغول بازی با همان قواعدِ کهنه‌اند؛ و به تعبیر معروف: «قدرتِ مطلقه، جز فسادِ مطلق ثمری ندارد.»

 

نوشته های اخیر

دسته بندی ها