چرا توقف این جنگ الزاماً به معنای پایان بحران نیست
هر بار که از احتمال آتشبس، مذاکره یا مهار تنش میان ایران، آمریکا و اسرائیل سخن گفته میشود، یک پیشفرض نانوشته در پس این تحلیلها وجود دارد: اینکه طرفهای درگیر، با وجود همه خصومتها، در نهایت بر سر نقطهای مشترک قابل معامله ایستادهاند. در بسیاری از منازعات، این فرض کموبیش درست است. دولتها میجنگند، هزینه میدهند، قدرتنمایی میکنند و سرانجام روی مرزی تازه از توازن میایستند. اما آنچه امروز در خاورمیانه جریان دارد، بهسادگی در این الگو جا نمیگیرد.
مسئله این نیست که مذاکره ناممکن است یا آتشبس هرگز رخ نخواهد داد. در سیاست بینالملل، حتی سرسختترین دشمنان هم گاه به گفتوگو تن میدهند. مسئله این است که در اینجا، حتی اگر آتشبس برقرار شود، تعارض لزوماً حل نمیشود. بحران ممکن است از فاز نظامی آشکار به فازی دیگر منتقل شود، بیآنکه ریشه اصلی آن از میان رفته باشد. به همین دلیل، بحث اصلی نه فقط «توقف جنگ»، بلکه «ماهیت تعارض» است.
بخش مهمی از تحلیلهای رایج هنوز این بحران را عمدتاً در چارچوب پرونده هستهای، برنامه موشکی یا شبکه نیروهای نیابتی میفهمند. این عوامل مهماند و نمیتوان آنها را نادیده گرفت، اما اگر همه مسئله را به این موارد تقلیل دهیم، از لایه عمیقتر ماجرا غافل میشویم. نزاع کنونی فقط بر سر چند ابزار قدرت نیست؛ بر سر ماهیت یک نظم سیاسی و نوع رابطه آن با منطقه و جهان است. جمهوری اسلامی از آغاز، خود را صرفاً یک دولت-ملت معمولی تعریف نکرده است. این نظام، در سطح گفتمانی و تا حدی در سطح نهادی، خود را حامل رسالتی سیاسی-ایدئولوژیک دانسته که در آن ضدیت با آمریکا، ضدیت با اسرائیل و مقاومت در برابر نظم مطلوب غرب، جزء هویت آن بوده است.
همین جاست که دشواری ماجرا آغاز میشود. وقتی یک نظام سیاسی، بخشی از مشروعیت خود را از تقابل با یک نظم خارجی میگیرد، آن تقابل صرفاً یک سیاست قابل معامله نیست؛ به بخشی از هویت آن تبدیل میشود. در چنین وضعی، توافق بر سر جزئیات ممکن است، اما حل تعارض دشوارتر میشود. میتوان درباره سطح غنیسازی، نوع بازرسی، دامنه تحریم یا حتی قواعد درگیری منطقهای مذاکره کرد، اما اگر ساختار هویتی و راهبردیِ بازتولیدکننده این تعارض دستنخورده بماند، بحران در شکل دیگری بازمیگردد.
مدافعان گزینه مذاکره البته استدلال مهمی دارند. آنها میگویند حتی رژیمهای ایدئولوژیک نیز زیر فشار هزینههای اقتصادی، تهدید نظامی و فرسایش درونی، سرانجام به نوعی مصالحه تن میدهند. این حرف را نمیتوان بهسادگی کنار گذاشت. تاریخ نشان داده است که بسیاری از حکومتها، حتی پس از سالها شعار و تصلب، در لحظهای که بقایشان به خطر افتاده، واقعگراتر شدهاند. اما در مورد جمهوری اسلامی، مسئله فقط حجم فشار نیست؛ نوع فشار و جایگاه آن در ذهنیت حاکم است. برای سیستمی که عقبنشینی در برخی حوزهها را نه صرفاً یک امتیاز سیاسی، بلکه نوعی عقبنشینی هویتی و امنیتی میبیند، هزینه مصالحه گاه از هزینه فقر عمومی و انزوای خارجی کمتر احساس نمیشود.
به همین دلیل است که تحریمها، با وجود آثار سنگین اقتصادی و اجتماعی، تاکنون بهتنهایی نتوانستهاند تغییری خطی و پایدار در رفتار راهبردی جمهوری اسلامی ایجاد کنند. این به معنای بیاثر بودن تحریم نیست. تحریمها قدرت دولت را فرسودهاند، رفاه جامعه را کاهش دادهاند، شکاف دولت و ملت را عمیقتر کردهاند و ظرفیت اقتصادی کشور را تحلیل بردهاند. اما از سوی دیگر، همین فشارها در مواردی به تقویت نگاه امنیتی و محاصرهای درون نظام هم انجامیدهاند. نظامی که سالهاست جهان بیرون را عمدتاً از دریچه تهدید میبیند، ممکن است فشار را نه دلیل عقبنشینی، بلکه دلیل تشدید مقاومت تعریف کند. همین منطق است که هر تحلیل سادهانگارانه درباره «فشار بیشتر، امتیاز بیشتر» را ناکافی میکند.
از این زاویه، حمله ۷ اکتبر نیز نیازمند تحلیل دقیق و محتاطانه است. نسبت دادن این حمله به دستور مستقیم تهران، بدون سند روشن و عمومی، گزارهای شتابزده و آسیبپذیر است. اما در سوی دیگر، نادیده گرفتن این واقعیت هم سادهلوحانه خواهد بود که پیامد راهبردی این حمله، عملاً در جهت منافع تهران عمل کرد. پیش از آن حمله، روند عادیسازی احتمالی میان عربستان و اسرائیل در حال پیشروی بود و حتی محمد بنسلمان گفته بود دو طرف «هر روز» به توافق نزدیکتر میشوند. پس از ۷ اکتبر نیز جو بایدن صراحتاً گفت این حمله با هدف برهمزدن همین روند انجام شد. همزمان، ارزیابیهای اولیه آمریکا و مواضع رسمی غرب تأکید داشتند که با وجود نزدیکی تهران و حماس، مدرک علنی و مستقیمی برای اثبات نقش عملیاتی مستقیم ایران در طراحی حمله وجود ندارد. بنابراین، تحلیل محتاطانه این است: ۷ اکتبر، فارغ از سطح اطلاع یا نقش مستقیم ایران، در عمل به نفع راهبرد منطقهای جمهوری اسلامی تمام شد و شکلگیری یک نظم تازه را به تعویق انداخت.
اما اگر این جنگ فقط نزاعی بر سر هستهای و موشک نیست، پس بر سر چیست؟ پاسخ کوتاه این است: بر سر تغییر رفتار یک نظامی که در سطحی عمیقتر، تغییر رفتار را معادل تضعیف خود میبیند. آمریکا و اسرائیل، هر یک به دلایل خود، با توان اجرایی جمهوری اسلامی مشکل دارند؛ با شبکه منطقهای آن، با ظرفیت موشکی آن، با برنامه هستهای آن و با امکان برهمزدن نظم امنیتی منطقه. اما در عمل، این توان اجرایی از یک بستر راهبردی و ایدئولوژیک جدا نیست. مسئله فقط این نیست که ایران چه دارد؛ مسئله این است که آنچه دارد را برای چه میخواهد و در چه دستگاه فکریای آن را معنا میکند.
در چنین چارچوبی، ایده تکرار یک «جام زهر» دیگر هم بهسادگی گذشته نیست. در سال ۱۳۶۷، آتشبس در شرایطی پذیرفته شد که ساختار قدرت هنوز عمودیتر بود و تصمیم نهایی میتوانست از رأس به بدنه تحمیل شود. امروز اما نسبت رهبری و سپاه دیگر به آن سادگی گذشته نیست. سپاه فقط یک نیروی نظامی نیست؛ یک شبکه درهمتنیده امنیتی، سیاسی و اقتصادی است. قراردادها، بنگاهها، انحصارها، رانتها و جایگاه منطقهای آن، با تداوم وضعیت تقابل گره خوردهاند. صلح در این ساختار فقط پایان یک درگیری نیست؛ میتواند به معنای بازتوزیع قدرت و منافع در درون نظام باشد. همین است که هرگونه مصالحه را دشوارتر میکند.
اگر این منطق را به مسئله جانشینی و آینده رهبری تعمیم دهیم، دشواری بیشتر هم میشود. رهبری که از نظر کاریزما، مشروعیت سنتی یا اقتدار نمادین در جایگاهی ضعیفتر باشد، برای تثبیت خود ناگزیر بیش از پیش به دستگاه سخت قدرت تکیه خواهد کرد. چنین وابستگیای معمولاً رفتار سیاسی را نرمتر نمیکند؛ آن را امنیتیتر و تدافعیتر میکند. نظامی که مشروعیت اجتماعیاش فرسوده شده اما هنوز بر ابزارهای سخت متکی است، در لحظه بحران اغلب نه به سمت انعطاف پایدار، بلکه به سمت سختگیری بیشتر میرود، چون میداند عقبنشینی کنترلنشده میتواند از دل خود، بحران اقتدار تولید کند.
با این حال، اگر تحلیل فقط در سطح رهبران، ارتشها و نهادهای سخت قدرت بماند، نیمی از واقعیت را نادیده گرفته است. در این جنگ، مردم ایران فقط تماشاگر یا قربانی نیستند. جامعه ایران خود یکی از متغیرهای اصلی این معادله است. نظامی که برای ادامه یک تعارض طولانیمدت نیازمند بسیج، تحمل، وفاداری و حتی حدی از همدلی عمومی است، وقتی با جامعهای خسته، فرسوده، بیاعتماد و کمباور روبهرو میشود، توانش برای بازتولید قدرت محدود میشود. جامعه ایران امروز، جامعه دهه شصت نیست. طبقه متوسط آن فقط فقیرتر نشده؛ از نظر روانی و سیاسی نیز فرسوده شده است. مهاجرت گسترده، فرار سرمایه انسانی، بیاعتمادی به روایت رسمی، افت امید به آینده و امتناع روزمره از همدلی با پروژههای ایدئولوژیک، همه نشان میدهند که هزینه جنگ فقط در بیرون پرداخت نمیشود؛ در درون نیز ظرفیت حکمرانی را میخورد.
اینجاست که باید از پدیدهای سخن گفت که میتوان آن را «لایه دوم غیرمعتقد» نامید. هر نظام ایدئولوژیک، تا زمانی که قادر به بازتولید نیروی وفادار و همدل باشد، در لحظه بحران میتواند روی تعهد و فداکاری بدنه خود حساب کند. اما وقتی این توان تحلیل میرود، نظام ناگزیر به اتکا بر نیروهایی میشود که در آن ماندهاند نه از سر ایمان، بلکه از سر منفعت، ترس، عادت یا نبود گزینه جایگزین. این افراد الزاماً مخالف فعال یا جاسوس نیستند. خطر اصلی آنها در چیز دیگری است: در لحظهای که سیستم به فداکاری، ریسکپذیری و تعهد نیاز دارد، آنها محتاط، بیتفاوت یا منفعل میشوند. همین بیتفاوتی، در ساختارهای بسته، گاه ویرانگرتر از مخالفت علنی است. نشانههای این وضعیت را میتوان در فساد مزمن، کاهش کارآمدی، نفوذپذیری بالا، شکاف میان ظاهر ایدئولوژیک و عملکرد واقعی، و فرسایش توان هماهنگی دید. مسئله فقط این نیست که دشمن بیرونی نفوذ کرده؛ مسئله این است که درون ساختار نیز چیزی از ایمان پیشین تهی شده است.
در کنار اینها، یک تناقض مهم دیگر هم وجود دارد: تناقض «روز بعد». بسیاری از تحلیلها با شوق از تضعیف توان نظامی جمهوری اسلامی سخن میگویند، اما کمتر به این پرسش پاسخ میدهند که بعد از آن چه خواهد شد. فرض کنیم توان نظامی، منطقهای یا امنیتی نظام بهطور جدی فرسوده شود؛ آیا این بهخودیخود به ثبات منجر میشود؟ پاسخ روشن نیست. کشوری با این ابعاد، با این جمعیت، با این حجم از فرسایش اقتصادی، شکاف اجتماعی، نهادهای تضعیفشده و شبکههای قدرت موازی، با عملیات نظامی صرف به ثبات نمیرسد. حتی برای بازیگران خارجی هم «پیروزی» در اینجا مفهومی ساده نیست. آنان میخواهند تهدید را مهار کنند، اما فروپاشی بیبرنامه، سناریوی زمین سوخته، جنگ داخلی یا تخریب طولانیمدت زیرساختها نیز میتواند هزینههایی بهمراتب سنگینتر تولید کند.
این مسئله در مورد نفت و موقعیت ژئوپلیتیک ایران حتی حساستر میشود. ایران صرفاً یک بازیگر دردسرساز نیست؛ کشوری است با منابع عظیم انرژی، موقعیت استراتژیک در خلیج فارس و تنگه هرمز، و جایگاهی که حذف یا رهاسازی آن برای هیچ قدرتی بیهزینه نیست. همین اهمیت، مسئله را پیچیدهتر میکند. در سال ۲۰۲۴ بهطور متوسط حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت در روز از تنگه هرمز عبور میکرد؛ رقمی معادل حدود ۲۰ درصد مصرف جهانی مایعات نفتی و نزدیک به یکچهارم تجارت دریابرد نفت جهان. در سال ۲۰۲۵ نیز بیش از ۱۱۲ میلیارد مترمکعب LNG از این مسیر عبور کرده که نزدیک به یکپنجم تجارت جهانی LNG را تشکیل میدهد. به بیان ساده، هر سناریوی اختلال شدید در هرمز فقط یک بحران منطقهای نیست؛ شوکی بالقوه برای کل اقتصاد جهانی است.
در همینجاست که سناریوی «زمین سوخته» معنای اقتصادی دقیقتری پیدا میکند. اگر در لحظه فروپاشی یا تشدید جنگ، زیرساختهای انرژی، بنادر، شبکه حملونقل یا مسیرهای کشتیرانی خلیج فارس به شکل گسترده آسیب ببینند، واکنش بازارها احتمالاً فقط محدود به افزایش قیمت نفت نخواهد بود. شوک از نفت شروع میشود، اما به سرعت به بیمه جنگی کشتیها، نرخ کرایه حمل، بازار گاز، قیمت سوخت هوایی، هزینه زنجیره تأمین و در نهایت به انتظارات تورمی جهانی سرایت میکند. همین حالا نیز با تشدید درگیریها و اختلال در هرمز، برنت از ۱۰۰ دلار عبور کرده، در مقطعی تا حدود ۱۱۹.۵۰ دلار بالا رفته، بازارهای سهام تحت فشار قرار گرفتهاند، نرخهای حملونقل جهش کرده و حق بیمه جنگی برای برخی کشتیها چند برابر شده است. در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که ایران پس از جنگ چگونه بازسازی میشود؛ مسئله این است که جهان تا چه حد تاب تحمل یک شوک همزمان انرژی، حملونقل و ریسک مالی را دارد.
این همان نقطهای است که «روز بعد» از یک سؤال سیاسی صرف، به یک مسئله تمامعیار اقتصاد سیاسی جهانی تبدیل میشود. کشوری که هم باید مهار شود، هم نباید به فروپاشی کنترلناپذیر برسد، هم زیرساختهای حیاتیاش نباید نابود شود، و هم قرار است تهدید منطقهایاش کاهش یابد، عملاً به دشوارترین مسئله ممکن در سیاست خاورمیانه بدل میشود. به همین دلیل، باید صادقانه گفت که هنوز شواهد قانعکنندهای در دست نیست که نشان دهد بازیگران بیرونی برای «روز بعد» طرحی روشن، کمهزینه و قابل اجرا دارند. حتی ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا در روزهای اخیر نیز از این ایده پشتیبانی نکردهاند که ساختار حاکم در ایران در آستانه فروپاشی فوری است. ابهام در مورد روز بعد، حاشیه بحران نیست؛ بخشی از خود بحران است.
پس این جنگ چگونه ممکن است پایان یابد؟ در ظاهر، بیش از یک سناریو پیش روست. نخستین سناریو، آتشبس و بازگشت به نوعی تعادل ناپایدار است؛ وضعیتی که در آن نه تعارض حل میشود و نه طرفین واقعاً از آن دست میکشند، بلکه فقط وارد فاز تازهای از مهار، بازدارندگی و درگیریهای دورهای میشوند. سناریوی دوم، ادامه فرسایش اقتصادی و امنیتی ایران در قالب جنگهای مقطعی، تحریمهای ماندگار و انزوای منطقهای عمیقتر است؛ الگویی که میتواند کشور را به سمت نوعی محاصره بلندمدت سوق دهد. سناریوی سوم، فرسایش و شکاف ساختاری در درون نظمی است که این تعارض را بازتولید میکند؛ نه لزوماً در قالب یک فروپاشی ناگهانی و نمایشی، بلکه در قالب کاهش ظرفیت حکمرانی، افت توان بسیج، تشدید شکافهای درونی و انتقال بحران از بیرون به قلب ساختار قدرت.
اما این سه سناریو هموزن نیستند. سناریوی اول، اگر هم رخ دهد، بیشتر شبیه مکث در بحران است تا حل آن. آتشبس میتواند جنگ را متوقف کند، اما الزاماً آن تعارضی را که جنگ از آن زاده شده، از میان نمیبرد. سناریوی دوم نیز بهخودیخود نقطه پایان نیست؛ فقط شکل کشدارتر و فرسایشیتر همان بحران است. از دل منطق کل این درگیری، آنچه بیش از همه خود را نشان میدهد سناریوی سوم است: فرسایش درونی ساختاری که دیگر نمیتواند با کارآمدی گذشته، هم ایدئولوژی تولید کند، هم وفاداری، هم ظرفیت حکمرانی.
به بیان دیگر، آتشبس ممکن است رخ دهد و محاصره ممکن است ادامه یابد، اما هر دو بیش از آنکه بدیل فرسایش ساختاری باشند، میتوانند مراحل آن باشند. مسئله اصلی، بیش از آنکه در میدان نبرد تعیین شود، در ظرفیت درونی نظام برای ادامه دادن با همین سطح از هزینه رقم خواهد خورد. اگر نظام دیگر نتواند مشروعیت تولید کند، اگر نتواند بدنه وفادار بازسازی کند، اگر جامعه از همراهی فعال با آن فاصله بیشتری بگیرد، و اگر لایههای درونی آن از باور تهیتر شوند، آنگاه حتی آتشبس هم چیزی را نجات نخواهد داد؛ فقط زمان خواهد خرید.
هسته سخت ایدئولوژیک هنوز از میان نرفته است. این نکته را نباید دستکم گرفت. نظامهایی از این دست معمولاً تا آخرین لحظه، تصویری از اقتدار، انسجام و کنترل از خود حفظ میکنند. اما تاریخ بارها نشان داده که فرسایش واقعی همیشه از همانجایی آغاز میشود که در ظاهر کمتر دیده میشود: از درون دستگاه، از درون جامعه، از درون رابطه دولت و ملت، و از درون توان ساختار برای بازتولید معنا، وفاداری و کارآمدی. شکست چنین نظامهایی اغلب وقتی فرا میرسد که هنوز در ظاهر قدرتمندند، اما در عمل دیگر نمیتوانند امید، اعتماد و فداکاری تولید کنند.
از این منظر، پرسش اصلی فقط این نیست که آیا آتشبس برقرار میشود یا نه. پرسش مهمتر این است که آیا ساختاری که این تعارض را بازتولید میکند، هنوز توان ادامه دادن با همین سطح از هزینه را دارد یا نه. پاسخ محتمل، دستکم در افق میانمدت، بیشتر به سمت فرسایش از درون اشاره میکند تا تثبیت دوباره از بیرون. شاید جنگ متوقف شود، شاید مذاکرهای محدود هم شکل بگیرد، شاید حتی دورهای از سکوت نسبی فرا برسد؛ اما تا زمانی که مسئله اصلی، یعنی نسبت میان ایدئولوژی، ساختار قدرت، جامعه فرسوده و منطق بازتولید بحران حل نشده باشد، آرامش پایدار بعید خواهد بود.
این جنگ، بیش از آنکه فقط در آسمان خاورمیانه تعیین تکلیف شود، در درون ایران تعیین سرنوشت خواهد شد. و هزینه این مسیر، پیش از همه، بر دوش مردمی است که نه طراح این تعارض بودهاند و نه صاحب منافع آن، اما سالهاست بهایش را میپردازند.









