چرا مذاکره ممکن نیست

همین مقاله را بصورت پادکست بشنوید

منطق بن‌بست ساختاری در روابط ایران و آمریکا

مقدمه

هر بار که دور جدیدی از مذاکرات میان ایران و آمریکا آغاز می‌شود، تحلیلگران به دو اردوگاه تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که شکست را به سوءنیت این یا آن طرف نسبت می‌دهند، و آن‌هایی که راه‌حل را در «اراده سیاسی» و «دیپلماسی هوشمند» جست‌وجو می‌کنند. هر دو گروه از یک پرسش اساسی‌تر طفره می‌روند: آیا اصلاً ساختار این بازی، امکان توافق پایدار را می‌دهد؟

این مقاله استدلال می‌کند که پاسخ منفی است - نه به این دلیل که طرفین بد هستند یا اشتباه فکر می‌کنند، بلکه به این دلیل که منطق درونی وضعیتی که در آن گرفتار شده‌اند، هر دو را در مسیری قفل کرده که خروج از آن گران‌تر از ادامه است. موتور این قفل یک گزاره ساده اما بی‌رحمانه است: هرچه تقابل طولانی‌تر می‌شود، هزینه توافق برای هر دو طرف افزایش می‌یابد - نه به‌صورت خطی، بلکه به‌صورت تصاعدی و غیرقابل‌بازگشت. این افزایش هزینه فقط اقتصادی نیست؛ هر دور تقابل، ساختارهایی می‌سازد که اجرای هر توافقی را در آینده دشوارتر می‌کند. لازم است از همین ابتدا یک تمایز اساسی روشن شود: این تحلیل امکان توافق‌های مقطعی را نفی نمی‌کند؛ مسئله این است که هیچ‌کدام از آن‌ها به تعادل پایدار تبدیل نمی‌شوند - و برجام خود بهترین شاهد این مدعاست. این مقاله پنج‌لایه از این فرایند را از هم باز می‌کند؛ نه پنج دلیل مستقل در کنار هم، بلکه پنج مرحله از یک زنجیره بزرگ که هر حلقه، دامنه انتخاب‌های حکومت را محدودتر و حرکت به سوی بحران نهایی را محتمل‌تر می‌کرد.

لایه اول - منطق تحریم: چرا وضع بدتر می‌شود

تحریم در نگاه اول ابزاری برای تغییر رفتار است: هزینه‌ای که بر کشور هدف تحمیل می‌شود تا آن را به سمت سازگاری سوق دهد. این منطق در یک شرط کار می‌کند: اگر هزینه مقاومت از هزینه سازگاری بیشتر شود. اما تحریم بلندمدت دقیقاً این معادله را وارونه می‌کند. وقتی کشور هدف می‌بیند که سازگاری با خواسته‌های طرف مقابل موقعیت نسبی‌اش را تضعیف می‌کند - نه تقویت - سرمایه‌گذاری روی همان ابزاری که تحریم شده، عقلانی‌ترین پاسخ ممکن می‌شود. دلیلش روشن است: سازگاری به معنای ازدست‌دادن ابزارهای چانه‌زنی بدون تضمین بهبود موقعیت نسبی است. این نه لجاجت است، نه ایدئولوژی‌زدگی؛ این منطق بازیگری است که در یک ساختار انگیزشی معیوب گرفتار شده.

مسیر غنی‌سازی ایران دقیق‌ترین شاهد این مکانیسم است. در آغاز دهه ۲۰۰۰ میلادی، ظرفیت غنی‌سازی ایران در سطح ۳.۵ درصد بود - کافی برای چرخه سوخت نیروگاهی، نه بیشتر. هر دور تشدید تحریم با یک پاسخ متقارن همراه شد: غنی‌سازی به ۲۰ درصد رسید، سپس به ۶۰ درصد، و در مقاطعی به آستانه ۸۴ درصد - یعنی تنها یک گام فنی تا درجه تسلیحاتی. این مسیر نه نقض توافق به‌خاطر توافق، بلکه پاسخ عقلانی به ساختاری بود که در آن هزینه سازگاری دائماً بالاتر از هزینه مقاومت قرار می‌گرفت. کره شمالی نمونه کامل شده همین منطق است: کشوری که سه دهه تحریم آن را نه به سمت خلع سلاح، بلکه به سمت اولین بازدارندگی هسته‌ای کامل در تاریخ آسیای شرقی برد. دانیل درزنر (Daniel Drezner) در تحلیل خود از منطق چانه‌زنی تحت اجبار (bargaining under coercion) نشان داده که تحریم تنها زمانی کارکرد دارد که طرف هدف باور کند سازگاری موقعیت نسبی‌اش را بهبود می‌دهد. وقتی این باور وجود ندارد - و در مورد ایران دلایل ساختاری برای نداشتنش وجود دارد - تحریم به‌جای فشار برای تغییر، به سوخت مقاومت تبدیل می‌شود.

نتیجه این فرایند یک پارادوکس تاریخی است: بعد از دو دهه تحریم، ایران هم‌زمان از نظر اقتصادی ضعیف‌تر و از نظر ابزارهای راهبردی قوی‌تر از روز اول است. این چرخه متوقف نمی‌شود، چون هر دور تشدید، ارزش راهبردی ابزارهای مورد مناقشه را برای طرف تحریم شده بیشتر می‌کند - یعنی هر دور فشار، مقاومت را منطقی‌تر و معامله را ناممکن‌تر می‌کند. این ترکیب - فقر اقتصادی و ثروت راهبردی - دقیقاً همان چیزی است که هر نوع معامله‌ای را در لایه‌های بعدی غیرممکن می‌کند.

لایه دوم - تله بازگشت‌ناپذیری: چرا معامله ارزش ندارد

متداول‌ترین خطای تحلیلی در بررسی مذاکرات ایران و آمریکا این است که «خسارت گذشته» را از معادله حذف می‌کنند. استدلال این است که هزینه‌های گذشته «ازدست‌رفته» (sunk) هستند و نباید در تصمیم‌گیری آینده اثر بگذارند. این استدلال در اقتصاد خرد درست است - اما در چانه‌زنی راهبردی میان دولت‌ها، یک خطای بنیادین است. دلیلش ساده است: اینجا مسئله «هزینه ازدست‌رفته» نیست، بلکه «موقعیت ازدست‌رفته» است - و موقعیت، متغیری رو به آینده است. هزینه‌های گذشته در این سطح به «شکاف نسبی» تبدیل شده‌اند، و شکاف نسبی به آینده تعلق دارد، نه به گذشته.

ایران سی‌سال پیش از نظر تولید ناخالص داخلی در سطح عربستان سعودی بود. امروز فاصله‌ای چند تریلیون دلاری میان این دو کشور وجود دارد. این شکاف نه یک هزینه روانی، بلکه یک محدودیت واقعی بر ظرفیت رشد آینده است: سرمایه‌گذاری خارجی که نمی‌آید، فناوری که منتقل نمی‌شود، بازارهایی که بسته می‌مانند - اینها نه خاطره گذشته، بلکه واقعیتی هستند که هر روز بازتولید می‌شوند. حتی اگر از فردا تمام تحریم‌ها برداشته شوند، ایران دست‌کم دو دهه به طول می‌کشد تا به سطحی برسد که بدون تحریم سی‌سال پیش می‌توانست در آن باشد. این هزینه را هیچ‌کس پرداخت نمی‌کند - نه آمریکا، نه اتحادیه اروپا، نه هیچ نهاد بین‌المللی دیگری.

از این منظر، هر بسته پیشنهادی که روی میز مذاکره قرار می‌گیرد، در برابر این شکاف انباشته سنجیده می‌شود و ناکافی از آب در می‌آید. این نه بی‌منطقی است، نه زیاده‌خواهی؛ این ریاضیات ساده چانه‌زنی است. جیمز فرون (James Fearon) در تحلیل خود از منطق جنگ‌های غیرقابل‌تقسیم (indivisible issues) نشان داده که وقتی شکاف میان «آنچه یک طرف حداقل می‌پذیرد» و «آنچه طرف مقابل حداکثر می‌دهد» منفی می‌شود، هیچ معامله‌ای وجود ندارد که هر دو طرف را بهتر کند. ایران و آمریکا دقیقاً در این نقطه قرار دارند - و هر سال که می‌گذرد، این شکاف عمیق‌تر می‌شود.

لایه سوم - پارادوکس امتیاز: چرا دارایی قابل‌فروش نیست

فرض کنید دولایه قبلی حل شده‌اند: ایران هم آماده مذاکره است و هم آمریکا حاضر است بسته‌ای «کافی» ارائه دهد. باز هم یک مانع ساختاری باقی می‌ماند که این مقاله آن را «پارادوکس امتیاز» می‌نامد.

آنچه ایران برای معامله دارد - برنامه هسته‌ای، منظومه موشکی، شبکه نیابتی - دقیقاً همان چیزی است که از دست‌دادنش موقعیت نسبی ایران را نه بهتر، بلکه بدتر می‌کند. این دارایی‌ها تنها برتری راهبردی باقی‌مانده‌ای هستند که ایران با آن‌ها قدرت چانه‌زنی، بازدارندگی، و حضور منطقه‌ای دارد. حذف این دارایی‌ها نه‌فقط قدرت را کاهش می‌دهد، بلکه آسیب‌پذیری فوری ایجاد می‌کند. بدون آن‌ها، ایران کشوری است اقتصادی با GDP سرانه‌ای در سطح پاکستان، بدون ابزار نظامی نامتقارن (asymmetric)، و بدون اهرم فشار منطقه‌ای - یعنی بازیگری که نه قدرت چانه‌زنی دارد و نه جایگاه راهبردی.

جوزف گریکو (Joseph Grieco) در نقد خود بر نظریه نهادگرایی لیبرال نشان داده که دولت‌ها در محاسبات خود نه‌فقط به سود مطلق (absolute gain)، بلکه به سود نسبی (relative gain) توجه می‌کنند. از این منظر، ایران نه‌فقط می‌پرسد «من چه می‌گیرم؟» بلکه می‌پرسد «بعدازاین معامله، موقعیت من نسبت به عربستان، ترکیه، و اسرائیل کجاست؟» پاسخ روشن است: ضعیف‌تر از الان. اما این معامله از یک منظر عمیق‌تر نیز قابل‌بررسی است: برای ایران، مسئله این نیست که چه چیزی به دست می‌آورد؛ مسئله این است که آیا بعد از توافق، هنوز زنده می‌ماند یا نه. این گزاره را باید جدی گرفت - همان‌طور که خامنه‌ای خودش بارها آن را صریح بیان کرده بود: واگذاری این سه ابزار، فروپاشی حکومت را با کمی تأخیر ناگزیر می‌کند. این نه بلوف سیاسی، بلکه یک ارزیابی ساختاری است که شواهد تاریخی - از جمله سرنوشت رژیم‌هایی که زیر فشار امتیاز دادند - آن را تأیید می‌کند. این معامله، مبادله دارایی با منفعت نیست؛ مبادله بازدارندگی با قرارگرفتن در معرض تهدید است - و هیچ بازیگر عقلانی چنین معامله‌ای نمی‌کند مگر آنکه اجبار خارجی آن را ناگزیر کند.

لایه چهارم - بحران تعهد: چرا اعتماد ممکن نیست

فرض کنید سه‌لایه قبلی به‌نحوی حل شده‌اند: طرفین پشت میز نشسته‌اند، بسته‌ای روی میز است که هر دو آن را «کافی» می‌دانند، و حتی اراده سیاسی برای امضا وجود دارد. باز هم یک مانع ساختاری باقی می‌ماند که شاید عمیق‌ترین حلقه این زنجیره باشد: هیچ‌کدام از طرفین نمی‌توانند به تعهد دیگری اعتماد کنند - نه به دلیل بدخواهی، بلکه به دلیل غیاب ساختاری مکانیزم تعهد معتبر (credible commitment).

مسئله تعهد معتبر را داگلاس نورث و باری وینگاست (North & Weingast) در تحلیل نهادهای سیاسی این‌گونه صورت‌بندی کرده‌اند: تعهدی معتبر است که هزینه نقضش از هزینه پایبندی بیشتر باشد. در روابط ایران و آمریکا، این شرط از هر دو طرف برآورده نمی‌شود - و مهم است که هر دو طرف را جداگانه بررسی کنیم.

از نگاه آمریکا، ساختار نهادی جمهوری اسلامی ذاتاً غیرشفاف و چندلایه است. سپاه پاسداران نه یک ارتش متعارف، بلکه یک امپراتوری موازی اقتصادی - نظامی - امنیتی است که بخش قابل‌توجهی از اقتصاد ایران را در اختیار دارد. نیروی قدس با حزب‌الله لبنان، حشدالشعبی عراق، و گروه‌های یمنی و فلسطینی از طریق پیوندهای تشکیلاتی، مالی، و آموزشی تنیده شده که دهه‌ها طول کشیده تا شکل بگیرند. وقتی جمهوری اسلامی تعهد می‌دهد که «از گروه‌های نیابتی حمایت نمی‌کند»، ابزار راستی‌آزمایی این تعهد چیست؟ جداکردن سپاه از شبکه نیابتی‌اش نه با یک امضا، بلکه - اگر اصلاً ممکن باشد - با یک فرایند نهادی سال‌ها طول می‌کشد. هزینه نقض تعهد برای ایران پایین است؛ چون ساختار چندلایه، غیرشفاف، و قابل‌انکار است. نمونه اسد در ماه‌های پایانی حکومتش این را روشن می‌کند: رژیمی که حاضر بود همه چیز را بپذیرد، اما کسی آن را نمی‌پذیرفت - نه به‌خاطر محتوای تعهد، بلکه به‌خاطر بی‌اعتباری ساختاری تعهد دهنده.

اما - و این نکته‌ای است که تحلیل‌های یک‌طرفه از آن غافل می‌مانند - از نگاه ایران هم آمریکا بازیگری معتبر نیست. خروج یک‌طرفه ترامپ از برجام در ۲۰۱۸، پس از آنکه آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) بارها پایبندی ایران به تعهداتش را تأیید کرده بود، یک رویداد دیپلماتیک صرف نبود؛ یک شاهد تجربی بود که نشان داد توافق با آمریکا در برابر تغییر دولت مقاوم نیست. ایران در برجام امتیاز داد - غنی‌سازی را محدود کرد، سانتریفیوج‌ها را خاموش کرد، ذخایر اورانیوم را کاهش داد - و در ازا تحریم‌ها برداشته نشد، بلکه چهار سال بعد بازگشتند. از این منظر، بی‌اعتمادی ایران به تعهد آمریکا نه یک بهانه سیاسی، بلکه یک استنتاج عقلانی از تجربه مستقیم است. رابرت پاول (Robert Powell) در تحلیل خود از مسئله تعهد در مذاکرات امنیتی نشان داده که وقتی یک طرف یک‌بار تعهد معتبر را نقض کند، هزینه اثبات مجدد اعتبار به‌شدت بالا می‌رود. آمریکا این هزینه را با خروج از برجام پرداخت کرد - و اکنون باید با نتایجش کنار بیاید.

نتیجه این دوگانه ساده است: ایران نمی‌تواند تعهداتش را به شکل قابل راستی‌آزمایی بدهد، و آمریکا نمی‌تواند تعهداتش را به شکل قابل‌اعتماد بدهد. اما این دو ناتوانی موازی نیستند - یکدیگر را تقویت می‌کنند: بی‌اعتمادی آمریکا به ایران، هر توافقی را مشروط و ناقص می‌کند؛ و همین ناقص بودن، بی‌اعتمادی ایران به آمریکا را تأیید و عمیق‌تر می‌کند. در چنین وضعیتی، حتی توافق صادقانه هم ناپایدار است، چون ساختارها اجازه پایبندی پایدار نمی‌دهند. این دو ناتوانی با هم یک بحران تعهد کامل می‌سازند که هیچ متن توافقی، هر چقدر هم که دقیق و جامع نوشته شود، از پس آن برنمی‌آید.

لایه پنجم - قفل داخلی: چرا بازیگر توان امضا ندارد

چهارلایه قبلی درباره ساختار بازی میان دو طرف بودند. این لایه درباره ساختار درونی یکی از بازیگران است - و نشان می‌دهد که حتی اگر معجزه‌ای رخ دهد و چهار مانع قبلی برطرف شوند، بازیگر داخلی در تهران توان امضای هیچ توافق معناداری را ندارد.

اما این استدلال را نباید به یک رویداد خاص وابسته کرد. ضعف تحلیل‌هایی که بر رویداد تکیه می‌کنند این است که با تغییر رویداد، استدلال فرومی‌ریزد. آنچه اینجا مطرح است یک ساختار است، نه یک‌لحظه: ساختار قدرت در جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای طراحی شده که امتیازدهی در حوزه‌های راهبردی، هزینه بقای سیاسی هر بازیگری را که آن را می‌پذیرد به‌شدت بالا می‌برد.

جورج تسبلیس (George Tsebelis) در نظریه بازیگران وتو (veto player theory) نشان داده که هرچه تعداد بازیگرانی که می‌توانند یک تصمیم را وتو کنند بیشتر باشد، و هرچه فاصله ایدئولوژیک میان آن‌ها بیشتر باشد، احتمال تغییر سیاست کمتر می‌شود. جمهوری اسلامی یکی از پیچیده‌ترین سیستم‌های چندلایه وتو در جهان است: رهبری، شورای نگهبان، سپاه پاسداران، و مجمع تشخیص مصلحت هر کدام می‌توانند فرایند تصمیم‌گیری را مسدود کنند - و هر کدام انگیزه‌های مستقلی برای مخالفت با هر نوع امتیاز راهبردی دارند.

اما عمیق‌تر از این، یک معادله بقا وجود دارد که هیچ رهبری در تهران از آن فرار نمی‌کند: بخش بزرگی از ساختار قدرت جمهوری اسلامی - نهادهای مالی، نظامی، امنیتی - بر پایه همان ایدئولوژی مقاومت ساخته شده که توجیه‌کننده برنامه موشکی، هسته‌ای، و نیابتی است. امتیازدادن در این حوزه‌ها نه‌فقط یک تصمیم راهبردی است؛ یک اعلام بی‌اعتباری برای کل ساختار است. در این چارچوب، امضانکردن توافق نه نشانه رادیکالیسم، بلکه انتخابی عقلانی برای حفظ بقاست. شایان‌ذکر است که ساختارهای مشابه - هرچند با اشکال متفاوت - در طرف مقابل نیز وجود دارند که هزینه امتیازدهی را بالا می‌برند؛ کنگره آمریکا، لابی‌های منطقه‌ای، و چرخه‌های انتخاباتی همگی فضای مانور هر دولت آمریکایی را در برابر ایران محدود می‌کنند.

نتیجه این است که حتی معتدل‌ترین و واقع‌بین‌ترین بازیگر داخلی - کسی که هم واقعیت اقتصادی را می‌فهمد و هم اهل معامله است - وقتی متن توافق روبرویش قرار می‌گیرد، با یک انتخاب روبه‌رو می‌شود: امضا کن و حکومت را از دست بده، یا امضا نکن و وضع موجود را ادامه بده. این انتخاب در هر ساختار سیاسی‌ای - نه‌فقط جمهوری اسلامی - به یک پاسخ می‌رسد.

جمع‌بندی - حتی توافق موقت هم ناپایدار است

پنج‌لایه‌ای که این مقاله بررسی کرد، هر کدام به‌تنهایی کافی‌اند تا توافق را دشوار کنند. در ترکیب با یکدیگر، یک زنجیره علّی می‌سازند که هر حلقه‌اش حلقه بعدی را محکم‌تر می‌کند: تحریم بلندمدت ابزار تهدید را تقویت می‌کند، تقویت ابزار تهدید هزینه واگذاری را بالا می‌برد، بالارفتن هزینه واگذاری معامله متقارن را غیرممکن می‌کند، غیرممکن شدن معامله متقارن بحران تعهد را تعمیق می‌کند، و تعمیق بحران تعهد بازیگر داخلی را در قفل نگه می‌دارد.

اما یک پرسش باقی می‌ماند که باید صادقانه پاسخ داده شود: حتی اگر توافقی شکل بگیرد - مثلاً یک توافق موقت، یک آتش‌بس دیپلماتیک، یک برجام دوم - آیا پایدار خواهد بود؟ پاسخ منفی است، و دلیلش دقیقاً همین پنج‌لایه است. توافق موقت مکانیزم‌ها را تغییر نمی‌دهد؛ فقط آن‌ها را به تعویق می‌اندازد. تحریم‌ها برمی‌گردند - چون هر دولت آمریکایی بعدی می‌تواند از توافق خارج شود، همان‌طور که ترامپ از برجام خارج شد. ابزارهای راهبردی بازسازی می‌شوند - چون انگیزه ساختاری برای بازسازی آن‌ها از بین نرفته است. بحران اعتماد عمیق‌تر می‌شود - چون هر دور شکست، شواهد تجربی بیشتری فراهم می‌کند که طرف مقابل معتبر نیست و قفل داخلی محکم‌تر می‌شود - چون هر بار که امتیازی داده می‌شود و نتیجه‌اش شکست است، هزینه سیاسی امتیاز بعدی بالاتر می‌رود.

دو افق پیش روست، و هیچ‌کدام «توافق» به معنای متعارف نیستند. افق اول: تداوم وضع موجود تا نقطه‌ای که ایران به بازدارندگی کامل هسته‌ای برسد - یعنی تکرار الگوی کره شمالی، با این تفاوت که ایران در قلب پرتنش‌ترین منطقه جغرافیایی جهان قرار دارد. افق دوم: شکست ساختاری از بیرون - فروپاشی نظامی یا سیاسی‌ای که معادلات را خارج از میز مذاکره تغییر دهد. این هم توافق نیست؛ تسلیم است یا فروپاشی.

میز مذاکره‌ای که هر دو طرف ناگزیر از نشستن پشت آن هستند، میزی نیست که توافقی روی آن امضا شود - مگر آنکه یکی از طرفین آن‌قدر ضعیف شده باشد که دیگر «مذاکره» نام درستی برای آنچه اتفاق می‌افتد نباشد. این بن‌بست نه به این دلیل پایدار است که بازیگران نمی‌خواهند آن را حل کنند، بلکه به این دلیل که ساختار اجازه حل‌شدنش را نمی‌دهد.

حاشیه‌ای بر احتمال استثنا

یک تحلیل ساختاری اگر بخواهد از سطح شعار فراتر برود، باید صادقانه این پرسش را طرح کند: آیا هیچ مسیری برای خروج از این بن‌بست وجود دارد؟ پاسخ این مقاله «نه» نیست - بلکه دقیق‌تر از این است: مسیرهایی وجود دارند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها به «توافق پایدار» به معنای متعارف ختم نمی‌شوند. سه مسیر را باید جداگانه بررسی کرد.

مسیر اول: فشار نظامی قطعی

اگر آمریکا یا اسرائیل بتوانند از طریق یک عملیات نظامی گسترده، ظرفیت هسته‌ای و موشکی ایران را به طور کامل و غیرقابل‌بازسازی از بین ببرند، معادلات پارادوکس امتیاز تغییر می‌کند - چون دیگر دارایی‌ای برای معامله وجود ندارد. اما این مسیر دو مشکل ساختاری دارد: اول، «غیرقابل‌بازسازی» بودن در مورد دانش فنی و شبکه‌های انسانی تقریباً ناممکن است - ایران می‌تواند ظرف سال‌ها دوباره بسازد. دوم، حتی اگر این عملیات موفق باشد، خروجی آن «توافق» نیست؛ «تسلیم تحت اجبار» است - وضعیتی که تاریخ نشان داده پایداری‌اش مشروط به حضور دائمی قدرت اجبارکننده است.

مسیر دوم: فروپاشی داخلی

اگر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی از درون فروبپاشد - نه از طریق اصلاح، بلکه از طریق گسست - شرایط لایه پنجم از بین می‌رود و بازیگر جدیدی روی صحنه می‌آید که قفل داخلی را به ارث نبرده. این نظری‌ترین مسیر است، اما حتی اینجا هم یک مشکل ساختاری وجود دارد: فروپاشی، برخلاف اصلاح تدریجی، معمولاً دوره‌ای از بی‌ثباتی عمیق به همراه می‌آورد که در آن نه طرف مقابل می‌داند با چه کسی مذاکره کند، و نه بازیگر جدید قدرت کافی برای پایبندی به تعهدات دارد. عراق بعد از ۲۰۰۳ و لیبی بعد از ۲۰۱۱ نشان داده‌اند که «بعد از فروپاشی» لزوماً به ثبات قابل توافق ختم نمی‌شود.

مسیر سوم: شوک خارجی غیرمنتظره

یک رویداد کاملاً خارج از چارچوب کنونی - مثلاً تغییر رادیکال در معادلات انرژی جهانی که موقعیت ژئوپلیتیک خلیج‌فارس را بی‌معنا کند، یا یک بحران امنیتی جهانی که آمریکا را ناگزیر از تجدید اولویت‌ها کند - می‌تواند پارامترهای بازی را از بیرون تغییر دهد. این مسیر را نه می‌توان رد کرد و نه می‌توان روی آن حساب کرد؛ شوک‌های خارجی به تعریف، خارج از مدل هستند.

نتیجه بررسی این سه مسیر یک گزاره دقیق است که باید جایگزین هر نوع قطعیت ساده‌انگارانه شود: بن‌بست ساختاری که این مقاله توصیف کرده، نه ابدی است و نه شکست‌ناپذیر - اما خروج از آن از درون ساختار کنونی ممکن نیست. وجه مشترک هر سه مسیر این است که تغییر از بیرون منطق مذاکره رخ می‌دهد، نه از درون آن و این دقیقاً همان چیزی است که «توافق» را از «پایان تقابل» متمایز می‌کند: توافق یک فرایند ارادی است، اما پایان این تقابل - اگر بیاید - احتمالاً ارادی نخواهد بود. مسئله این نیست که چرا توافقی حاصل نمی‌شود؛ مسئله این است که در چنین ساختاری، توافق پایدار اساساً متغیری خارج از فضای ممکن است.