مسئله این نیست که نسخه نداریم؛ مسئله این است که قواعد بازی طوری چیده شده که کار درست سخت است و کار غلط راحت.
دولتها اغلب وقتی وعده میدهند، مشکلشان «ندانستن» نیست. حتی مشکلشان لزوماً «دروغ گفتن» هم نیست. مشکل در آن لحظهای رخ میدهد که تصمیم از مرحله حرف، وارد مرحله هزینه میشود. همانجایی که باید از یک مسیر آسانِ کوتاهمدت دل کند و وارد مسیر سختِ بلندمدت شود. دقیقاً همان جایی که اقتصاد ایران بارها گیر کرده است.
۱( مشکل «شنبههای خیالی»
مشکل دولتها شبیه کسی است که میخواهد رژیم بگیرد. شنبه صبح که هنوز فشار و وسوسه سراغش نیامده، با اطمینان میگوید: «دیگر شیرینی نمیخورم.» اما چهارشنبه عصر که خسته است، قند خونش افتاده و بوی شیرینی از قنادی بلند شده، همان آدم میگوید: «فقط همین یک بار.»
در سیاستگذاری هم شنبه صبح همان زمان اعلام سیاست است؛ زمان سخنرانی، زمان وعده، زمان نوشتن برنامه. چهارشنبه عصر همان زمان اجراست؛ زمانی که بیپولی فشار میآورد، کسری بودجه گلوی دولت را میگیرد، قیمتها بالا میرود، اعتراض بلند میشود، و هر تصمیم درست، تبدیل به یک دعوای واقعی میشود.
اینجاست که دولت عقب مینشیند یا تصمیم را نیمهکاره اجرا میکند. نه چون نمیفهمد، بلکه چون «وسوسه کوتاهمدت» بر «اصلاح پایدار» میچربد. دولت در لحظه بحران، یک راه میانبُر جذاب میبیند: خریدن زمان. به جای حل مسئله، مسئله را عقب میاندازد.
اما نقد اصلی اینجاست: تا وقتی قواعدی نباشد که دولت را در لحظه وسوسه مهار کند، هیچ رژیمی جواب نمیدهد. کسی که کلید یخچال دست خودش است، در لحظه ضعف دوباره در را باز میکند. در اقتصاد هم تا وقتی سازوکاری نباشد که راههای میانبُر را ببندد و تصمیم سخت را ممکن کند، با تغییر وزیر و رئیسجمهور چیزی عوض نمیشود. سیاستگذار میآید، حرف درست میزند، اما چهارشنبه عصر که رسید، همان مسیر قدیمی را انتخاب میکند.

نمودار: چرخه معیوب سیاستگذاری؛ چگونه فشار ذینفعان و بیاعتمادی عمومی، وعدههای «شنبه صبح» را در «چهارشنبه عصر» شکست میدهد.
۲) زورِ اقلیتِ پررو به اکثریتِ پراکنده میچربد
یک جمله ساده هست که خیلی چیزها را توضیح میدهد: اقلیتِ منتفع، همیشه از اکثریتِ متضرر منسجمتر است.
تصور کنید در یک ساختمان دهواحدی، یک نفر ماشینش را بد پارک میکند و راه بقیه را میبندد. نه تا همسایه دیگر از این وضع ناراضیاند، اما هرکدام جدا از دیگری میگویند: «بیخیال، دعوا درست نکنیم، ارزشش را ندارد.» چرا؟ چون هزینه اعتراض برای هر نفر بالاست: وقت، اعصاب، درگیری، بدنامی، و احتمال اینکه آخرش هم به جایی نرسد. اما آن یک نفر که جای پارک مفت گیر آورده، سودش بزرگ و متمرکز است؛ حاضر است داد بزند، تهدید کند، رابطه رو کند، و حتی هر روز همین بازی را تکرار کند.
در اقتصاد هم دقیقاً همین اتفاق میافتد. برای یک گروه کوچک، سودِ رانت «میلیاردی» است؛ برای مردم عادی، ضرر «ریز و پراکنده» است؛ هر نفر کمی فقیرتر میشود، اما آنقدر نیست که هر روز خیابان برود، هزینه بدهد، و درگیری درست کند. نتیجه این میشود که اقلیتِ پرصداتر، وزن بیشتری در تصمیمگیری پیدا میکند.
و دولت معمولاً صدای بلند را جدیتر از نارضایتی پراکنده میشنود. چون نارضایتی پراکنده مثل رطوبت هواست: همه حسش میکنند، اما کسی نمیتواند نشانش بدهد. اما صدای بلند اقلیت مثل چکش است: مستقیم روی میز تصمیمگیر میخورد.
پس وقتی دولت میخواهد اصلاح کند، در لحظه اجرا با این واقعیت روبهرو میشود: اصلاح یعنی جنگ با اقلیتی که انگیزه و ابزار جنگیدن دارد؛ در حالی که اکثریت، اگر هم موافق اصلاح باشد، معمولاً به شکل خاموش و پراکنده است. این همان جایی است که دولت دوباره به “شنبه” برمیگردد و وعده را پس میگیرد یا آبکیاش میکند.
۳) فرمان ماشین دست راننده نیست
ما معمولاً دولت را مثل یک راننده تصور میکنیم: اگر تصمیم بگیرد راست بپیچد، ماشین راست میپیچد. اما واقعیت این است که در بسیاری از کشورها، و بهخصوص در اقتصادهای مسئلهدار، بدنه اجرایی مثل چرخهای یک ماشین قدیمی و زنگزده است. راننده فرمان را میچرخاند، اما چرخها یا گیر کردهاند یا هرکدام ساز خودش را میزند.
دولت فقط وزیر و رئیس نیست. دولت یعنی ادارات، سازمانها، شرکتها، مجوزها، بخشنامهها، پروندهها، و هزار نقطهای که اجرای یک تصمیم از آن عبور میکند. و مشکل بزرگتر این است: خیلی وقتها همان کسانی که باید قانون را اجرا کنند، خودشان از وضع موجود نان میخورند.
شما نمیتوانید به کسی که از “امضای طلایی” پول درمیآورد، مأموریت بدهید “امضاها را حذف کن.” نمیتوانید از سیستمی که در آن استثنا و مجوز، نان دارد، انتظار داشته باشید با یک سخنرانی، شفاف و رقابتی شود.
این بخش اگر درست فهمیده نشود، تبدیل به بهانه میشود: «خواستیم، نشد.» اما نتیجه درستش چیز دیگری است: اصلاح فقط با حرف و تغییر آدمها ممکن نیست؛ اصلاح یعنی تغییر سازوکار اجرا. یعنی باید جایی که تعارض منافع هست، دست مجری را کوتاه کرد؛ باید مسیرهایی را که رانت از آن عبور میکند، یا بست یا شفاف کرد؛ باید اجرای قانون را از حالت سلیقهای و دستی، تا حد ممکن به حالت قاعدهمند و قابل پیگیری تبدیل کرد.
وقتی فرمان دست راننده نیست، راهحل این نیست که راننده را هر ماه عوض کنیم؛ راهحل این است که ماشین را تعمیر کنیم.
۴) نمیشود وسط دعوا نرخ تعیین کرد
یک وسوسه بزرگ در اقتصاد این است: وقتی بحران بالا میگیرد، آدمها عاشق نسخههای سریع و پر سر و صدا میشوند. یک عده میگویند باید یکباره همه چیز را درست کنیم، یکباره قیمتها را واقعی کنیم، یکباره یارانهها را جمع کنیم، یکباره ساختار را اصلاح کنیم. روی کاغذ ممکن است این حرفها جذاب باشد. اما یک واقعیت تلخ وجود دارد: وقتی جامعه به دولت بیاعتماد است، حتی نسخه درست هم در اجرا زمین میخورد.
مردم مارگزیدهاند. حافظه جمعی دارد. وقتی دولت میگوید «این بار میخواهم قیمتها را اصلاح کنم تا بعدش به شما یارانه بدهم»، مردم به تجربههای قبلی فکر میکنند: قیمتها بالا رفت، اما یا حمایتی نیامد یا حمایتی که آمد، زیر موج گرانی بیارزش شد.
در چنین فضایی، اگر دولت بخواهد “وسط دعوا” نرخ تعیین کند، نتیجهاش معمولاً یک شکست سیاسی–اقتصادی است. چون مردم به نیت خوب اعتماد نمیکنند، و بدون اعتماد، تصمیم سخت تبدیل میشود به یک فشار یکطرفه.
اما این به معنای تعویق بیپایان نیست. اینجا باید دقیق باشیم. نسخه عمومی و انسانی این است: قبل از جراحیهای بزرگ، دولت باید چند علامت روشن از صداقت اجرا نشان بدهد؛ نه با حرف، با اقدامهای قابل سنجش و قابل پیگیری.
کارهای کوچکِ اعتمادساز یعنی چه؟
یعنی بستن استثناها و روزنههای آشکار رانت، حتی اگر کوچک باشند.
یعنی شفاف کردن مسیر تخصیصها و امتیازها، تا مردم ببینند پول کجا میرود.
یعنی اعلام یک جدول زمانبندی روشن و پایبندی به آن، نه تصمیمهای دقیقه نودی.
یعنی شروع اصلاح از جاهایی که رانت برای گروههای خاص است، نه از جیب طبقات ضعیف.
این کارها هم اعتماد میسازد، هم مقاومت اقلیت منتفع را پرهزینهتر میکند، هم به جامعه پیام میدهد که “این بار داستان فرق دارد.”
حرف آخر
حرف اصلی مقاله ساده است: دولتها اغلب میفهمند، اما در لحظه اجرا گیر میکنند. نه فقط به خاطر فشار بیرونی، نه فقط به خاطر بیپولی، بلکه به خاطر سه قفل داخلی:
اول، وسوسه کوتاهمدت: همان چهارشنبه عصر که دولت میخواهد با یک میانبُر، بحران را عقب بیندازد.
دوم، صدای بلند اقلیت منتفع: گروه کوچکی که سودش متمرکز است و حاضر است برای حفظش بجنگد، در حالی که ضرر مردم پراکنده است.
سوم، تعارض منافع در اجرا: جایی که مجری از وضع موجود نفع میبرد و اصلاح را عملاً خنثی میکند.
پس نتیجه این است: حتی اگر بهترین اقتصاددانان دنیا را هم بیاوریم، تا وقتی قواعد بازی همین باشد، اصلاحات یا عقب مینشیند یا نیمهکاره میشود.
راهحل اصلی، تغییر آدمها نیست؛ تغییر قواعد بازی است.
و این تغییر، اگر بخواهیم خیلی ساده و قابل فهم بگوییم، یعنی سه قاعده:
قاعده اول: پول آسان ممنوع
دولت وقتی بیپول شد، نباید بتواند هزینه را با میانبُرهایی مثل تورم به مردم منتقل کند.
قاعده دوم: امتیاز پنهان ممنوع
هرجا تفاوت قیمت و امتیاز دسترسی هست، یا باید حذف شود یا شفاف و قابل پیگیری شود.
قاعده سوم: مجریِ منتفع ممنوع
کسی که از یک وضع نفع میبرد، نباید مجری اصلاح همان وضع باشد.
اینها شعار نیست. اینها حداقلهایی است که اگر نباشد، شنبهها همیشه خیالی میمانند؛ دولتها وعده میدهند، مردم باور نمیکنند، و اقتصاد در چرخه وعده بیاعتمادی، روزبهروز فرسودهتر میشود.









