جنگی که با صلح تمام نمی‌شود،ایران و منطق خطرناکِ پساجنگ

۱) درآمد: پایان جنگ، آغاز چه نظمی؟

جنگ‌ها همیشه با آتش شروع نمی‌شوند، اما تقریباً همیشه با یک انتظار نادرست تمام می‌شوند: اینکه پایان درگیری برابر با آغاز صلح است. تاریخ قرن بیستم گواهی می‌دهد که برخی از مخرب‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر نه در جنگ، بلکه در آن فضای مبهم میان جنگ‌وصلح رقم خورده‌اند: آلمان پس از ۱۹۱۸ که در خلأ ورسای به سمت فاشیسم غلتید، عراق پس از ۲۰۰۳ که در آشوب فرقه‌ای فرورفت، لیبی پس از ۲۰۱۱ که هنوز دولتی یکپارچه ندارد.

درگیری کنونی میان ایران و اسرائیل - آمریکا نیز در معرض همین تله تاریخی است. خطر اصلی الزاماً تداوم بمباران نیست. خطر اصلی ورود به وضعیتی است که در آن درگیری فروکش می‌کند، اما نه صلحی ساخته می‌شود، نه مشروعیتی بازسازی می‌شود، نه افقی برای نظم منطقه‌ای پدید می‌آید و نه تکلیف جانشینی رهبری روشن می‌شود. آنچه باقی می‌ماند نه جنگ است و نه صلح؛ بلکه تعلیقی طولانی است که هر روز کشور را کمی بیشتر می‌فرساید.

تز اصلی این مقاله روشن است: مسئله اصلی ایران نه سرنوشت میدان نبرد، بلکه شکل نظمی است که پس از جنگ بر این کشور و منطقه تحمیل می‌شود و محتمل‌ترین شکل این نظم، نه فروپاشی است و نه اصلاح؛ بلکه تعلیق فرساینده‌ای است که می‌تواند سال‌ها یا حتی یک دهه طول بکشد - نه به‌اندازه حاد که بحران آشکار باشد، و نه به‌اندازه ملایم که زندگی عادی ادامه یابد.

۲) خطای راهبردی: چرا پیروزی نظامی به معنای حل مسئله سیاسی نیست

در گفتمان غالب رسانه‌های غربی و بخشی از اپوزیسیون ایرانی، جنگ با ایران با یک قیاس ساده فهمیده می‌شود: همان کاری که با صدام شد، این بار با جمهوری اسلامی هم می‌شود. این قیاس، سه خطای بنیادین دارد.

خطای اول: ایران عراق ۲۰۰۳ نیست

عراق صدام یک دولت متمرکز بود که با حذف رأس هرم، ساختارش فروریخت. ایران اما شبکه‌ای از نهادهای موازی است: سپاه، بسیج، بنیادهای اقتصادی، شبکه‌های اطلاعاتی چندلایه، نهادهای مذهبی با پایگاه اجتماعی. حذف رأس هرم در ایران لزوماً به فروپاشی ساختار منجر نمی‌شود؛ بلکه ممکن است فقط مرکز ثقل را به سمت نهادهای امنیتی جابه‌جا کند.

خطای دوم: برتری هوایی برابر با پیروزی نیست

آمریکا و اسرائیل بدون تردید برتری هوایی دارند. اما ایران طی چهار دهه، دکترین نظامی‌اش را نه بر پایه تقابل متقارن، بلکه بر پایه جنگ نامتقارن بنا کرده است. موشک‌های بالستیک، پهپادها، قایق‌های تندرو در خلیج‌فارس، و شبکه گسترده نیروهای نیابتی همگی برای این طراحی شده‌اند که هزینه جنگ برای حریف را بالا ببرند، نه اینکه آسمان را کنترل کنند. تجربه اسرائیل در لبنان ۲۰۰۶ نشان داد که برتری هوایی مطلق می‌تواند با شکست راهبردی همراه باشد.

خطای سوم: موفقیت در میدان ≠ نظم سیاسی مطلوب

فرض کنیم حملات هوایی موفق باشند، تأسیسات هسته‌ای آسیب ببینند و توان موشکی ایران کاهش یابد. آیا این به معنای حل مسئله ایران است؟ تجربه عراق پاسخ روشنی می‌دهد: موفقیت نظامی بدون طرح سیاسی برای فردای جنگ، نه ثبات می‌آورد و نه امنیت. نظم سیاسی مطلوب محصول جنگیدن نیست؛ محصول ساختن است، و هیچ نشانه‌ای از وجود چنین طرحی در دست نیست.

اگر جنگ را نمی‌توان با منطق «پیروزی یا شکست» تحلیل کرد، پس باید دید بازی واقعی در کجا جریان دارد.

۳) بازی واقعی کجاست؟ هرمز، انرژی و اقتصاد اخلال

در ادبیات رایج تحلیل جنگ، قدرت معمولاً با توان تخریب مستقیم سنجیده می‌شود: چند بمب‌افکن داری؟ چند موشک در انبار است؟ اما قدرت واقعی ایران در این جنگ، نه در توان شکست مستقیم حریف، بلکه در توان اخلال در گردش اقتصاد جهانی است. این تفاوتی اساسی است که بسیاری از تحلیل‌ها از کنارش رد می‌شوند.

تنگه هرمز روزانه مسیر عبور حدود ۲۰ تا ۲۱ میلیون بشکه نفت است - چیزی حدود یک‌پنجم عرضه جهانی. اما هرمز فقط یک تنگه نیست؛ یک اهرم ژئواکونومیک است. ایران لازم نیست تنگه را ببندد تا هزینه ایجاد کند؛ کافی است احتمال بستن آن را بالا ببرد. در بازارهای انرژی و بیمه کشتیرانی، احتمال به‌اندازه واقعیت هزینه‌زا است. در بحران‌های پیشین خلیج‌فارس، حتی تهدید محدود ایران به اخلال در کشتیرانی، حق بیمه ناوگان تجاری را چندبرابر کرده و نوسانات شدیدی در قیمت نفت ایجاد کرده است. وقتی زنجیره تأمین انرژی اروپا و آسیا مختل می‌شود و بازارهای مالی جهانی وارد آشوب می‌شوند، فشار سیاسی برای توقف جنگ به‌سرعت بالا می‌رود.

در تحلیل اقتصاد سیاسی جنگ، این الگو نام مشخصی دارد: «اخلال نامتقارن». بازیگری که توان شکست مستقیم حریف را ندارد، اما می‌تواند هزینه جنگ را برای طرف مقابل و کل اقتصاد جهانی غیرقابل‌تحمل کند. ایران دقیقاً در همین نقطه ایستاده است: برای ایجاد هزینه، بیش از آنکه به بستن کامل تنگه نیاز داشته باشد، به افزایش معتبر ریسک اخلال نیاز دارد.

شکنندگی فقط به انرژی محدود نیست. کشورهای خلیج‌فارس برای آب شرب به‌شدت به آب‌شیرین‌کن‌ها وابسته‌اند. این تأسیسات عمدتاً در سواحل و در برد موشکی ایران قرار دارند. آسیب‌پذیری آن‌ها نشانه‌ای از یک واقعیت بزرگ‌تر است: زیرساخت‌های حیاتی خلیج‌فارس بسیار شکننده‌تر از آنی هستند که تصویر پرزرق‌وبرق شهرهایشان نشان می‌دهد.

۴) ایرانِ درون جنگ: جامعه، مشروعیت و بدنه میانیِ فعال

یکی از ساده‌انگارانه‌ترین تحلیل‌های رایج، تصویر جامعه ایران به‌صورت دوقطبی است: مردمی که عاشق غرب‌اند و منتظر رهایی، در برابر حکومتی که آن‌ها را به گروگان گرفته است. واقعیت بسیار پیچیده‌تر است.

جامعه ایران دست‌کم سه‌لایه دارد. لایه اول هسته وفادار است: کسانی که یا از منافع اقتصادی نظام بهره‌مندند یا از اعتقاد ایدئولوژیک آن را حمایت می‌کنند. لایه دوم مخالفان فعال اما پراکنده‌اند: بخشی در تبعید، بخشی در زندان، بخشی ساکت‌شدن. اما لایه سوم تعیین‌کننده است: بدنه میانی بزرگی که از نظام خسته است، اما از فروپاشی هم می‌ترسد.

نکته کلیدی این است که این بدنه میانی صرفاً «مردد» یا «منفعل» نیست. این بدنه از طریق آنچه جیمز اسکات «مقاومت روزمره» می‌نامد، به‌صورت مستمر بر سرنوشت کشور اثر می‌گذارد: مهاجرت نخبگان و سرمایه، کناره‌گیری از فضای عمومی، عدم مشارکت در انتخابات، گسترش اقتصاد غیررسمی و خروج تدریجی از قرارداد اجتماعی با دولت.

اما چرا این رفتارها به «تعلیق» منجر می‌شوند و نه به «انفجار»؟ پاسخ در مکانیسم خود کناره‌گیری نهفته است. مهاجرت، خروج سرمایه و کناره‌گیری مدنی هم‌زمان دو کار می‌کنند: از یک سو فشار را از سیستم خالی می‌کنند - مثل سوپاپ اطمینانی که از انفجار جلوگیری می‌کند - و ازسوی‌دیگر ظرفیت تجمیع نیروی اعتراضی سازمان‌یافته را کاهش می‌دهند. کسی که مهاجرت کرده دیگر در خیابان نیست. سرمایه‌ای که خارج شده دیگر بحران مالی داخلی حاد تولید نمی‌کند. نتیجه: بحران نه حل می‌شود و نه منفجر؛ کِش می‌آید.

تعلیق فرساینده، فقط یک وضعیت سیاسی نیست؛ یک سبک زیست اجتماعی است که همین بدنه میانی آن را هر روز بازتولید می‌کند.

۵) گره سیاسی پساجنگ: جانشینی، ابهام رهبری و دولت امنیتی

هر جنگی پرسش جانشینی را تشدید می‌کند، اما در ایران این پرسش پیش از جنگ هم بی‌پاسخ بود. رهبر ۸۵ساله است، جانشین رسمی مشخص نیست، و مجلس خبرگان که ظاهراً باید این روند را مدیریت کند، نه استقلال دارد و نه اقتدار.

در این میان، مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان محتمل‌ترین گزینه جانشینی مطرح است - اما نه به‌عنوان یک رهبر آماده، بلکه به‌عنوان یک متغیر نهادی پرابهام. ابهام در اینجا چندلایه است: آیا او توان تصمیم‌گیری مستقل دارد؟ آیا سپاه او را به‌عنوان رهبر واقعی می‌پذیرد یا به‌عنوان نماد می‌پذیرد؟ آیا انتقال قدرت از منطق امنیتی به منطق حکمرانی رسمی اصلاً ممکن است؟

جنگ این ابهام را حل نمی‌کند؛ تشدید می‌کند. در شرایط جنگی، نهادهای امنیتی به طور طبیعی قدرت بیشتری کسب می‌کنند. اما در پساجنگ، این قدرت پس داده نمی‌شود. تجربه جهانی نشان می‌دهد که نهادهای امنیتی که در زمان جنگ قدرت می‌گیرند، در زمان صلح آن را پس نمی‌دهند. پاکستان، مصر و حتی ترکیه در دوره‌هایی از تاریخشان گواه این الگو بوده‌اند.

آرایش نهادی موجود - ترکیب ابهام در جانشینی، قدرت فزاینده سپاه و غیاب یک مرکز اقتدار مشروع - وزن مسیری را بالا می‌برد که در آن تعلیق پساجنگ بیشتر به نفع دولت امنیتی تمام شود تا به نفع بازسازی سیاسی. البته این تنها مسیر ممکن نیست؛ بحران‌ها گاه پویایی‌های غیرمنتظره‌ای تولید می‌کنند. اما ترکیب عوامل موجود، احتمال این مسیر را نسبت به جایگزین‌هایش بالاتر می‌برد.

۶) اقتصاد پساجنگ: کشور چگونه وارد رژیم تعلیق می‌شود

اگر تعلیق فرساینده یک تز انتزاعی است، باید شواهد تجربی داشته باشد. بهترین محل برای جست‌وجوی این شواهد، اقتصاد است. اقتصاد دروغ نمی‌گوید: اعداد، آمار فرار سرمایه، نرخ ارز، ناترازی بودجه و تورم همگی ردپایی از یک وضعیت می‌گذارند.

پساجنگ برای ایران فقط یک نظم سیاسی تازه نمی‌سازد؛ یک اقتصاد تعلیق هم می‌سازد. مشخصات این رژیم اقتصادی عبارت‌اند از:

نخست، تشدید فرار سرمایه. جنگ سرمایه را می‌ترساند، اما پساجنگ بدون افق روشن آن را فراری می‌کند. سرمایه‌گذار برای بازگشت به ثبات نیاز دارد، نه به توقف بمباران. وقتی جنگ تمام می‌شود؛ اما تحریم‌ها می‌مانند، ابهام سیاسی ادامه دارد و خطر دور بعدی درگیری باقی است، سرمایه دلیلی برای ماندن ندارد.

دوم، امنیتی‌شدن تخصیص منابع. در شرایط جنگ و پساجنگ، منابع ملی به‌جای بخش تولیدی و رفاهی، به سمت نهادهای امنیتی و نظامی هدایت می‌شوند. این الگو در ایران پیش از جنگ هم وجود داشت، اما جنگ آن را نهادینه می‌کند. نشانه‌ای گویا از همین امنیتی‌شدن، عدم شفافیت ساختاری بودجه نظامی - امنیتی ایران است: بخش بزرگی از منابع اختصاص‌یافته به نهادهای امنیتی خارج از بودجه رسمی و در قالب بنیادها و شرکت‌های وابسته جریان دارد. خودِ این عدم شفافیت، پیش از هر عدد و رقمی، نشانه امنیتی‌شدن تخصیص منابع است.

سوم، ناترازی بودجه‌ای و فشار ارزی. درآمد نفتی که از پیش از جنگ تحت تحریم بود، در پساجنگ با تحریم‌های سنگین‌تر مواجه خواهد شد. فشار بر ریال تشدید می‌شود، تورم بالاتر می‌رود و قدرت خرید طبقه متوسط - همان بدنه میانی که پیش‌تر از آن گفتیم - باز هم کاهش می‌یابد.

چهارم، تضعیف بخش خصوصی و گسترش رانت. در اقتصاد تعلیق، بخش خصوصی واقعی - نه شرکت‌های خصولتی - توان رقابت ندارد. قراردادها به نهادهایی می‌روند که از رانت امنیتی برخوردارند، و این رانت در دوره جنگ و پساجنگ نه‌فقط پابرجاست، بلکه مشروعیت تازه پیدا می‌کند.

در یک جمله: اقتصاد پساجنگ ایران شبیه یک بیماری مزمن است که نمی‌کشد، اما بهبود هم نمی‌یابد. دقیقاً همان چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم تعلیق فرساینده.

۷) بلوک بین‌المللی - منطقه‌ای: از حسابگری قدرت‌های اصلی تا ترس همسایگان از فروپاشی

۷-الف) حسابگری واشنگتن و تل‌آویو: هم‌پوشانی کوتاه‌مدت، واگرایی بلندمدت

تحلیل‌های رایج فرض می‌کنند که آمریکا و اسرائیل یا به دنبال تغییر رژیم هستند یا به دنبال توافق دیپلماتیک. اما سناریوی سومی هم وجود دارد که کمتر به آن پرداخته می‌شود: مهار بدون حل.

البته باید دقت کرد که واشنگتن و تل‌آویو را در یک قاب واحد نگذاریم. اسرائیل افق کوتاه‌مدت‌تری دارد و اولویتش تضعیف مستقیم ساختار تهدید - یعنی توان موشکی، برنامه هسته‌ای و شبکه نیابتی - است. آمریکا افق بلندمدت‌تری دارد و بیشتر به مدیریت هزینه‌های منطقه‌ای و حفظ جایگاه جهانی‌اش فکر می‌کند. در کوتاه‌مدت این دو هم‌پوشانی دارند، اما در پساجنگ واگرایی‌شان بیشتر می‌شود و همین ناهماهنگی در فشار خارجی، خودش عامل تداوم تعلیق است - چون هیچ فشار واحد و منسجمی وجود ندارد که ایران را به یک مسیر مشخص هل بدهد.

در مدل «مهار بدون حل»، هدف نه تغییر رژیم است و نه صلح پایدار، بلکه نگه‌داشتن ایران در وضعیتی است که نه قدرت بازسازی داشته باشد و نه توان تهدید جدی. این مدل سابقه تاریخی دارد: عراق در دهه ۱۹۹۰ میلادی میان دو جنگ خلیج‌فارس دقیقاً در همین وضعیت بود: تحریم شده، تضعیف‌شده، اما فرونپاشیده.

تعلیق فرساینده فقط محصول ضعف داخلی ایران نیست؛ تا حدی با منطق فشار خارجی هم سازگار است - چه این فشار آگاهانه طراحی شده باشد و چه ناخودآگاه به همین نتیجه برسد.

۷-ب) ترس همسایگان: مهار ایران با پذیرش فروپاشی یکی نیست

فشار خارجی فقط از واشنگتن و تل‌آویو نمی‌آید. محیط منطقه‌ای هم محدودیت‌های خودش را دارد. ترکیه از موج پناه‌جویان جدید می‌ترسد. کشورهای خلیج‌فارس از فعال‌شدن بازیگران مسلح در مرزهایشان هراس‌اند. چین و هند از اختلال در مسیرهای انرژی نگران‌اند. هیچ‌یک از این بازیگران لزوماً از سیاست‌های تهران خشنود نیستند، اما فروپاشی ایران برایشان یک کابوس امنیتی است.

تجربه لیبی، سوریه و یمن نشان داده که فروپاشی یک دولت در خاورمیانه هرگز در مرزهای آن کشور متوقف نمی‌ماند. ایران با ۸۰ میلیون جمعیت و مرزهای مشترک با ۱۵ کشور و منطقه، در صورت فروپاشی، بحرانی به‌مراتب بزرگ‌تر از سوریه یا لیبی تولید خواهد کرد.

نه بازیگران خارجی اراده یا توان نجات ایران را دارند، نه بیشترِ آنان هزینه فروپاشی آن را می‌پذیرند و این خود یکی از عوامل تداوم تعلیق است.

۸) پیامدهای راهبردی تعلیق: بازدارندگی هسته‌ای و بحران شبکه نیابتی

تعلیق فرساینده فقط یک وضعیت نیست؛ پیامدهای راهبردی مشخصی دارد که دو مورد آن به‌ویژه برای آینده ایران و منطقه تعیین‌کننده است.

متغیر هسته‌ای: رانده‌شدن به سمت بازدارندگی سخت

ایرانی که جنگی را پشت سر گذاشته بدون آنکه امنیتش تضمین شده باشد، انگیزه بسیار قوی‌تری برای دستیابی به بازدارندگی هسته‌ای خواهد داشت. منطق ساده است: اگر هیچ‌چیز دیگری تضمین بقا نمی‌دهد - نه دیپلماسی، نه اقتصاد، نه شبکه نیابتی - سلاح هسته‌ای تنها بیمه‌نامه باقی‌مانده است. پارادوکس اینجاست: جنگی که بخشی از اهدافش جلوگیری از هسته‌ای شدن ایران است، ممکن است دقیقاً انگیزه هسته‌ای شدن را تقویت کند. این پارادوکس تصادفی نیست؛ ذاتی منطق تعلیق فرساینده است: کشوری که نه صلح دارد و نه تضمین بقا، بیش از گذشته به بازدارندگی سخت متمایل می‌شود.

شبکه نیابتی: دوگانه حفظ و رهاسازی

شبکه نیابتی ایران - حزب‌الله تضعیف‌شده، حشدالشعبی درگیر معادلات عراق، حوثی‌ها در وضعیت خودشان - همچنان ظرفیت اخلال و چانه‌زنی دارد، اما بازسازی و تأمین مالی آن برای ایرانِ تحت‌فشار، پرهزینه‌تر از گذشته خواهد بود. اینجا یکی دیگر از وجوه تعلیق فرساینده آشکار می‌شود: ایران نه توان بازسازی کامل شبکه را دارد و نه توان رهاکردنش - رهاکردن به معنای ازدست‌دادن تنها ابزار چانه‌زنی منطقه‌ای است؛ نگه‌داشتن به معنای تحمیل هزینه‌ای که اقتصاد فرسوده ظرفیتش را ندارد.

۹) سناریوهای پساجنگ: نه گذار روشن، نه ثبات پایدار

اکنون که ابعاد مختلف مسئله روشن شده، می‌توان سه مسیر محتمل را ترسیم کرد:

سناریوی اول: بقای سخت‌تر

نظام می‌ماند، اما امنیتی‌تر، بسته‌تر و احتمالاً رادیکال‌تر می‌شود. در این سناریو، جنگ بهانه‌ای می‌شود برای سرکوب بیشتر، محدودیت رسانه‌ای شدیدتر و تحکیم نهادهای امنیتی. این سناریو ممکن است، اما پایدار نیست، چون جامعه‌ای که از پیش از جنگ فرسوده بود، ظرفیت محدودی برای تحمل سرکوب بیشتر دارد.

سناریوی دوم: گذار کنترل‌شده از بالا

در این سناریو، برخی چهره‌ها یا آرایش نهادی تغییر می‌کند، اما هسته قدرت بازتولید می‌شود. شبیه آنچه در اتحاد جماهیر شوروی پس از استالین رخ داد: لحن تغییر کرد، اما ساختار باقی ماند. این سناریو فقط در صورتی ممکن است که یک مرکز اقتدار بتواند نیروهای رقیب درون نظام را مهار کند - و همان‌طور که در بخش ۵ دیدیم، این مرکز فعلاً وجود ندارد. بااین‌حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بحران‌ها گاه مراکز اقتداری می‌سازند که در شرایط عادی غیرممکن به نظر می‌رسیدند. همین امکان نظری است که این سناریو را باوجود ضعف ساختاری‌اش هنوز روی میز نگه می‌دارد.

سناریوی سوم: تعلیق فرساینده

این سناریو مرکز ثقل این مقاله است و دلیل آن در تمام بخش‌های پیشین پی گرفته شده: نه فروپاشی کامل رخ می‌دهد و نه اصلاح واقعی. کشور وارد وضعیتی طولانی از فرسایش، ابهام و بی‌ثباتی مزمن می‌شود.

چرا این سناریو محتمل‌ترین است؟ چون هر یک از عواملی که بررسی کردیم به آن اشاره دارد: جامعه‌ای که هر روز با مهاجرت و کناره‌گیری رأی می‌دهد؛ اقتصادی که نه می‌میرد و نه بهبود می‌یابد؛ ساختار سیاسی بدون مرکز اقتدار روشن؛ فشار خارجی که نه فروپاشی می‌خواهد و نه حل‌وفصل؛ و شبکه نیابتی که نه حفظ‌کردنی است و نه رهاکردنی. همه این‌ها به یک نقطه اشاره دارند: وضعیتی که در آن هیچ‌چیز حل نمی‌شود، اما هیچ‌چیز هم منفجر نمی‌شود.

۱۰) جمع‌بندی: بقای نظام با بقای کشور یکی نیست

این مقاله کوشید نشان دهد که مسئله ایران فقط سقوط یا بقا نیست؛ مسئله چیزی است که در میان این دو اتفاق می‌افتد - فرسایشی طولانی که نه مشروعیت دارد و نه افق. اگر نتیجه جنگ، آتش‌بسی بدون بازسازی مشروعیت، بدون بازتعریف رابطه دولت و جامعه، و بدون افق روشن برای اقتصاد، جانشینی و نظم منطقه‌ای باشد، آنچه باقی می‌ماند نه صلح است و نه ثبات، بلکه تعلیق بحران در مقیاسی بزرگ‌تر است.

و در این تعلیق، آنچه فرسایش می‌یابد نه‌فقط حکومت، بلکه جامعه، اقتصاد و بافت تاریخی یک ملت است.

بقای نظام الزاماً به معنای بقای کشور نیست و تعلیق، گاه همان شکلی از بحران است که بی‌آنکه فروبپاشند، ظرفیت یک کشور را سال‌به‌سال می‌خورد.